پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان سراب بود بودنت این رمان جدید وعاشقانه است داستان یک عشق زیبا وبا شخصیت های متنوع داستانی بزرگ ومهیج این رمان بعد از پرداخت قابل دریافت است
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
24,000 تومان
رمان سراب بود بودنت این رمان زیبا از مریم سلطانی یک نویسنده خوش ذوق می باشد
رمان های مریم سلطانی هم هاز بازار پلاس تهیه کنید مانند رمان دریاپرست این رمان
هم مانند رمان سراب یکی است می تونید بخرید ولذت ببرد
🍀نویسنده: #مریم_سلطانی
🍀ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
داستان دختر جوانی به نام طنین زارع است که با وجود خانواده متعصب و سختگیرش،
نسبت به ازدواج و تشکیل خانواده مقاومت میکند و حالا در جستجوی پیدا کردن شغل
مناسب به یک شرکت خصوصی پا میگذارد.
طنین در محل کار با مرد جوانی به نام بابک زند آشنا میشود و مسئله تنهایی برایش
جدی میشود.
بابک زند در شرف جدایی از همسرش است و حالا …
نگاهم رااز بابک ودخترش گرفتم وبه کیف وبسته پوشاکی که روی میز مقابل مبل ها بود دادم
وناخودآگاه پرسیدم:اینا چیه..چه خبره اینجا..؟
بااین حرف دستم رابرای گرفتن بچه که اززور گریه نفسش باال نمی آمد درازکردم.
کالفه نفسش را بیرون داد وتینای گریان را به طرفم گرفت:داره دیوونه ام میکنه..
تینا را درآغوشم تکانی دادم وگفتم:تینا پیش تو چکار میکنه..مامانش کجاست..
دستش را به گردنش گرفت ولبه ی مبل نشست:خبر مرگش خونه س..
با تعجب نگاهش کردم که گفت:بچه رو آورده وداده وگفته مردی خودت بزرگش کن..
نگاهم کرد وگفت:جایی نداشتم ببرمش مجبور شدم با خودم بیارمش..
نگاه ناراحتش ازروی من گذشت وروی صورت گریان ونفس به هق هق نشسته ی
تینا رفت:این بچه
معموال تا ظهر خوابه..
بچه را که حسابی نا آرامی میکرددرآغوشم تکانی دادم وسعی کردم کمی آرامش کنم.
.برایش صبحانه
آماده کردم وبا کلی ادا وبازی بازی چند لقمه ای به خوردش دادم.
تمام مدت گریه میکردوبهانه اش مادرش بود .
با دیدن بابکی که ناراحت واخم آلود تکیه به ستون آشپزخانه ایستاده بود تینای
بهانه گیررادرآغوش
گرفتم وازکنارش گذشتم..
نمیدونم دلم باید به حال کدامشان میسوخت..بابک یا این طفل معصوم که این
وسط بی گناه قربانی
بود.
پوفی کشید وتکیه اش را برداشت وایستاد:اصال دلم نمیخواست اینطوری بشه..
نگاهش کردم وسری تکان دادم:چجوری..؟
مرکز تخصصی رمان های ناب سراب بود بودنت
مرجع تخصصی رمان های ناب صفحه : 128
باسراشاره ای به تینایی که درآغوشم کمی آرام گرفته بود کرد وگفت:تینا ،من،این زندگی
لعنتی..شرمندتم طنین..
گفتم:مواظبشم بهتره برین به کاراتون برسین..
لبخند غمگینی زد وبا برداشتن کیفش ازکنار وسایل دخترش گفت:قول میدم جبران کنم…
درجوابش تنها به زدن لبخندی اکتفا کردم..
چی میتونستم وداشتم بگم وقتی همه چی اینطور دست به دست هم می داد که کنار خودش
ومشکالتش حضور پیدا کنم..
دوهفته گذشته بود ومن سعی کرده بودم با چیز هایی که ازش دیده بوده وشنیده بودم کناره
بگیرم..نمیخواستم بودنم کنارش دلیل محکم جدایی ودل سردیشون باشه..
کم محلی کرده بودم..دوری کرده بودم..نگاه ها واشاره هاش و ندیده گرفته بودم..سعی کرده بودم
کالفه بودن ونگاه های پراز استیصالش رونبینم..پیامها وتماس هاش بی جواب مونده بود از طرفم
واالن باز هم من بودم وکودک ناآرام او که درآغوشم پناه گرفته بود..
درمانده بودم…
رفت وبرگشتش دوساعتی طول کشید ووقتی برگشت که تینا رابا هزار بدبختی خوابانده بودم وازکارم
حسابی مانده بودم..
با نگاهی به تینای غرق خواب که گوشه ی سالن روی تکه موکتی که توی شرکت جا مانده بودبا
چشمانی که پراز شرمندگی بود نگاهم کرد وزیر لب تشکری کرد .
پشت میزم که نشستم درب شرکت باز شد واحسانی درحالی که حسابی اخم کرده بود وارد شرکت
شد ودرجواب سالم
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.