پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان راز یک سوگند
لینک دانلود پس از خرید به شما نمایش داده خواهد شد
رمان کامل وبدون سانسور می باشد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
37,000 تومان
رمان راز یک سوگند
نوشته: شکیبا پشتیبان
تعداد صفحات 129
ژانر: عاشقانه
———
این داستان سرنوشت دختری به نام آدنیس رو روایت میکنه که شخصیت به شدت مثبت داستانمونِ
و در گذشته یه باند بزرگ و یه نیروی پلیس لو داده، در واقع دستگیرشون کرده. آدنیس قصه ما پلیسِ،
ولی حالا روح مُردهای داره، دیگه مثله قبلاً شاد و سرحال نیست، شکسته شده و از جنس شیشه است
که با کوچکترین ضربه میشکنه و ترمیم نمیشه. چرا؟ چون یه سری از باند قاچاقچیان تمام
خانوادهاش و کشتن و آدنیس بی گناه مظلوم خودش رو مقصر مرگ پدر و مادرش میدونه.
اینجا دختری به نام آدنیس عاشقانه اما با بغض میبارد.
داخل پوشهای که روی صفحه دسکتاپ هست یه سری اسناد و مدارک هست که
میخوام برام جعلشون کنی. و اگه کارت خوب باشه پول خوبی بهت میدم و میتون ی
شریکم باشی.
آدن یس در دل گفت ” پولت بخوره تو سرت، مرتیکه مفت خور. ” و بعد لبخند مصنوعیای
زد و گفت:
– باعث افتخاره برای من شراکت با شما.
بهنام لبخند پهنی زد و آدن یس گفت:
– اینجا دستگاه پرینت ندارید؟
– نه. ولی بهت فلش م یدم کارهات و توی فلش انتقال بدی.
– ممنون.
آدن یس برای آن که دیگر آن جا نماند تا نگاه او را متحمل شود، بلند شد و گفت:
– میرم تو اتاقم تموم شد خبرتون میکنم.
– لطف میکنی ع… آدینا خانوم.
میخواست بگوید ” عزی زم ” ولی در مقابل آرتین و فرشاد دهان را بست و آدن یس به
اتاقش رفت.
روی تخت نشست و لپ تاپ را مقابل خود قرار داد که در اتاقش زده شد و گفت:
– بفرما یید.
فرشاد وارد شد و آدن یس اخمو گفت:
48
– بله؟
فرشاد با د یدن اخمها ی او خودش هم بی دل یل اخم کرد و فلش را نزد یک او برد و گفت:
– بگیر. تمامی اسناد و قبل جعل و بعد جعل اول به این فلش انتقال بده بعد به فلشی که
بهنام بهت میده.
– باشه.
فلش را گرفت و گفت:
– کار دیگهای داری ؟
– نه.
– خب پس بدو برو تا من به کارم برسم.
– باشه. ببی نم چی کار میکنی سروان کوچولو!
– عمهاتِ .
– چی؟
– همون کوچولو.
فرشاد با لبخند ش یرین ی رفت و از اتاق او خارج شد. آرتین که داشت سمت اتاق خودش
میرفت، با دیدن لبخند او کنارش رفت و گفت:
– چیه شنگول میزن ی؟
– هیچی.
– باشه. منم گوشام درازه.
49
فرشاد پس گردنیای نثار او کرد و گفت:
– برو گمشو فضول.
– روان ی. من دارم میرم آماده بشم با بهنام برم بیرون.
– به این زودی؟
– آره. یه ذره هنر چابلوسی.
– باشه برو. حواست هم باشه.
– هست. فعال.ً
– فعال.ً
اگه تا اینجا خوندی پس بزار قبلش بری به ادامه یک رمان زیبای دیگری رو هم بهتون معرفی میکنم
رمان پسر همسایه جذاب اثر یغمایک رمان جذاب وخوشکل است
آرتین سمت اتاقش رفت و فرشاد هم سمت اتاق خود رفت. همان لحظه نجمه به اتاق
آدن یس رفت و فلشی به او داد و از اتاق آدن یس خارج شد و سمت آشپزخانه حرکت کرد.
آدن یس سخت در تالش بود و داشت کارها ی الزمه را با لپ تاپی که بهنام به او داده بود را
انجام میداد.
آرتین هم آماده شده بود و داشت با بهنام بیرون میرفت. و از قبل آمادگ ی همه چیز را
داشت، بهنام هم قصد داشت او را امتحان بکند تا ببیند او سر بلند بی رون میآید یا نه؟!
فرشاد هم قرار بود امروز را استراحت داشته باشد و از فردا کار خود را شروع کند.
50
بهنام و آرتین بیرون بودند و آرتین راننده او شده بود و با هم به ساختمان ی آمده بودند،
بهنام برای آن که آرتی ن را امتحان کند، خودش دور از چشم او پنهان ی وارد ساختمان شد و
افرادی را دور ساختمان گذاشت تا حرکات آرتی ن را تحت نظر داشته باشد.
آرتین وسط کوچه بود، نگاه ی به اطراف کرد ول ی بهنام را ن یافت. حدس زد که در امتحان او
به سر میبرد . بنابرای ن خود را نگران و کالفه نشان داد، به ظاهر چند قدم در کوچه برداشت
و دست ی بر موها یش کشید. خودش را عصبانی نشان داد. دقیقهها همانطور گذشت و
افراد بهنام انگار چیزی دستگیرشان نشد.
بهنام که آمد، آرتین با همان عصبان یت رو به بهنام گفت:
– هیچ معلومه ن یم ساعته کجایی؟ نگران شدم.
– من فکر کردم داری دنبالم میا ی. رفتم تو ساختمون وقت ی پشتم و نگاه کردم نبودی.
ا که. متأسفم برات. یه نگاه به پشت سرت می کرد ی.
– واقعً
– خیلی خب حاال. ن یاز ن یست بی خودی نگران باش ی. پلیس که این اطراف ن یست. بیا
بریم.
و بعد هم با هم سمت ماش ین رفته، سوار شدند و آرتین سمت آدرس ی که بهنام داد، حرکت
کرد.
ــــــــــ
شب شده بود، حدود دو ساعت قبل آدن یس کارها یش را انجام داده بود و فلش را پر کرده
و دست بهنام داده بود. و بهنام گفته بود که تا پا ی ان انجام کار لپ تاپ پیش او بماند. و
بهنام وقت ی کار او را دی د او را تحسین کرد و از کار او بسیار خرسند شد. و قرار شد او را
پیش خود ن گه دارد. او را در شادی به سر میبرد و در ذهن افکار ش یطان ی داشت و آدن یس
51
به حال او تأسف میخورد و در دل به او پوزخند می زد و میگفت ” چیزی به دستگیریت
نمونده بدبخت. ”
آرتین هم خوب خود را به بهنام نشان داده بود و بهنام انگار از کار او خوشش آمده بود و از
او راضی بود. بسیار شادمند بود و آرتین هم از اینکه ن یم ی از اعتماد او را جلب کرده بود
خوشحال بود.
فرشاد! در اتاقش بود و داشت به آیندهای که معلوم نبود چه میشد فکر میکرد، روی تخت
ِیاش دراز کشیده بود و ساعد دست راستش روی پی شان
بود و در افکارش غوطهور بود که با
ا روی تخت نشست
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.