پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان حوالی قلب تو
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
17,000 تومان
رمان حوالی قلب تو
استخوان مچ دستش می سوخت و درد می کرد. بدون شک
کبود شده بود. سعی کرد به دردش فکر نکند و به دنبال راه
فراری باشد که همان لحظه شه اب بازوی ش را محکم گرفت
و با چرخاندش او را روی تخت پرت کرد. کمرش درد گرفت
اما چون تشک نرم بود آس یبی ندید.
مردک وحشی خون جلوی چشمانش را گرفته بود و چیزی
جلودارش نبود. یک پایش را بین پاهای مهنا گذاشت و
خودش را روی باالتنه اش باال کشید که او تاب ن یاورد و فریاد
کشید. به قدر ی بلند و گوش خراش که شهاب سرش را
عقب کشید و همان لحظه درد طاقت فرسا و وحشتناکی را
در فرق سرش احساس کرد. دستش را به سرش گرفت و
تعادلش را که از دست داد، به پشت کنار مهنا روی تخت
افتاد.
دخترک ترسیده و نفس زنان گلدان شکسته شده را کنار او
انداخت و عقب گرد کرد و همانطور که نگاهش به او بود،
از تخت پایین رفت. شهاب ناله میکرد و هر فحش رکیک ی
که بر دهانش میآمد نثار مهنا میکرد. مهنایی که با
چشمهایی گشاد شده و حیرت زده روی زمین خم شده بود
تا مانتویش را بردارد.
-ج**ه ی احمق! دختره ی االغ میدونم باهات چیکار کنم
آدم شی جفتک نپرونی!
پشت به شهاب کرد و شتاب زده با دست هایی لرزان دکمه ی
اول را بست. در همان حین با هول و وال گفت:
-به امید روزی که جون دادنت رو ببی نم مرتیکهی آشغال!
مانتو پاره شده بود اما از هر چیزی بهتر بود. به قدری
دستهای ش می لرزی دند که نمی توانست دکمه ها را درست و
حسابی ببندد. اشک هایش دانه دانه پایین میریختند و
نفسش در س ینه حبس شده بود.
رمان های عاشقانه زیادی در بازار پلاس وجود دارد مانند
رمان حوالی قلب تو اثر مهدیس علی پور
دکمهی آخر را که بست شالش را وارونه و سرسری روی
موهای پریشان و وحشی اش انداخت و خواست به سمت در
بدود که شهاب از پشت آرنجش را گرفت و همان طور که
آن را می پیچاند، روی تخت پرتش کرد. تکه شیشه ای را که
در دستش داشت، با جنون و فریاد باال برد که مهنا جیغی
کشید و سرش به سمت راست چرخاند.
همان لحظه گویا جانش را گرفتند. تکه ش یشه از کنار
گوشش تا زیر چانهاش را خراش عمیقی داد به گونهای که
درد غ یر قابل توصیفی تا مغز استخوانش نفوذ کرد. دهانش
را باز کرد اما صدایی از آن خارج شد. به قدری دردناک بود
که پی درپی فریادهای بیصدا کشید و با وجود درد
جانسوزش، سیل یِ محکمی به گونهی شهاب زد به طوری
که او گیج و منگتر از پ یش به روی تخت افتاد.
مهنا دستش را روی صورتش گذاشت و خیس یِ خون تمام
کف آن را در بر گرفت. ناباور و وحشت زده با چشم هایی
گشاد شده به کف دستش خ یره شده بود. خونی که از
صورتش چکه م یکرد، تمام شانهی سمت چپ مانتویش را
رنگین کرد.
از روی تخت پایین رفت و لنگلنگان به سمت در قدم
برداشت. گویا ی ک طرف صورتش را کالً پاره کرده بودند که
آنچنان درد داشت.
با هق هق های ری زی که می کرد، از اتاق خارج شد. شاداب با
شنیدن آن سر و صدا هراسان به سمت اتاق میرفت که با
دیدن چهره و لباس خونیِ مهنا، بند دلش پاره شد و جیغ
کشید. گویا جن و یا روح دیده بود که وسط خانه خشکش
زده بود و با چشمهایی از حدقه بیرون زده به مهنا نگاه
میکرد. باالخره با صدای ناله ی شهاب به خودش آمد و
سمت اتاق دوی د تا به داد برادرش که نمی دانست در چه
حال و روزیست، برسد.
سرش گیج می رفت و چشمانش سیاهی. پاهایش سست
شده بودند و حتی یک قدم را به سختی برمیداشت.
چشمش که به کیفش افتاد، با دست سالم و تمیزش آن را
برداشت و سعی کرد به قدم های ش شتاب ببخشد.
رمان : #حوالی_قلب_تو
🍀ژانر : #عاشقانه
🍀نویسنده : #مهدیس_علی_پور
💚خلاصه :
مهنا دختری که عاشق همسر خواهرش، مهراد شده است. مهراد یه تایپیست سادهست
که به دلایلی مجبور میشه با حنانه ازدواج کنه و وارد عمارت اون بشه. مهنا وقتی میفهمه
این علاقه دو طرفهس، تن به رابطه نزدیک و قایمکی با مهراد میده…در حالی که از پشت
پرده ازدواج خواهرش خبر نداره و با حامله شدنش….
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.