175 نفر در حال مشاهده محصول هستند

رمان چال گونه

شناسه محصول: 34

رمان چال گونه داستان سپهر خندید، قشنگ یک جوری که نصف ملت نگاهمون کردند .

بعدش دستشو انداخت دور
گردنم و گفت :می ترسی ؟

لینک دانلود پس از خرید

برای دریافت مشاوره با ما در ارتباط باشید.

ارسال سریع

با پست پیشتاز

پشتیبانی ۲۴ ساعته

و ۷ روز هفته

تضمین کیفیت

و تضمین اصالت

رضایت مشتریان

افتخار ماست

قیمت محصول

31,000 تومان

توضیحات محصول

رمان چال گونه |طنزی عاشقانه

رمان چال گونه

برشی از رمان در بازار پلاس

من که زیرش یک تاپ مشکی با یک طرح جمجمه داشتم، اما اون نه یک تاپ طوسی با یک
عالمه نوشته انگلیسی داشت .
خالصه رفتم وسط و دختره رو تا جا داشت، زدم ؛ اونم میزد اما بنده خد، بیشتر می خورد .
او… ف هرچی دق و دلی بود روی این بدبخت خالی کردم.
خواست لگدی تو شکمم بزنه ، یک پامو باال آوردم و سریع دور پاش پیچوندم ؛ بعد باال پریدم و
یک نیم چرخی زدم، که دوتا مون پخش زمین شدیم .
مریم گفت : کافیه، بلند شید تا بریم .
لباسامون رو پوشیدیم ؛ وای خدا خیس عرق بودم، گوشه ای از سالن یک روشویی بود. آبی به
سر و صورتم زدم و بعد از اینکه خشکش کردم رفتیم .
دوباره سر جامون ، توهمون اتاق کنفرانس نشستیم ؛ پسرا هم اومده بودن.سامان جلیلی و مریم
رفتن دو تا کاغذ دادن دست سرداره و بعد سرجاشون نشستند .
سرداره زیر چشمی نگاه ی به من و یک نگاه به سامی و اون پسر آشنا انداخت ؛ برگه ها رو به
باال و یکی دیگه از مردای نظامی هم سن و سالهای بابا بود داد و گفت : نظر شما چیه ؟
بابا گفت : سرهنگ فروتن » منظورش عمو معین خودمونه«نظر شما چیه ؟
عمو معین : خوبه .
همشون سری تکون دادند و منم قشنگ االن دیگه اعتراف می کنم، از کنجکاوی رد کردم ؛ االن
واقعا فضولیم گل که چه عرض کنم میوه داده . آقا به منم نشون بدین از فضولی مردم .
سردار نگاهی به لیال و و یکی از پسر لباس شخصی ها کرد و گفت : از شما و کمکتون بسیار
متشکریم، می تونید برید .
بعد از اینکه اونا رفتند، سردار گفت :
از شما درخواست شده، بیایند اینجا تا با پلیس همکاری کنید ؛ یک عملیات به شدت حساس و
مهم داریم، که طی ماه ها تالش تونستیم اونجا نفوذ کنیم . طبق برنامه ی دیشب، تیم نفوذی
به سمت بندر عباس حرکت کرد؛ اما از قضا، راننده ی اتوبوس خوابش می بره و اتوبوس
تصادف می کنه و کل تیم از هم می پاشه. ما شما رو انتخاب کردیم تا جای نفوذی های ما، وارد
عملیات بشید؛ همه شما از نظر هنر های رزمی، کارتون عالیه و همگی هم پزشک هستید . یک

چال گونه ــــــ فاطمه زارعی کاربر نودهشتیا
سری کارای ثبتی امشب انجام می دیم که نشون میده شما سال گذشته پروانه طبابتتون باطل
شده و شما چون پلیس نیستید به صورت راحت می تونستید با همون مدارک وارد بشید و
البته چون پزشک هستید، نیازی نیست دوره های کالبد شکافی و آموزش اونو برای شما بگذاریم
. البته شما تمام وسایل مورد نیازتون و لیست می کنید و ما اونا رو برای شما تهیه می کنیم؛
وسایلی هم که خونه هست، به پدراتون که همگی در این جلسه حضور دارن بگید براتون بیارند .
یا خدا …یا ابوالفضل … یا همه ی امامزادها .

رمان جذاب دیگری رو بهتون معرفی می کنیم  رمان آرامشی از جنس بهار اثر بانوان قلم

من سکته نکنم بلند صلوات بفرست .
خدایا، امروز و بخیر که گذشتم نمی خواد فقط بگذرون این چه وضعشه ؟
سامی : ببخشید، ما همین طوری باید بریم عملیات ؟ بگیم اومدیم، خب اونجا چی کار کنیم ؟
همون پسر آشنائه : ببخشید، ولی ما نمی دونیم طرفمون کیه، چیه چی کار می کنه .
سردار : امشب همه چیز و به شما می گیم ؛ در ضمن امشب رو هم اینجا می خوابید .
من +ببخشید نمی شه نریم ؟ اصال چرا ما ؟ شغل و مریضامون پس چی ؟
سردار : ازنرفتن که اصال حرفشم نزنید، باید برید ؛ البته ما قرار بود، یک فرصت برای فکر کردن
به شما بدیم. اما عصر، از باند با نفوذی ما تماس گرفتن و دلیل تاخیر آدمای خودشون که
نفوذی های ماهستند و پرسیدن و اینکه پزشک مورد اعتماد ما جای شما میرن و همین طور
دالیل زیادی برای انتخاب شما ها داشتیم .
یکی از پلیسایی که رو سینه اش نوشته بود، علی آریا منش و هم سن و سالهای بابا بود، گفت:
شما ها تیراندازی بلدید؟
گفتم +نه.
واال من تفنگ و تیر دیدم که اصال بلد باشم بزنم ؟ درسته، به اجبار بابا کالس های کنگ فو و
ووشو رفتم؛ اما تیر اندازی نه دیگه .
پسر آشناهه :نخیر .
سامی : نه .
حاال بیا خر بیار و باقالی بار کن؛ البته دیگه از خر گذشت، ه باید کامیون و نیسان بیاریم .
سردار : سروان کیان مهر و مشرقی و جلیلی!
همشون بلند شدند و گفتند :بله قربان .
سردار: دوستان رو سالن تیر اندازی ببرید، برای آموزش. فقط عجله کنید، که وقت نداریم .

چال گونه ــــــ فاطمه زارعی کاربر نودهشتیا
یا همه ی پیغمبرا!…
یا همه ی اماما…!
یا همه امامزاده ها !…
یا کال همشون، من که االن سکته می کنم .
بلند شدیم و هممون بیرون رفتیم ؛ البته سپهر و اونا پا کوبیدن .
تو راهرو همشون جلو راه می رفتند من و سپهر کنار هم عقب اونا راه می رفتیم .
من +سپهرهای سپهر، من و چه به عملیات، منو چه به جاسوسی و نفوذی . دِ آخه روانی درسته
که حس فضولیم یک مقدار فعاله، ولی در حدی نیست که برم زارت جاسوسی کنم . اگه
اینجوری بود، می رفتم کارآگاه می شدم .
سپهر :بهار نگران نباش، منم راضی نیستم تو بری ؛ ولی دستور از باال اومده و دست من نیست
. نگران هم نباش اونجا سامی هست، منم بعد از دو سه هفته میام .
ای خدا، من میگم نره این میگه بدوش .
من میگم نمی خوام بر، این میگه برو تازه منم میام .
ای خدا این سرمو به کجا بکوبم، خودمو راحت کنم .
من +اینا به درک اینا به اسفل و سافلین
آخه من ننم تیراندازی بلد بود، بابام تیراندازی بلده نه بابام که بلده ولی به هر حال من نمی
خوام سپهر .
سپهر خندید، قشنگ یک جوری که نصف ملت نگاهمون کردند . بعدش دستشو انداخت دور
گردنم و گفت :می ترسی ؟
من+من ؟ من بترسم ؟ عمرا ! ندیدی دختره رو چجوری زدم که االن قبول شدم و اینجام ، من
نگران تو و بابام.
غلط کردم آقا… جو گیر شدم به خدا… می ترسم .
سپهر که دیگه خنده اش شروع شده بود و ول کن نبود، گفت : نگران ما ؟ فکر کن، داری میری
مسافرت بندر عباس .
ناگهان یاد این رمان ها افتادم ، دو تا دستامو تو صورتم زدم

 

رمان: #چال_گونه
ژانر: #عاشقانه #طنز

خلاصه رمان چال گونه

: یک دختر به اسم بهار، مقاوم و شیطون و جذاب؛ که زلفش گره خورده به زلف پسر قصه

ما آرمین خان فلک زده که باید این بهار و بگیره…

اطلاعات محصول

دیدگاه کاربران

0 دیدگاه
0
0
0
0
0

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان چال گونه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما باید وارد حساب خود شده باشید تا قادر به اضافه کردن تصاویر در نظرات باشید.

سایر محصولات