پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان یاقوت کبود
رمانی جدید وعاشقانه
جدید ترین رمان روز دنیا به زبان فارسی
در خرید اگر مشکلی پیش امد تماس بگیرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
22,000 تومان
رمان یاقوت کبود
برشی از رمان
یه جایی رو میشناسم که بازه .
– هوا سرده!
– بستنی تو هوای سرد مزه میده !
ر بچه گانه ی او حرص
شاران لج کرده بود . هامون هم از رفتا
میخورد و هم به خنده افتاده بود . سعی میکرد به روی خودش نیاورد !
صدای بمش در گو ش شاران چرخید و در آن تاریک ی شب عجیب
دلنشین شد !
– بعدش تشریف میبرید خونه دیگه نه ؟!
– بعد از بستنی بهش فکر میکنم .
هامون خواست حرفی بزند که تماس قطع شد . ناچارا به دنبالش راه
افتاد . شاران به قهقهه افتاده بود . این دنبال کردنهای هامون برایش
تبدیل به بازی شده بود . با خودش زمزمه کرد :
ر اخالقیات شده دیگه نمیتونه کوتاه
– چقدر تو آدم خوبه ای آخه ! درگی
بیاد !
خنده اش را جمع کرد و نیشخندی خبیثانه
کنج لب نشاند :
– بیا ببینم تا کجا میخوای بیای !
ل بستنی فروشی مور د نظرش پارک کرد . قبل از آنکه
در نهایت مقاب
پیاده شود هامون خودش را به او رساند . ابروهایش
طرح اخم داشت .
ز ماشی
ن شاران د ر نیمه با
را بست :
– بگو چی میخوای میرم میخرم .
ن هامون داد:
شاران دستهایش را نشا
– ببین خودم دست دارم .
اشاره ای به پاهایش کرد :
– پا هم دارم میتونم راه برم !
ن شاران افتاده بود . آنقدر سو ز هوا زیاد بود
هامون به یا د سرمایی بود
که مطمئنا با یک باد سرما تا استخوانش نفوذ میکرد اما کسی
نمیتوانست حریفش شود !
– نگفتم دست و پا نداری . . .
دوباره د ر ماشین را باز کرد و حر ف هامون نصفه ماند . با ذوقی که
هیچ وقت در نگاهش ندیده بود گفت :
– میخوام بستنیاشو ببینم !
هامون حر ف دیگری نزد . نفسش را بیرون فوت کرد و همانطور که
دنبا شاران میرفت نگاهی به ساعتش انداخت . شاران متوجه شد و ل
گفت :
– اگه دیرت شده میتونی بری !
ر خاصی نداشت . بدو ن حرف قدمهایش را با
هامون سر باال آورد . کا
شاران هماهنگ کرد . د ر مغازه را برایش باز نگه داشت و لبخن د روی
لب نشسته ی شاران را به جان خرید ! هامون صدر جنتلمن شده بود !
بر خال ف شاران که تفریح میکرد هامون مدام نفسهای عمیق میکشید تا
نفس کم نیاورد !
شاران نگاهی به بستنی های رنگارن گ داخ ل یخچال انداخت و با
هیجان گفت :
– 0 اسکوپ بستنی شکالتی !
هامون به حرف آمد :
– این همه راه به خاط ر0 دونه ؟!
شاران خودش را کمی به هامون نزدیک کرد که مر د فروشنده صدایش
را نشنود :
– همینم این موقع شب خوب نیست !
خودش را کنار کشید و عط ر بدنش را هم برد . هامون نفس در سینه
حبس کرد و خودش را کنار کشید . فروشنده بستنی شاران را آماده
کرد و به دستش داد ، رو به هامون پرسید :
– شما چی ؟
هامون سری به نشانه ی نه تکان داد :
– ممنون همین کافیه .
شاران تا خواست کیف پولش را در بیاورد هامون حساب کرده و رو
به او گفت :
– بریم ؟
شاران از مغازه بیرون زد :
– این چه عادت بدیه که تو داری ؟ من خودم حساب میکردم .
هامون بی توجه به اعترا ض او گفت :
– اینجا میخوری یا بریم تو ماشین ؟
شاران ترجیح داد این بار را بیخیال باشد ! دوست نداشت دوباره
حرک ت صندوق صدقات تکرار شود . با خونسردی قاشقی از بستنی
اش خورد و با لذت چند ثانیه چشم بست . در همان حال جواب داد :
– تو ماشین میخورم .
هامون با بدجنسی گفت :
– چرا ؟ چون داری از سرما یخ میزنی ؟!
– نخیر !
– مشخصه !
– سردم نیست . اصال همین جا میخورم . بیشتر مزه میده .
قاشقی دیگری به دهان گذاشت . به خاطر سرمای هوا نتوانست آنقدری
که باید از بستنی و طع م خو ب شکالتی اش لذت ببرد . سردش بود و
د بینی قرمز شده اش و ن دوست نداشت اعتراف کند ! هامون با دی
صورتی که از سرما به سفیدی میزد گفت :
– میخوای بری تو ماشین ؟
– نه اینجا خوبه .
حتی فکش هم از سرما به لرزش افتاده بود . لجبازی اش خنده دار بود
ر . هامون سعی میکرد نخندد .
قبل اینکه بری ادامه در بازار پلاس رمان جذاب دیگه ایم هس بهت معرفی می کنم
با دیگر گفت :
– اگه اعتراف کنی سردته اصال اشکالی نداره .
– سردم نیست !
لرزش به صدایش هم رسیده بود ! هامون اشاره ای به ماشین کرد .
– باشه تو سردت نیست . من سردمه . بریم تو ماشین بشینیم ؟
– اگه تو سردته اشکالی نداره !
قدمهای تندش به سم ت ماشین باعث شد هامون سرش را پایین بیندازد
تا شاران خنده اش را نبیند . به سم ت ماشینش رفتند . هامون در را
داخ ل برایش باز کرد تا راحت بنشیند . شاران نفهمید چطور خودش را
ماشین انداخت . خودش هم از سم ت دیگر سوار شد . بخاری را هم
شد بستنی اش نمیداد ! امشب که ن برایش روشن کرد . اهمیتی به آب
س ر جنگ نداشت قابل تحمل شده بود . حداقل هامون را کمتر حرص
میداد !
دو قاشق بیشتر بستنی اش را نخورد . مابقی را نگه داشت تا به سط ل
آشغالی که همان حوالی بود بیندازد . چند دقیقه ای بینشان سکوت
برقرار شد . هیچ کدام دوست نداشتند این آرامش را به هم بزنند .
ر یک صدر لم داده بود و کوچکترین ناراحتی نداشت
عجیب نبود ؟ کنا
! به خودش نهیب زد که پیاده شود . دستش را به سم ت دستگیره ی در
برد و گفت :
– میخوای بازم دنبالم بیای ؟
هامون نگاهش را به بیرون دوخت .
– هنوز هوا تاریکه !
این یعنی می آید ! تا وقتی که او را صحیح و سالم به خانه نمیرساند
خیالش راحت نمیشد ! شاران خواب آلود شده بود . حوصله ی اذیت
ن
ن گرم و نر م
کرد بیشتر از این را نداشت . همانطور که از ماشی
هامون دل میکند به حرف آمد :
– تو تاریکی هوا قراره اتفاقی واسم بیفته ؟
ر نصفه خوشم نمیاد .
– تا اینجا اومدم بقیه اش رو هم میام . از کا
شاران ابرو باال انداخت و پیاده شد . کالمی بینشان برقرار نشد . ش ب
آرامی را تا اینجا گذرانده بودند . اگر شاران آرام میماند ، هامون کاری
به کارش نداشت !
سوا ماشینش شد و دوباره هامون پش ت سرش به راه افتاد . وقتی به ر
ن هامون نگه داشت و از شیشه ی
ر ماشی
خانه رسید ماشینش را کنا
پایین آمده اش به حرف آمد
رمان : #یاقوت_کبود
🍀ژانر : #عاشقانه
🍀نویسنده : #مهسا_حسینی (#مهرسا)
💚
شاران رزمجو بازیگر معروفیه که درگیر شایعات میشه ، تا جایی که به زندگی حرفه ای
و خصوصیش لطمه ی بزرگی میزنه. این بین تنها کسی که میتونه به شاران کمک کنه
هامون صدر هستش . مرد با نفوذی که تو گذشته ی شاران نقشِ مهمی داشته
و حالا براش حکمِ یه دشمن رو داره . اما شاران میتونه با دشمنِ قدیمیش مصالحه کنه ؟!
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.