پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان سراب عشق
رمانی شدید عاشقانه وجدید
رمان روز لینک دانلود پس از پرداخت به شما نمایش داده میشود
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
31,000 تومان
رمان سراب عشق
: نوشته: آفتاب صالحی
تعداد صفحات 500
ژانر: عاشقانه
———
همه او را نافرمان ، سرکش ، خود پسند می نامیدند …مردم روستا او را دختری سر به هوا می پنداشتند
…که خلاف جهت آب شنا می کند در 16سالگی عاشق نوه کد خدا شد ، رعیت زاده بی محابا ،
،،آنها او را هم شآن شان نداستند…اولین شکست عشقی را خورد.. به تهران این شهر بی در و پیکر
خالی از عشق و رآفت و همدلی سفر کرد ، چون ققنوسی که از خاکستر بلند می شود ، از خاکستر
بلند شد درس خواند ، دانشگاه رفت ، معروف و مشهور شد ، دلش یه تکیه گاه امن و آرام و بی
دغدغه می خواست … عاشقان سینه سوخته یکی ، یکی پشت درهای بسته منتظر یه نگاه
، یه کرشمه از عشق جیران بودند….اما او کسی نبود ، که هر کسی را لایق عشق اش بداند
تا اینکه امیر عباس مردی افسونگر با چشمانی پر رمز و راز سر راهش سبز شد ،،،یه دل نه
، صد دل عاشق همدیگه شدند…ازدواج موقت کردند….درست زمانی که ازدواج موقت آنها داشت
به ازدواح دائم تبدیل میشد اتفاقی…….. رمان های جدید وخوب دیگری در بازار پلاس وجود دارند
رمان غبار الماس اثر شادی موسویرو یک نیم نگاهی بکنید بد نیس
-یکی از سوئیت ها خال ی ؛ برو اونجا!!!
-بچه ها هم هوات دارند !!!
دستهام دور گردن خانم محمدی حلقه کردم و بوسه ای آبدار از گونه ها ی سرخ تقریبا
چروک یده اش گرفتم و گفتم
-خدا شما را حفظ کنه !!!
-اگه شما نبود ین ؛ بی پناه ها یی مثل ما چه کار می کردند !!!
خانم محمدی : این چه حرفیه دخترم ؟!!!
-خدا پشت و پناه ات باشه عزیزم !!!
-من فقط یه وسیله هستم ؛ رزق و روزی دست او باالیی !!!
بعد خانم محمدی آهنگ ها ی شاد ) پلی ( کرد و تا آخر مسیر تو ماش ین رقصیدیم و
خندیدیم تا رسیدیم .
اوایل پا ییز بود برگها ی درختان زرد و نارنجی و سیاه روی زمین ریخته اند ؛ زمین با برگها ی
ریخته شده انبوه مثل رنگین کمان ی چشم نوازشده بود ؛ عاشق این بودم که راه بروم که
صدای خش خش برگها را زیر پا یم حس کنم ؛ اینقدر فاصله محل نشستن مون تا انتها ی
72
چشمه راه رفتم و دویددم که به نفس ؛ نفس افتادم ؛ خانم محمدی تماشا یش می کرد ؛ از
این همه انرژی و شور و نشاطی که من داشتم لذت می برد ؛ اون روز خانم محمدی
مجرد ی با من تفریح آمده بود ؛ بچه ها با پدر شان سالن بیلیارد رفته بودند و از این بابت
خیال اش راحت بود. ساعت نزد یک به 3 عصر بود ؛ بوی غذای تازه خانم محمدی که روی
پیکینک ها در حال گرم شدن تو فضا پیچیده بود . گوشه فرش نشسته بودم و در حال
خوردن تخمه بودم که الله و مریم با همدیگه ….
-بابا یه چیزی بخور ؛ ی ه ش یرینی ؛ خرما یی !!!
-این همه دویدی ؛ گشنه نشدی ؟!!
خنده ای ریز کردم و گفتم
-نه من گشنه نم ی شم !!!
-از بس از بچگی تو دل طبیعت می دویدیم ، کارمی کرد یم ؛ گشنگی را اصال فراموش می
کرد یم !!!
-الله : خوش به حالت ؛ برای همین که خوش اندامی هزار ماشاهلل !!
خانم محمدی خنده ای ش یرین زد و گفت
73
-بس بابا اندام ؛ اندام می کنید !!!
– مگه اندام شماها چه ایرادی داره ؟!!!
الله و مریم با همدیگه …
-هیچی ؛ فقط ایشون خیلی جذاب اند با این اندام ماشاهلل!!
خانم محمدی بقیه را هم صدا زد و دور همد یگه جمع شدیم ….بعد رو به مریم و سارا و
منیژه
-زود باش ید ، بساط نهار راه بندازیم که خیلی گشنه مون !!!
آنها با همدیگه سریع سفره ها را روی زمین پهن کردند … همه با همدیگه شروع به خوردن
غذا کرد یم … بوی قورمه سبزی ، ته چین زعفران ی ؛ خورشت کرفس مریم تو فضا پیچیده
بود ؛ هوش از سر هر رهگذری می برد … غذا را سیر؛ سیر خورد یم و بلند شدیم … همه با
کمک همدیگه سفره را جمع کرد یم …و ظرفها را هم توی آب روان رودخونه که با صدای شر
شر دلنواز اش کمی آنطرف تر آرام رد می شد شست یم…شستن و جمع کردن که تموم شد
سهیال و مریم برای همه مون چا ی زعفران ی درست کردند …و با ش یرینی خرما ی کرمانشاهی
الله نوش جان کرد یم… آن روز اینقدر به من خوش گذشت که گذر زمان ، درد ها، غصه هام
74
فراموش کردم . بعد از نهار تو دل طبیعت راه رفت یم ، من شنا کردم ؛ نزد یکی ها ی غروب بود
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.