پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان رسوب احساس یک رمان جذاب وعاشقانه خوشکل وجدید بوده به قلم یک نویسنده خوش ذوق وجوان
این رمان در دوژانر عشق وبا کمی چاشنی طنز وهیجان روانه فضای مجازی شد نویسنده در این رمان میخواهد
شما را در دنیایی از عشق اسیر کند
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
50,895 تومان
رمان رسوب احساس
رمان: #رسوب_احساس
🍀نویسنده : #فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی
🍀ژانر: #عاشقانه #درام
رمان های جذابی در بازار پلاس موجوده که عشق رو معنی میکنه برای شما با این رمان های خوشکل می تونید
ساعت ها مشغول باشید وبخونید لذت ببرید ماهمیشه درکنار شما هستیم تا شما به بهترین رمان ها وفایل
های دانلودی در داخل اینترنت دسترسی داشته باشید رمان هلال ماه اثر فاطمه موسوی یکی از رمان های جذاب
در سایت هس که رمان دریای اضطراب اثر حوا برابری میکند این ها همه یک طرف و رسوب احساس طرف دیگه
تمام اینها رو حریف است
«بعضی آدمها، نه با ورودشان،
بلکه با ماندنِ بیدلیلشان خطرناک میشوند.
نه آنقدر نزدیک که اسمش عشق باشد،
نه آنقدر دور که فراموش شوند.»
«رسوب احساس»
روایتی از دوستیهایی است که بیصدا شروع میشوند و درست همانجا همه چیز شروع
به تغییر کردن میکند..
نه آن قدر که بشود اسمش را بیاحترامی گذاشت، اما آنقدر که وقت ی اِما را دیدم،
حس کنم زمان یک قدم جلوتر از من ایستاده.
زیر سایهی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود. باران تازه شروع شده بود؛ از آن بارانهایی که
انگار فقط آمدهاند یادآوری کنند هوا دیگر امن نیست.
من هنوز نرسیده بودم که گوشیاش زنگ خورد.
نه یکبار،
دوبار،
سه بار.
نگاهش نکردم. وانمود کردم بند کفشم را سفت میکنم.
نام روی صفحه را ندیدم، ول ی مکثش را چرا. آن مکث کوتاه، همان چیزی بود که در
این ماهها یاد گرفته بودم معنیاش چیست.
وقتی رسیدم، سرش را باال آورد. لبخند زد.
لبخندی معمولی. دقیقاً همانقدر که همیشه میزد.
گفتم: »ببخشید دیر شد .«
گفت: »اشکالی نداره.«
همین.
و همین بیحاشیه بودنش، آزاردهندهتر از هر چیزی بود.
چند قدم با هم راه افتاد یم. باران کمکم جدیتر میشد . صدای ماشی نها، خیابان را
شلوغ کرده بود، اما بین ما سکوتی بود که زیادی واضح بود.
گوشیاش دوباره لرزید. این بار جواب نداد. فقط خاموشش کرد .
بیهوا گفتم:
»همیشه انقدر پ یگیرته؟«
مکث کرد، اما ایستادنش را به حساب باران گذاشت.
گفت: »االن وقت این حرفا نیست.«
رسوب احساس
پوزخند زدم. »جالبه. همیشه وقتش نیست.«
ایستاد. اینبار واقعاً ایستاد .
برگشت سمتم. صدایش هنوز آرام بود، اما چیزی در آن سفت شده بود.
»تو داری چی میگی دقیقاً؟«
گفتم: »دارم میگم بعضی آدمها وقتی رفتن، بای د واقعاً رفته باشن. نه اینکه هر چند
وقت یه بار زنگ بزنن و همهچیز رو به هم بریزن.«
چشمهایش تنگ شد.
»این موضوع به تو ربطی نداره.«
این جمله، مثل یک جرقه افتاد رو ی چیزی که از قبل خشک بود.
گفتم: »به من ربط نداره؟ وقتی هر بار اسمش میاد، حالت عوض م یشه، به من ربط
نداره؟«
صدایش باال رفت. نه فری اد، اما دیگر نجوا هم نبود.
»تو داری از خط رد میشی.«
باران شدیدتر شد. ما ناخواسته وارد یک کوچهی باریک شدی م؛ خلوت، خیس، با
چراغ ی که نصفهجان سوسو میزد.
گفتم: »من از خط رد شدم؟ ی ا تو داری وانمود میکنی یه خط بزرگ وجود داره؟«
برگشت، اینبار کامالً روبهرویم.
»زندگی من به تو مربوط نیست، هنری.«
نفسم را با حرص بیرون دادم.
»اگه فقط زندگی خودت بود، قبول. ولی پای احساس من وسطه.«
خندید، کوتاه و تلخ .
»احساس تو، مسئولیت من نیست.«
اینجا بود که دی گر نتوانستم صدایم را نگه دارم:
»ما فقط دوست نیستیم، اِما. این فقط تعریف توئه.«
64
باران از موهایش میچکید. صورت من هم خیس بود، اما نمیدانستم از باران یا چیز
دیگر.
با صدایی که میلرزید اما محکم بود گفت:
»برای من، ما فقط دوستیم. از اول هم همین بوده.«
یک قدم جلو رفتم. فاصلهمان به اندازهی یک نفس شد.
گفتم: »برای من نه.«
سکوت.
باران.
ضربان گوشهایم.
و بعد، انگار چیزی در من ترک برداشت، فریاد زدم:
»چون دوستت دارم، احمق!«
اینبار او عقب رفت.
نه از ترس، از تصمیم.
گفت: »تو حق نداری با داد زدن، احساست رو تبدیل به حکم کنی.«
بعد مکث کرد.
»من اینو نمیخوام. نه االن! نه بعداً! نه هیچوقت دیگه!«
دستهایش میلرزید، اما صدایش نه.
»و اگه موندنم باعث میشه تو بیشتر جلو بیای، بای د برم
| فایل |
پی دی اف کامل بعد از دانلود |
|---|---|
| رمان سانسور؟ |
بدون کوچک ترین تغییر می باشد |
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.