133 نفر در حال مشاهده محصول هستند

رمان قلبم را پس بده به قلم مینا طبیب زاده

شناسه محصول: 67

رمان قلبم را پس بده

رمان جدید وبه روز

لینک دانلود پس از خرید وپرداخت

برای دریافت مشاوره با ما در ارتباط باشید.

ارسال سریع

با پست پیشتاز

پشتیبانی ۲۴ ساعته

و ۷ روز هفته

تضمین کیفیت

و تضمین اصالت

رضایت مشتریان

افتخار ماست

قیمت محصول

35,000 تومان

توضیحات محصول

رمان قلبم را پس بده|رمان جدید

رمان قلبم را پس بده

نوشته: مینا طبیب زاده
تعداد صفحات 600
ژانر: عاشقانه

———

 خلاصه رمان قلبم را پس بده

یکی از کلیشه ای ترین عشق ها عشق دانشگاهی ولی چی‌ میشه اگه یه عشق چهار ساله

بخاطر سکوت کردن هر دو نفر با پایان دوره دانشجویی پایان بگیره چی میشه اگر سالهابعد

، بعد از یه شکست تو زندگی شون هر دو این بار به عنوان همکار همدیگه رو ببینن آیا تلاش

میکنن تکه هاش شکسته یه عشق قدیمی بهم چسب بزنن

 

برشی از رمان قلبم را پس بده

 

انگشت اشاره اش را که به چپ و راست میکش ید با مردمک چشم دنبال کردم. باالخره
دست از سوال و جواب برداشت و در حال بستن ک یف پزشکی اش توضیح داد:
– مشکلی ن یست. یه زخم ساده ست بخ یه کردم از حال رفتنتون هم برای ضعفتون بود.
انشاهلل که خدا سالمت ی بده
از جا برخواست و گفت:
– خدانگهدار
چشمم به زهره خانمی افتاد که چرخ های ویلچرش را کمی به جلو کشید و جواب
خداحافظی مرد را داد و در را پشت سرش بست و به سمت من برگشت. من اشتباه می
دیدم یا ای نکه در ن ی نی چشمانش پشیمان ی نشسته بود!
چشم از نگاهش برداشتم و دست به دیوار گرفتم و سعی کردم از جا بلند شوم چشمانم
سیاهی رفت کمی تعلل کردم و وقت ی مطمئن شدم میتوانم روی پاهای خود با یستم کمر
راست کردم و به مدد د یوار سعی کردم خودم را تا درب اتاقم برسانم. صدای چرخ های
ویلچرش را از پشت سر شنیدم و بعد صدای خودش که با است یصال پرسید:
– االن البد میخوای دو تا هم بزاری روش به شوهرت گزارش بدی؟
میخواستم؟ نه. مگر گزارش میدادم چه میشد؟ امید بی خیال مادر مر یض و افلیجش
میشد؟ جوابی ندادم. اینبار سعی کرد کمی قدرت چاشنی لحن نگران کالمش کند. راست ی
حاال فهمیدم نگرانی او از تنها ماندن خودش بود نه از حال رفتن من. نگران واکنش امید
بود اما سعی کرد خودش را حق به جانب نشان دهد.
– حاال فکر کرد ی اگه بگی چی میشه؟ پسر خودم که منو کتک نمیزنه.
85
باز بی محلی کردم. چه جوابی با ید میدادم وقتی خودم هم میدانستم حق با این پیرزن
است؟ دستم را بند دستگیره اتاق کردم و در را باز کردم. تیر آخر را زد:
– بیا با هم صلح کنیم. تو چیزی به امید نگو منم دیگه کاری به کاریت ندارم.
گوش ها یم درست شنی دند؟ صلح؟ بیخ یال در باز اتاق ی ا چکشی که در سرم کوبیده میشد،
به عقب برگشتم و به چشم ها ی مضطربش خیره شدم و گفتم:
– یعنی دیگه اذی تم نمیکنین؟
باز شرطش را تکرار کرد:
– اگه به امید چیزی نگ ی نه.
سری تکان دادم و در کمال ناامیدی گفتم:
– باشه نمیگم.
چشمانش درخشید داخل اتاق رفتم و در حال بستن در صدایش را شنیدم که گفت:
– بهش بگو پات گ یر کرد به فرش خورد ی زمی ن .
جوابی ندادم و در را بستم و خودم را روی تخت انداختم و به ترک ریز روی سقف خیره
شدم و بی اراده اشکم چکید. انگار افسردگی گرفته بودم دیگر حت ی اشکها یم هم دست
خودم نبود.
***

 

رمان عشقی که به جنون رسید به قلم امنه ابداررمانی جذاب که از چشم دیگران پنهان نمی ماند

بازار پلاس از این رمان ها پر است پس لذت ببرید

از حس حرکت دست ی که گاز استریل روی بخ یه ام را نوازش میکرد چشم گشودم.
خواب نبودم یک لحظه هم خوابم نمیبرد و مدام فقط با خودم فکر آینده ای را می کردم که
زیاد هم روشن نم ی نمود. فکر اینکه این زن تا ک ی قرار بود زنده بماند؟ آرزوی مرگش را
86
نداشتم اما جز مرگش هم راهی برای رها یی نداشتم. بی انصافی بود منتظر مرگ کسی
نشستن؟ چه کسی میگفت اگر منتظر مرگ کسی باش ی کم از قتل ندارد؟ اما من که قاتل
نبودم من فقط از هر روز مردن به دست ها ی این پیرزن خسته بودم.
– درد داری ؟
سر بلند کردم و به چشم ها ی غمگین امید نگاه کردم و پلک بر هم گذاشتم و گشودم. سرم
انقدر سنگین و دردناک بود که حت ی توان سر تکان دادن هم نداشته باشم. باز صدایش
گوشم را پر کرد:
– ببخشید همش تقصیر منه. مامان گفته بود واسه فرش ها، ترمز فرش بخرم که روی
سرامیک سر نخوره ولی من به کل یادم رفته بود.
خب پس دروغ خودش را به خورد پسرش داده بود. راست ی از صبح کجا بود؟ چه می کرد؟
حت ی یکبار هم صدایم نکرده بود. نکند باز فرش دیگری را برای تنبیه ام به گند کشیده
باشد. نه راستی گفته بود اگر راستِ دروغش را به امید نگویم صلح را برقرار میکند. پس
من هم راستش را نگفتم:
– بی دقت ی از خودم بود.
با یک انگشت تاری از موها یم را جدا کرد و با همان انگشت پیج و تاب موها یم را تا انتها
دنبال کرد و با احساس پرسید:
– دقت کن عشقم نمیگ ی تو چیزیت بشه من میمیرم
من نمیگفتم اما اگر او به مادرش همین جمله را میگفت حسابی ممنونش بودم.
بی صدا ماندنم را که دید پرسید:
– چیزی خورد ی از صبح؟ گرسنهات ن یست؟
87
گرسنه؟ روحم گرسنه بود. چه کسی میگفت غذای روح کتاب است؟ اشتباه میکرد . غذای
روح آرامشی بود که به دنبالش تشکیل خانواده داده بودم و درست از همان روز از من فرار
میکرد . بی ربط پرسیدم:
– چرا مامانت دوسم نداره؟

 

 

اطلاعات محصول

دیدگاه کاربران

0 دیدگاه
0
0
0
0
0

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان قلبم را پس بده به قلم مینا طبیب زاده”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما باید وارد حساب خود شده باشید تا قادر به اضافه کردن تصاویر در نظرات باشید.

سایر محصولات