پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان شکارچی تاریک من
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
19,000 تومان
رمان شکارچی تاریک من
🍀نویسنده : #Rose
🍀ژانر : #فانتزی #اروتیک #عاشقانه #هیجانی #تخیلی
💚
اون یه گرگه ، که واسه شکار من فرستاده شده .
خانوادم فرستادنش چون نمیخواستن کس دیگه ای شکارم کنه ، بهش اجازه دادن هر بلایی میخواد سرم بیاره تا فقط برم گردونه..
هربلایی
دایان خسته و خیس آب بی توجه به سوز هواکوله شو باال انداخت
بلیت قطارو با زور گیر اورده بود
امیدوار بود اینبار بتونه واسه همیشه خودشو گمو گور کنه
مطمعن بود عالوه بر پدرش این دفعه مارکوسم بهش رحم نمی کنه
حتی تصور اینکه گیرش بندازن هم نفس شو بند میاورد
روی صندلی کنار پنجره نشست
کوپه قدیمی هر شش تا صندلیش پر بود
پیرزن رو به روش با لبخند سیب نصف شده رو سمتش گرفت
سینش گرم شد سیب رو گرفت و یک جا خورد
با دهن پر ممنون آرومی گفت و دوباره سرشو به شیشه تکیه داد
خی لی سردش بود
یکم طول می کشید قطار گرم شه
با این لباسای خیس مثل موش آبکشیده روی صندلی نشسته بود
rose نویسنده: شتاریک من ی کارچ
10
موهای فندقی بلندش به پیشونیش چسبیده بودن
کالفه عقب شون زد
پیرزن اینبار کیک شکالتی کوچیک رو دستش داد
_رنگت پریده…
لحنش مهربون بود
اینبار بجای گرما درد تو سینش پیچید
مهربونی حسی بود که دایان خیلی کم تو زندگیش تجربه کرده
همیشه یا کمربند پدرش بوده
یا سیلی نامادری
تو سکوت کیک رو گرفت
دوباره همه شو خورد
پیرزن خوشحال از اشتهای زیاد دایان دوباره مشغول خوراکیها شد
_اینجوری تا برسی مقصد سینه پهلو می کنی
rose نویسنده: شتاریک من ی کارچ
مشابه ها ”
11
سرفه خشکی کرد از گوشه چشم مرد کت شلواری رو دید
ماسک شو باال داد و کاله شو پایین کشید
از چشمای کشیده مرد مشخص بود اهل آ سیای شرقی….
_اگه بخوای دارو دا…
دایان : نمی خوام
بی طاقت حرف شو قطع کرد
می ترسید کسی نزدیکش شه
نمی تونست اعتماد کنه
بدتر از اون می ترسید مارکوس از طریق شکنجه بخواد از بقیه حرف بکشه
مرد متعجب نگاه گرفت
پلکاش هی روی هم میوفتادن ولی سریع بازشون می کرد
نباید می خوابید
خوابیدنش اینجا می تونست برابر با گیر افتادنش باش
حتما تا االن پدرش و مارکوس آدماشونو دنبالش فرستادن
آدمایی که هر دفعه دستو پا بسته برش می گردونن
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.