پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان رقص قاصدک
این رمان جذاب بعد از پرداخت اماده دانلود هس
رمان بدون سانسور و برش
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
32,000 تومان
رمان رقص قاصدک
رمان : #رقص_قاصدک
نویسنده : #ریحانه_نیاکام
:ژانر : #عاشقانه #مذهبی
قاصدک، دختر .ز.ی.ب.ا. و د.ل.ر.ب.ا.ی.ی. که به محله جدید میاد… همسایش حسان حسینی
.م.ر.د مذهبی بی نهایت .خ.ش.ن. و متعصبیه که به خاطر .پ.و.ش.ش. دخترک باهاش سر
.ل.ج.ب.ا.ز.ی .میفته و همه جا با هم .ک.ل.ک.ل. می کنن…اما نمیفهمه که کِی و کجا، .د.ل.ش.
برای قاصدک .سُ.ر.میخوره رمان بند بازی اثر الناز محمدی یک رمان جذاب وعاشقانه که بد نیس
یک نیم نگاهی بکنید بهش
همه آمده بودند.
لبخند از روی لبانشان کنار نمی رفت.
عمه فخری هم آمده بود اما ساکت بود و مخالف صد
در صد ازدواج آنها…
زمانی که فهمید حسان چه قصدی دارد، چنان الم شنگه
ای راه انداخت که او را منصرف کند اما حسان تنها
لبخند زد و کوتاه نیامد…
فخ ری خانم وقتی دید حربه اش نگرفته طرف برادرش
رفت و حاشا کرد اما حاج حسینی هم با تبسمی او را
نادیده گرفت…
نمی خواست بیاید اما نتوانست طاقت بیاورد و از
فضولی هم که شده دلش پیش خواستگاری بود…!
همیشه دوست داشت یک زن محجبه برای حسانش
بگیرد؛ به قول کمیل دختر حوزه ای! اما حسان درست
دست روی دختری گذاشته بود که کم از هالیوود
نداشت و این نظر عمه فخری بود…!
نظری که هیچ کس متینش قرار نداد…!
مجلس گرمی بود و هرکسی جفتی برای صحبت پیدا
کرده و گفتگو می کردند.
حسان خونسرد بود و به صحبت های بقیه توجه می
کرد اما ذهنش درگیر قاصدک بود.
تنها جمع غایب قاصدک بود که کنج آشپزخانه زیر اپن
نشسته بود و خون خونش می خورد.
استرسش باال بود.
عین خر تو گل گیر کرده بود که تمام نقشه هایی که تا
ساعات پیش کشیده بود، حال یادش رفته…!!!
دستانش را با استرس چفت هم کرده بود و داشت
مرور می کرد ولی انگار مثل آلزایمری ها شده…!
عطیه خانوم با دیدن جای خالی قاصدک رو به خانجون
گفت: عروس خانوم تشریف نمیارن…!
گوش های قاصدک تیز شد و تپش قلبش روی هزار
رفت…
باشنیدن صدای قدم هایی هولزده بلند شد که سرش با
صدای بلندی محکم به اپن خورد و همان جا دوباره
پخش دیوار شد…
رها چهره در هم کشید: چیکار می کنی؟ از هول شوهر
نمیری دختر…!
قاصدک در حالیکه چشمان پرخشم و اشکش را به رها
دوخته بود، دستش را روی سرش گذاشت و با ترش
رویی گفت: خفه شو رها تا نزدم دهنت و سرویس
کنم… چرا اینقدر بی سرو صدا اومدی. ..؟!
رها چشم غره ای رفت: واال تو هول شوهری وگرنه
من مثل همیشه هستم… درضمن مادر شوهر گرامتون
فرمودن عروسشون کجا هستن…؟!
-خیلی دیوثی رها…
– بیشعور اومدم کمکت تا چای ببری…!
-من تو رو می کشم تا دیگه اینقدر حرصم ندی
بیشعور…!
قاصدک با حرص از جاپری د و خواست سمت رها حمله
ور شود که پاش به صندلی گیر کرد و یک راست رفت
توی در…
دلش می خواست به زیر گریه بزند.
رها با دیدن صحنه مقابلش اول با تعجب بعد چنان زیر
خند زد که صدایش تا بیرون هم رفت…
قاصدک توان بلند شدن نداشت و با غضب نگاه رها
کرد.
رها وا رفته روی زمین داشت می خندید و اشک از
چشمانش سرازیر شد…
-اینجا چه خبره…؟!
سهند بود که با تعجب نگاه آن دو دیوانه روبه رویش
کرد که یکی می خندید و دیگری آشفته…!
-جات خالی سهند یک سوژه ای بود که نگو…!
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.