پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان بامن قدم بزن
داستان از زبان دختری به نام رها روایت میشه رها پلیسه مخفیه و به خاطراتفاقی که برای خواهرش
میفته مجبور میشه
لینک دانلود پس از خرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
33,000 تومان
رمان بامن قدم بزن
برشی از این رمان جذاب در بازار پلاس
میگفتی دوسم داشتی منم تصمیم گرفتم
دل به تو ندم
عادالنه نیست خدا ، عادالنه نیست … چرا مهرشو انداختی تو دلم که حاال بخوای اینجوری ازم
جداش کنی؟ چرا اون هیچ وق ت نفهمید که من عاشق بودم! چرا من باید قربانیه این عشق
باشم؟ چرا؟
انقدر گریه کرده بودم که چشمام قرمز شده بود … گلوم میسوخت! بی معرفت! خیلی ازت
دلگیرم!
چطور دلت اومد با من اینکارو بکنی؟ اگه بهم عالقه نداشتی چرا با کارات منو به خودت
وابسته کردی!
چرا منو زجر میدی؟ چرا من نمیتونم مثل تو همه چیرو فراموش کنم …
– شادی کجاست صنم؟
صدای عصبی کیوون بود … اصال حوصلشو نداشتم … دلم نمیخواست با هیچکس حرف بزنم
…
ولی مثل اینکه مجبور بودم با این یکی کنار بیام چون خیلی غیر معمول در اتاقمو باز کرد!
پسر بیشعور نمیگه اینجا اتاقه یه دختره نباید اینجوری مثل گاو بیاد تو!
با من قدم بزن | نویسنده: نیلو جون
کیوون – که دیشب یه چیزی پروندی اره؟
سرمو اووردم باال تقریبا سرش داد زدم: –
دفعه اخرت باشه اینجوری میا ی تو اتاقه من
فهمیدی؟ حاال هم برو بیرون حوصلتو ندارم!
انگار متوجه چشمای قرمزم شد( خب معلومه شده شلغم! خر که نیست
میفهمه!) چشماشو ریز کردو مشکوک پرسید:
– ببینم تو گریه کردی؟
هیجی نگفتم یعنی حس و حال حرف زدنو نداشتم … پوزخند زدو باز خودش گفت:
– نکنه دلت واسه مامان و بابات تنگ شده خانوم کوچولو؟
خدایا تو میدونی من عصاب مصاب ندارم هی اینو وارد موضوع میکنی …
– میشه بری بیرون؟ بامزه گفت:
– نوچ … اول باید بفهمم کی اشک دوست دخترمو در اوورده!
یک رمان جذاب دیگه ای هم رمان هیاهوی خاموشیک رمان جذاب وپر فروش
با من قدم بزن | نویسنده: نیلو جون
دو تا شاخ خیلی شیک و قشنگ رو کلم ظاهر شد! واقعا براش مهم
بود؟ باز سایلنت شدم
کیوان – نمیخوای حرف بزنی؟
…
کیوان – نکنه عشقت گذاشته رفته موندی تو خماریش؟
وای نه! داشتم بازم اشک میریختم یعنی انقدر بی حس بودم … حتی اختیاری روی اشکام
نداشتم . کیوان اومد روی تختم نشست و دقیق شد رو صورتم و دوباره گفت:
– باز که داری گریه میکنی؟
بی اختیار شروع کردم همراه با گریه حرفای بی سرو ته زدن …
– شما ها همتون همینید … احساس نداری … فقط قلبتون پر از غرور … همتون سنگید!
چرا من باید یه دختر باشم … چرا نباید مثل شما ها از جنس سنگ باشم … هان؟
حالم ازتون بهم میخوره! … تو هم مث …
با من قدم بزن | نویسنده: نیلو جون
دیگه واقعا داشتم هق هق میکردم … نفهمیدم چی شد که کیوان سرمو گذاشت رو سینشو
اروم بغلم کرد … نمیتونستم ازش جدا شم … مثل چسب بهش چسبیده بودم … گریه
میکردم …
اغوشش ارامش خاصی داشت که تا حاال تجربه نکرده بودم … داشتم کم کم اروم
میشدم مخصوصا زمانی که زیر لب با من حرف میزد …
– بسته دیگه دیوونه … اروم باش ، گریه نکن .
نمیخوام سبک بازی در بیارما ولی خدایی اغوشش شبیه ارامبخش کار ساز بود!
ولی زیادی رو بهش دادم … اینجوری دور بر میداره … از بغلش اومدم بیرون با اخم بهش
نگاه کردم … اول با تعجب مثل منگال نگام کرد ولی بعدش مثل اسگوال زد زیر خنده! الهی
بمیرم بچم ناراحتی عصاب داره! معلوم نیست کنترله مخش دست کیه!
– هر هر هر! دلیل خنده؟ با شیطنت گفت:
– قیافه ی تو!
بینیمو کشیدم باال و گفتم:
– چشه مگه؟
از رو تخت بلند شدو گفت
رمان: #با_من_قدم_بزن
ژانر: #عاشقانه #طنز
: داستان یه دختر شر به نام شادیه که بخاطر مسئله ای مجبور میشه یه چند ماهی
خونه یکی از دوستای پدرش بمونه. توی این چند ماه اتفاقایی براش میوفته که…
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.