پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان آشپز های شیطون
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
34,000 تومان
رمان آشپز های شیطون
دانلود رمان آشپز های شیطون
:: نوشته: ریحانه اخوان
:: تعداد صفحات 900
:: ژانر: عاشقانه
———
دوتا رمان زیبا بهت معرفی کنم کع در کنار اشپز های شیطون طعم دلتو شیرین تر می کند
رمان ماهرو اثر الهام جنت و رمان دلارام من اثر فاطمه شکیبا دو تا رمان اثر دوتا نویسنده جوان
وخوش سخن که جدیدا به این عرصه رسیده اند
:
دنیا گاهی اوقات چیزای عجیبی برای ادم رقم میزنه.
دختری که تا الان خونه پدرش زندگی می کرده و یه زندگی عادی و نرمال داشته،
مجبور میشه با یه پسر فراری هم خونه شه!
چرا؟ چون دانشگاهی که قبول شده. خوابگاهش پر شده و برای اولین بار تن به یک
تجربه ی جدید میده.
ژانر: عاشقانه_کمدی_هیجانی_همخونه ای
نویسنده: ریحانه اخوان.
حق به جانب گفت: مثال؟ نام ببر ببی نم کجا بعد خیر شر کردم!
چشمام گرد شد ، جور ی حرف می زد که انگار واقعا کبابی نسوزونده!
منتظر نگام می کرد ، انگشتام و باال آوردم و شروع کردم به شمردن
_ رنگ مو ، ماساژ…
خواستم یخچال و هم بگم که سریع پرید وسط حرفم
_ بی خیال مرداس بگی ر غذات و بخور از دهن افتاد!
یکم نگاش کردم و بی خیال اذیت کردنش شدم و به ادامه غذا خوردنم رسیدم
کمی نگذشت که صدام زد _ مرداس؟
_ هوم؟
_ بعد غذا بریم پیاده روی؟
نگاهم به روش کشیده شد _ چرا؟
_ همین جوری ، واال خسته شدم از ای ن یک نواخت ی زندگ ی!
نون و پا یین گذاشتم _ من نمی تونم زیاد بیرون برم ، اونم پیاده!
275
تعجب کرد _ چرا؟
_ چون آدم ها ی بابام دنبالمن!
_بخاطر این که فرار کردی؟
سرم و به جوابش تکون دادم _ اوهوم!
_ خب برای چی فرار کرد ی ، دلیل فرارت چی بود؟ اصال مال کدوم شهری ! چند تا
بچه این؟ ! هیچی ازت نمی دونم!
لبخند کم رنگی رو لبام نشست_ چند ماهه با همیم ، ولی هیچی از هم نمی دون یم!
_ خب االن بگو!
صندلیم و کمی عقب کشیدم _ فرارم به خاطر این بود که دوست نداشتم حرفه پدرم
و دنبال کنم ، می خواست من و به زور جانشین خودش کنه ، بعد دختر شریکش و
بندازه به من که شراکتشون قوی تر و پا یبند تر شه ، منم حرف زور تو کتم نمی
ره ، برای خودم آرزوها یی دارم، نمی خوام مثل بقیه سال ها وسیله ای باشم
برای رسیدن پدرم به اهدافش!
_ شغل پدرت چیه؟
_ کارخونه چرم سازی داره!
276
چشماش برق زد _ این که خوبه!
_ آره ولی من اون کارخونه و شرکت چند شعبه ایش و دوست ندارم ، پدرم از بس
از ما و خانوادش زد و کل وقت و زمان و زندگ یش و برای اون کارخونه و شرکت
گذاشت ، بدم اومده!
لبش و به حالت ندونستش کش آورد و گفت: نمی دونم ، ولی من جات بودم اینکار و
نمی کردم!
به یه ن یمچه لبخند اکتفا کردم و سرم و پا یین انداختم.
_ خب بچه کجا یی؟
_ ش یراز ولی یه مدتی اومدیم شمال زندگ ی کرد یم ، ولی دوباره به ش یراز برگشت یم!
آروم لب زد_ ش یرازی !
_ خب چند تا بچه ای؟ !
تو این دوره زمونه پنج تا بچه که زی اد نبود ، بود؟!
_ شما چند تا بچه این؟
_ سه تا ، دو تا دختر ، یه پسر! برد ی ا ، راویس ، ریما
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.