142 نفر در حال مشاهده محصول هستند

رمان عشقی که به جنون رسید به قلم امنه ابدار

رمان عشقی که به جنون رسید

رمان جذاب وجدید

لینک دانلود پس از خرید

برای دریافت مشاوره با ما در ارتباط باشید.

ارسال سریع

با پست پیشتاز

پشتیبانی ۲۴ ساعته

و ۷ روز هفته

تضمین کیفیت

و تضمین اصالت

رضایت مشتریان

افتخار ماست

قیمت محصول

35,000 تومان

توضیحات محصول

رمان عشقی که به جنون رسید|عشقی پایدار

رمان عشقی که به جنون رسید

 

دانلود رمان عشقی که به جنون رسید
نوشته: آمنه آبدار
تعداد صفحات 700
ژانر: عاشقانه

 

———

 خلاصه رمان عشقی که به جنون رسید

یکی از کلیشه ای ترین عشق ها عشق دانشگاهی ولی چی‌ میشه اگه یه عشق چهار ساله

بخاطر سکوت کردن هر دو نفر با پایان دوره دانشجویی پایان بگیره چی میشه اگر سالهابعد

، بعد از یه شکست تو زندگی شون هر دو این بار به عنوان همکار همدیگه رو ببینن

آیا تلاش میکنن تکه هاش شکسته یه عشق قدیمی بهم چسب بزنن؟

 

رمان عشقی که به جنون رسید

سرباز که رسید، نفس نفس زنان برگشت تا خبر آمدن هکرها را بدهد اما دیر شده بود و
آنها زودتر متوجه شده بودند.
استفان یکی در شانه سرباز کوبید و بدون آن که نگاه از آنها بگیرد، رو به سرباز گفت: باشه،
میتون ی بری .
تیپ و حرف زدن هر سه نفرشان، زیادی رسم ی بود. با همدیگر دست دادند و الریسا و
استفان آنها را به سمت اتاق هدایت کردند. خیلی سریع در اتاق جاگ یر شدند و تمام
وسا یلی که همراهشان بود را روی میز گذاشتند.
هماهنگیشان عجیب بود… هم عجیب و هم قابل تحسین !
به سازمان ن یروها ی سایبری ایمیل داده بودند و درخواست کمک کردند اما سازمان حاضر
نشد که هکرها ی نابغه را بفرستد و چند هکر د یگر فرستاده بود.
ساعت سریع پیش میرفت و هر لحظه استرسشان بیشتر میشد. الریسا انگشتها یش را
با استرس در هم قفل کرد. نمیتوانست روی صندلیاش بنشیند و دوست داشت در اتاق
روبه رویی باشد اما اجازه نمیدادند. استفان هم دست کمی از او نداشت و تالفی تمام
استرس و اضطرابش را سر اخم ها یش در میآورد .
تنها دلگرمی هر دویشان رز بود که او را آنجا گذاشته بودند تا حواسش باشد.
الریسا دستی به گردنش کشید و از روی صندلی برخاست. دست به سینه مقابل مان یتور
ایستاد و خیرهاش شد. هر یک ثان یه یک بار نگاهش را باال میکشید و به ساعت
میدوخت.

 

یکی از بهترین رمان ها رمان راز یک سوگندبه قلم شکیبا پشتیبانمی باشد بازار پلاس پر از این رمان های

زیبا

 

 

کم کم داشت به دو نزد یک میشد، به همان ساعت ی که چند روزی بود هر شب با استرس
منتظر رسیدنش میماند و گذشتنش را با استرس بیشتری به تماشا مینشست.
صدای استفان را شنید که داشت با ن یروها یی که در بروملی بودند، صحبت میکرد .
استرسش به حدی زیاد بود که انگار تمام صداها خفه شده بودند و فقط تیک تاک ساعت
به گوشش میرسید.
نفس عمیقی کشید… هوای اتاق خفه بود. به میز تکیه داد و نگاهش را با نگران ی روی
مان یتورها گرداند. امکان ارتباط گرفتن با رز نبود چون میترسید تمرکزشان به هم بریزد .
هفت دقیقه مانده به دو، با استرس جلوتر رفت؛ هیجان را با بند بند وجودش احساس
میکرد . نفسها ی پی در پی عمیق می کشید تا بر خودش مسلط شود.
ساعت پنج دقیقه به دو را نشان میداد. همه به حول و وال افتاده بودند. نگاهش روی
استفان که برای بار هزارم داشت گوشزد میکرد حواسشان جمع باشد نشست. حواس
الریسا جمع حرفها ی ش بود که صدای آژیر ی در اتاق پیچید.
چیزی در دلش فرو ریخت و انگار یک سطل آب یخ روی سرش خالی کردند. با چشم ها ی
گرد تند سرش را برگرداند.
هیچ چیزی معلوم نبود جز تصاویر برفکی!
شوکه چند قدم عقب رفت و بعد تند چرخید و از اتاق بیرون زد. برایظ مهم نبود که گفته
بودند وارد آن اتاق نشود. در را با ضرب باز کرد و رو ی تک به تک کامپیوترها، کلمه ارور را با
رنگ قرمز دید که مدام پررنگ و کمرنگ شده و همزمان صدای بدی پخش میشد. هر سه
نفر، به اتف اق رز در تالش بودند تا کنترلش کنند و مدام کدها یی را وارد میکردند.
158
استفان با ترس پشت سر الریسا ایستاده بود و حت ی نفس هم نمیکشید. الریسا
دستها یش ب یحس کنار بدنش آویزان شد. نا امیدی را با تمام وجودش احساس میکرد …
آخر راه همین بود!

 

اطلاعات محصول

دیدگاه کاربران

0 دیدگاه
0
0
0
0
0

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان عشقی که به جنون رسید به قلم امنه ابدار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما باید وارد حساب خود شده باشید تا قادر به اضافه کردن تصاویر در نظرات باشید.

سایر محصولات