پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان ققنوسی در آتش یک رمانی جذاب وعاشقانه بسیار زیبا
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
25,000 تومان
رمان ققنوسی در آتش یک رمان بسیار زیبا است اثر نویسنده ملیسا کوه کبیری یک نویسنده
خوش سخن خوش ذوق در این داستان از شخصیت های متنوع استفاده کرده تا یک داستان معمایی
و درام از نامردی های روزگار تا داستانی عبرت اموز در کنار این رمان رمان سراب بود بودنت
هم می باشد
که همانند این است این رمان زیبا رو تهیه کن ولذت ببر
🍀نویسنده: #ملیسا_کوه_کبیری
🍀ژانر: #معمایی #درام
چه میکرد این بازی ناجوانمردانهی روزگار؟ بهترین وکیل زنی که از کودکی؛ سختی او را
همچون شیر زنی بار آورده بود! از پروندهی قتل رفیقش…رسید به بزرگترین راز خانوادهاش
…! رازی که زندگیاش را دگرگون کرد …
مگه این که اینقدر کار کرده باشه که چشمش از
صد فرسخی هدف درست رو تشخیص بده!
لحظهای شال را از روی چشمانش باال زد، موقعیت
قوطی را به ذهن سپرد و شال را روی چشمش
کشید.
ادوین با کمی فاصله، دست به سی*ن*ه نگاهش
میکرد.
این دختر از تبار چه کسی بود؟!
این همه جسارتش از کجا میآمد؟!
وفا ماشه را کشید و لحظهای بعد، صدای غار غار
کالغها، نشان از صدای بلند شلیک بود!
با یک دستش گره شال را از پشت شل کرد؛
ادوین زودتر سراغ قوطی رفت.
خم شد و قوطی را در دست گرفت.
چطور میتوانست اینقدر دقیق، هدفگیری بکند؟
آن هم با چشم بسته؟!
وفا که ابروهای باال رفتهی ادوین را از آن فاصله
دید، برای این که صدایش به او برسد، بلند داد زد:
ققنوسی در آتش ملیسا کوه کبیری
-نظرت در مورد تازه کار بودنم چیه جناب
سرگرد؟
و بعد زیر خنده زد.
ادوین قوطی را سمتی پرت کرد و سمت وفا قدم
برداشت.
وفا کج خندی زد و به دو چالهی سیاه چشمانش خیره
شد.
حاال که از نزدیک میدید، گوشهی چشم راستش
میپرید، نمیدانست از عصبانیت است، یا شاید
نوعی تیک!
صورت خوش فرمی داشت، دو گوی سیاه رنگ با
ترکیب موهایی که بهخاطر خیسی ناشی باران روی
پیشانیاش ریخته بود، حسابی جذابش کرده بود!
لحظهای چشم از او بر نمیداشت. ناگهان صاعقه زد
و باران شدت گرفت.
چشمش را از او گرفت و به آسمان و دو ابر سیاه
رنگ دوخت.
آخ باران… چهقدر نامرد بود این باران!
ققنوسی در آتش ملیسا کوه کبیری
93
نامرد بود و مردترینش را در یک شب بارانی از او
گرفته بود!
از باران نفرت داشت!
با لمس چانهاش، سرش را به سمت چهرهی او که
حاال بدون ذرهای اخم بود، چرخاند.
چشمانش کنکاشگر در صورتش میچرخید و گویی
دنبال چیزی در صورت زیبای دخترک میگشت !
این چشمها، برایش آشنا بود… حاضر بود قسم
بخورد که این چشمها را جایی دیده است!
این جنگل پر تالطم، رازهای زیادی را در خود
پنهان کرده بود!
با دستش، چانهی او را فشرد و گفت:
-تو از کجا اومدی؟
صدایش بم بود و گرفته؛ وفا پوزخندی زد و خواست
با دستش، چانهاش را از حصار دست او خارج کند
که ادوین با دو انگشت شصت و اشاره، چانهاش را
محکمتر گرفت
Romandl
ققنوسی در آتش ملیسا کوه کبیری
94
اخمهایش را در هم کرد و خواست چیزی بگوید که
ادوین با همان رد نگاه مستقیم و عصبی، دوباره
پرسید:
-از کجا اومدی وفا؟
کدوم قبرستونی بهت اینقدر حرفهای تیر اندازی و
رزم رو یاد دادن؟!
وفا با نگاهی به پیراهن سیاه او که از فرط خیسی،
آب از آن چکه میکرد، پر حرص دستش را کنار
زد و گفت:
-خیلی دوست داری خیس بشی نه؟
ادوین اخمهایش را در هم کرد و با خشم مچ دست
ظریف او را گرفت.
-تو دختر شاهرخی؟
وفا با این حرف او، لحظهای مکث کرد، ابروهایش
باال پرید که ادوین ادامه داد:
-پس دختر شاهرخی! میدونستم…
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.