پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان پسر همسایه جذاب
لینک دانلود پس از خرید به شما نمایش داده خواهد شد
در صورت بروز مشکل با ما تماس بگیرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
36,000 تومان
رمان پسر همسایه جذاب
:: نوشته: یغما
: تعداد صفحات 800
: ژانر: عاشقانه
———
:
پسر همسایه جذاب داستانی عاشقانه، زیبا و مهیج از زندگی دلوینه و خواهراش که متوجه میشن
تو زیرزمین خونهشون یه خبرایی هست! و بعد از این کشف عجیب و ترسناک، با پسر همسایهای
ملاقات میکنن که سعی می کنه کمکشون کنه ولی دلوین زیادی از همه ترسیده و نمی تونه
به این پسر جذاب اعتماد کنه! و درست در سخت ترین لحظات و اوج نا امیدی کسانی به کمک شون
میان که صحنه پرداز قصهی عاشقانهی دلوین میشن و مسیر زندگی این سه خواهر رو به سمت
زیباتری هدایت میکنن…
مابقی حرفا ی سرگرد رو نمیشنیدم و یک معما ی دیگه به ذهنم اضافه شد. در جواب
سوالها ی گنگ و نامفهومش فقط سرم رو به عالمت نه تکون میدادم. احساس میکردم
سرم بزرگتر ازحد معمول شده، حال بدم رو فهمید و با جمع و جور کردن میزش گفت:
ـ صدات ضبط شده، حرفاتو ضمیمه پرونده میکنم، ما پیگیر پدرتون و همسرش هست یم،
خیالتون راحت باشه، اقراراتتون راجع به ک یوان خیلی موثر بود، حدس میزنم بخاطر این که
از شما نا امید شدن سراغ شراره رفتن، پس حتمن یه نزاع بی ن چند تا تاجره و کار به
جاها ی بار یک ن میکشه…
102
ـ ولی من که تو تجارتشون نبودم که بخوان از من استفاده کنن!
سرگرد : قرار ن یست حتمن شریک قافله باش ی، اونا فقط یه طعمه میخوان تا به عنوان اهرم
فشار استفاده کنن. تا طرف مقابلشون رو مجبور به کاری کنن!
هر چی بیشتر میشنیدم گ یج تر میشدم، خداحافظی کردم و خارج شدم بعد از تحویل
گرفتن گوشیام پیش بقیه برگشتم. چون باران نم نم میبارید همه داخل ماش ین نشسته
بودن. چند ضربه به در کوبیدم و میترا از در فاصله گرفت روی صندلی ولو شدم و گفتم:
ـ بریم.
با دستم روی شقیقه هام ماساژ میدادم. داشتم از سردرد می مردم! دلم برای آرامش تنگ
شده بود! رویا جرات به خرج داد و پرسید :
ـ زن بابات کجاست؟ چش شده؟
دستم رو برداشتم و به چهرهی متعجب هر چهار نفر شون که مات نگام میکردن چرخشی
نگاه ی انداختم، اگه در حالت عادی بودم حساب ی به این قی افه هاشون میخندیدم ولی تو
این حال نزدیک بود اشکم سرازیر بشه! به تار و پود روکش صندلی جلوییم خیره شدم و
جریان مالقاتم با سرگرد و حرف ها یی که زد یم رو براشون گفتم، رایان دستش رو مشت
کرده بود و به فکش م یکوبید. بعد از اتمام حرفام ماش ی ن رو روشن کرد و گفت:
ـ دیگه مطمئنم یه ریگی به کفش پدرتون بوده!
همه با تعجب نگاش م یکرد یم که ترالن پووفی کشید و شرمنده گفت:
ـ بهتره بریم خونه، کار ی از دست ما بر نمیاد!
رویا : بریم بیرون یه چیزی بخوریم بعد بریم خونه، من گشنمه!
ترالن رو به رویا لبخندی زد و گفت:
صدها رمان دیگه در بازار پلاس هس اونایی که این رمان رو می خونند از رمان رمان آشپز های شیطون
رو هم میخونند
ـ من برای اومدن دلوین فسنجون پختم، حتمن تا االن جا افتاده، میریم خونه، حتمن
ش
ما هم حسابی خسته شدین !
بی اخت یار لبخندی زدم و رو به ترالن گفتم:
ـ قربون خانوم خونه برم من، فداتم که…
دست ی روی پیشون یش کشید و گفت:
ـ مخ لصتم عزییییزم!
لبخند روی لب همه نشست، رایان دوباره آی نه روبهروش رو تنظیم کرد و مسیری که تا
کالنتری اومده بودیم رو برگشت. نزد یک خیابون بودیم که گفتم:
ـ آقا رایان، امشب که مهمون ما هست ی ن و حتمن موندگارید، ماش ینتون رو برای تعمیر
بذارید تعمیر گاه تا برا ی فردا حاضر باشه!
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.