پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان هیاهوی خاموش
پسر عمو و دختر عمویی که بر خلاف میل باطنیشان، تسلیم
خواستهی آقابزرگ میشوند.
لینک دانلود پس از خرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
32,000 تومان
رمان هیاهوی خاموش
برشی از این رمان جذاب در بازار پلاس
– تموم مردونگيت همين بود؟ هه! نميدونستم انقدر ازم متنفري ولي
بدون از اين لحظه به بعد کاري ميکنم که واسه يک ثانيه با من بودن
له- له بزني.
فکر کردي کي هستي؟ البد با خودت گفتي اينم مثل بقيه
دختراست؟
سخت در اشتباهي! حاالم از اتاقم گمشو برو بيرون.
اين دختر زيادي تلخ و گستاخه بايد بهش بفهمونم که اينجا خونهي
پدرش نيست. نشستم روي تخت و بدون توجه به خون ريزي دستش
گفتم:
-باشه خودت خواستي! حاال گوش کن تا بهت بگم اوضاع از چه قراره.
ازاين به بعد حق نداري بدون اجازه ي من آبم بخوري.
هياهوی خاموش – نگين يزداني کاربر نودهشتيا
حق نداري از خونه بري بيرون هر چند، از اون جايي که با اين کشور
آشنايي نداري، بخوايي پاتو از در اين بزاري بيرون، گرگ هايي اون
بيرون منتظرن که فقط دنبال جسمت هستن و خوب دريدن رو بلدن.
از اين به بعدم دوست دخترام و ميآرم خونه و هر کاري که دلم بخواد
ميکنم و تو هم ميشي خدمتکار خونه فهميدي؟ البته مجبوري که
بفهمي.
اعتراض داري بفرما؟
هرچند اعتراضي هم داشته باشي کي که به دادت برسه؟
آوا با تموم نفرتش نگام کرد و گفت:
– خوشا به حال عمو و زنعمو با اين بچه تربيت کردنشون.
نميدونن که پسرشون دست کمي از عوضي نداره!
اين رو که گفت: چنان زدم تو دهنش که لبش پاره شد.
هياهوی خاموش – نگين يزداني کاربر نودهشتيا
رمان جذاب وزیبای دیگه به شما معرفی می کنیم رمان چال گونه
خيلي عصبيم کرده بود بيشتر از کوپنش داشت حرف ميزد، از همه
بدتر اسم مادر مردهي من رو به زبون ميآورد.
تموم دهنشم خوني شد، يک لحظه صورتش به کبودي زد، نمي-
تونست نفس بکشه. بي جون افتاد روي تخت و دهنش مثل ماهي باز
و بسته ميشد.
صورتش رنگ باخت ودست خونيش رو به سمت گلوش برد.
سريع از کارم پشيمون شدم، اين دختر امانت بود دستم هنوز يک روز
نيومديم اين جا چي شد؟
سريع تو کيفش رو گشتم تا اسپريش رو پيدا کنم نبود که نبود.
خواستم چمدونش رو باز کنم که ديدم کم- کم ميخواد چشماش
بسته بشه. کشيدمش توي بغلم و بردمش بيمارستان. حواسم بهش
بود، فقط بيهوش نشه ولي از شانس بدم فورا پلکاش روي هم افتادن
هياهوی خاموش – نگين يزداني کاربر نودهشتيا
و قبل از اينکه بخواد بيهوش بشه با صدايي که بيشتر شبيه به زمزمه
بود گفت:
– ازت… متنفرم. هيچ وقت… فراموش نميکنم باهام چيکار کردي.
با تموم سرعت تو بيمارستان ميدويدم، واقعا اگه چيزيش بشه خودم
رو نميبخشيدم. امشب خيلي تند رفتم
بيچاره صورتش کامال کبود شده بود و توي بغلم بيشتر شبيه به جنازه
بود تا يک آدم.
پرستارا سريع اومدن و گذاشتنش روي برانکارد و مدام بهش از اين
دستگاههاي تنفس وصل ميکردن. پرستارا مدام دربارهي آسمش ازم
سوال ميکردن که ارثيه؟
يا اين مشکل قبال هم براش پيش اومده؟
از اونجايي که نميدونستم، پيچوندمشون.
بردنش مراقبت هاي ويژه.
هياهوی خاموش – نگين يزداني کاربر نودهشتيا
دستي به صورتم کشيدم.
پووف امروز واقعا نحس بود.
بعد نيم ساعت دکترش اومد بيرون، سريع رفتم سمتش
– دکتر حالش چطوره؟
نگاهي به برگههاي توي دستش انداخت و سرش رو تکون داد که
بيشتر نگرانم ميکرد.
– اگه ده دقيقه ديرتر ميآورديش قطعا زنده نميموند.
با يک آدم مرده هيچ فرقي نداشت؛ االن تازه عالئم هوشياريش باال
اومده.
ميتونم بپرسم چه نسبتي باهاش داري؟
رمان: #هیاهوی_خاموش
ژانر: #اجتماعی #پلیسی #عاشقانه #طنز
: پسر عمو و دختر عمویی که بر خلاف میل باطنیشان، تسلیم
خواستهی آقابزرگ میشوند.
محمد با خیال اینکه کسی از شغل او مطلع نیست، ناخواسته آوا را درگیر جریانهای مافیایی میکند،
طوری که مجبور است برای نجات او دست به کارهایی بزند.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.