150 نفر در حال مشاهده محصول هستند

رمان یاقوت کبود اثر مهسا حسینی

شناسه محصول: 12

رمان یاقوت کبود

رمانی جدید وعاشقانه

جدید ترین رمان روز دنیا به زبان فارسی

در خرید اگر مشکلی پیش امد تماس بگیرید

برای دریافت مشاوره با ما در ارتباط باشید.

ارسال سریع

با پست پیشتاز

پشتیبانی ۲۴ ساعته

و ۷ روز هفته

تضمین کیفیت

و تضمین اصالت

رضایت مشتریان

افتخار ماست

قیمت محصول

22,000 تومان

توضیحات محصول

رمان یاقوت کبود |جدید وعاشقانه

رمان یاقوت کبود

برشی از رمان

یه جایی رو میشناسم که بازه .
– هوا سرده!
– بستنی تو هوای سرد مزه میده !
ر بچه گانه ی او حرص
شاران لج کرده بود . هامون هم از رفتا
میخورد و هم به خنده افتاده بود . سعی میکرد به روی خودش نیاورد !
صدای بمش در گو ش شاران چرخید و در آن تاریک ی شب عجیب
دلنشین شد !
– بعدش تشریف میبرید خونه دیگه نه ؟!
– بعد از بستنی بهش فکر میکنم .
هامون خواست حرفی بزند که تماس قطع شد . ناچارا به دنبالش راه
افتاد . شاران به قهقهه افتاده بود . این دنبال کردنهای هامون برایش
تبدیل به بازی شده بود . با خودش زمزمه کرد :
ر اخالقیات شده دیگه نمیتونه کوتاه
– چقدر تو آدم خوبه ای آخه ! درگی
بیاد !
خنده اش را جمع کرد و نیشخندی خبیثانه
کنج لب نشاند :
– بیا ببینم تا کجا میخوای بیای !
ل بستنی فروشی مور د نظرش پارک کرد . قبل از آنکه
در نهایت مقاب
پیاده شود هامون خودش را به او رساند . ابروهایش

طرح اخم داشت .
ز ماشی
ن شاران د ر نیمه با
را بست :
– بگو چی میخوای میرم میخرم .
ن هامون داد:
شاران دستهایش را نشا
– ببین خودم دست دارم .
اشاره ای به پاهایش کرد :
– پا هم دارم میتونم راه برم !
ن شاران افتاده بود . آنقدر سو ز هوا زیاد بود
هامون به یا د سرمایی بود
که مطمئنا با یک باد سرما تا استخوانش نفوذ میکرد اما کسی
نمیتوانست حریفش شود !
– نگفتم دست و پا نداری . . .
دوباره د ر ماشین را باز کرد و حر ف هامون نصفه ماند . با ذوقی که
هیچ وقت در نگاهش ندیده بود گفت :
– میخوام بستنیاشو ببینم !
هامون حر ف دیگری نزد . نفسش را بیرون فوت کرد و همانطور که
دنبا شاران میرفت نگاهی به ساعتش انداخت . شاران متوجه شد و ل
گفت :
– اگه دیرت شده میتونی بری !
ر خاصی نداشت . بدو ن حرف قدمهایش را با
هامون سر باال آورد . کا
شاران هماهنگ کرد . د ر مغازه را برایش باز نگه داشت و لبخن د روی
لب نشسته ی شاران را به جان خرید ! هامون صدر جنتلمن شده بود !
بر خال ف شاران که تفریح میکرد هامون مدام نفسهای عمیق میکشید تا
نفس کم نیاورد !
شاران نگاهی به بستنی های رنگارن گ داخ ل یخچال انداخت و با
هیجان گفت :
– 0 اسکوپ بستنی شکالتی !
هامون به حرف آمد :
– این همه راه به خاط ر0 دونه ؟!
شاران خودش را کمی به هامون نزدیک کرد که مر د فروشنده صدایش
را نشنود :
– همینم این موقع شب خوب نیست !
خودش را کنار کشید و عط ر بدنش را هم برد . هامون نفس در سینه
حبس کرد و خودش را کنار کشید . فروشنده بستنی شاران را آماده
کرد و به دستش داد ، رو به هامون پرسید :
– شما چی ؟
هامون سری به نشانه ی نه تکان داد :
– ممنون همین کافیه .
شاران تا خواست کیف پولش را در بیاورد هامون حساب کرده و رو
به او گفت :
– بریم ؟
شاران از مغازه بیرون زد :
– این چه عادت بدیه که تو داری ؟ من خودم حساب میکردم .
هامون بی توجه به اعترا ض او گفت :
– اینجا میخوری یا بریم تو ماشین ؟
شاران ترجیح داد این بار را بیخیال باشد ! دوست نداشت دوباره
حرک ت صندوق صدقات تکرار شود . با خونسردی قاشقی از بستنی
اش خورد و با لذت چند ثانیه چشم بست . در همان حال جواب داد :
– تو ماشین میخورم .
هامون با بدجنسی گفت :
– چرا ؟ چون داری از سرما یخ میزنی ؟!
– نخیر !
– مشخصه !
– سردم نیست . اصال همین جا میخورم . بیشتر مزه میده .
قاشقی دیگری به دهان گذاشت . به خاطر سرمای هوا نتوانست آنقدری
که باید از بستنی و طع م خو ب شکالتی اش لذت ببرد . سردش بود و
د بینی قرمز شده اش و ن دوست نداشت اعتراف کند ! هامون با دی
صورتی که از سرما به سفیدی میزد گفت :
– میخوای بری تو ماشین ؟
– نه اینجا خوبه .
حتی فکش هم از سرما به لرزش افتاده بود . لجبازی اش خنده دار بود
ر . هامون سعی میکرد نخندد .

 

قبل اینکه بری ادامه در بازار پلاس رمان جذاب دیگه ایم هس بهت معرفی می کنم

رمان پرستش اثر سحر بانو

با دیگر گفت :
– اگه اعتراف کنی سردته اصال اشکالی نداره .
– سردم نیست !
لرزش به صدایش هم رسیده بود ! هامون اشاره ای به ماشین کرد .
– باشه تو سردت نیست . من سردمه . بریم تو ماشین بشینیم ؟
– اگه تو سردته اشکالی نداره !
قدمهای تندش به سم ت ماشین باعث شد هامون سرش را پایین بیندازد
تا شاران خنده اش را نبیند . به سم ت ماشینش رفتند . هامون در را
داخ ل برایش باز کرد تا راحت بنشیند . شاران نفهمید چطور خودش را
ماشین انداخت . خودش هم از سم ت دیگر سوار شد . بخاری را هم
شد بستنی اش نمیداد ! امشب که ن برایش روشن کرد . اهمیتی به آب
س ر جنگ نداشت قابل تحمل شده بود . حداقل هامون را کمتر حرص
میداد !
دو قاشق بیشتر بستنی اش را نخورد . مابقی را نگه داشت تا به سط ل
آشغالی که همان حوالی بود بیندازد . چند دقیقه ای بینشان سکوت
برقرار شد . هیچ کدام دوست نداشتند این آرامش را به هم بزنند .
ر یک صدر لم داده بود و کوچکترین ناراحتی نداشت
عجیب نبود ؟ کنا
! به خودش نهیب زد که پیاده شود . دستش را به سم ت دستگیره ی در
برد و گفت :
– میخوای بازم دنبالم بیای ؟
هامون نگاهش را به بیرون دوخت .
– هنوز هوا تاریکه !
این یعنی می آید ! تا وقتی که او را صحیح و سالم به خانه نمیرساند
خیالش راحت نمیشد ! شاران خواب آلود شده بود . حوصله ی اذیت
ن
ن گرم و نر م
کرد بیشتر از این را نداشت . همانطور که از ماشی
هامون دل میکند به حرف آمد :
– تو تاریکی هوا قراره اتفاقی واسم بیفته ؟
ر نصفه خوشم نمیاد .
– تا اینجا اومدم بقیه اش رو هم میام . از کا
شاران ابرو باال انداخت و پیاده شد . کالمی بینشان برقرار نشد . ش ب
آرامی را تا اینجا گذرانده بودند . اگر شاران آرام میماند ، هامون کاری
به کارش نداشت !
سوا ماشینش شد و دوباره هامون پش ت سرش به راه افتاد . وقتی به ر
ن هامون نگه داشت و از شیشه ی
ر ماشی
خانه رسید ماشینش را کنا
پایین آمده اش به حرف آمد

رمان : #یاقوت_کبود

🍀ژانر : #عاشقانه
🍀نویسنده : #مهسا_حسینی (#مهرسا)

💚

خلاصه رمان یاقوت کبود

شاران رزمجو بازیگر معروفیه که درگیر شایعات میشه ، تا جایی که به زندگی حرفه ای

و خصوصیش لطمه ی بزرگی میزنه. این بین تنها کسی که میتونه به شاران کمک کنه

هامون صدر هستش . مرد با نفوذی که تو گذشته ی شاران نقشِ مهمی داشته

و حالا براش حکمِ یه دشمن رو داره . اما شاران میتونه با دشمنِ قدیمیش مصالحه کنه ؟!

اطلاعات محصول

دیدگاه کاربران

0 دیدگاه
0
0
0
0
0

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان یاقوت کبود اثر مهسا حسینی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما باید وارد حساب خود شده باشید تا قادر به اضافه کردن تصاویر در نظرات باشید.

سایر محصولات