پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان تنها قدم نمی زنم
رمان جذاب وعاشقانه
این رمان زیبا بعد از پرداخت به شما تقدیم خواهد شد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
21,000 تومان
رمان تنها قدم نمی زنم
رمان : #تنها_قدم_نمی_زنم
نویسنده :#asal_sbk
ژانر: #عاشقانه #ازدواج_اجباری #پلیسی
سرگردآرمان حقیقی درگیریک ازدواج سنتی میشه بادختری که چند سال قبل مزه ی خیانت
روچشیده ونسبت به همه ی مرد ها احساس تنفر داره.آرمان تمام تلاشش رومی کنه که این
ازدواج دیگه یک ازدواج سنتی نباشه امابا بازگشت آتش عشق سابق آرمان..
عاشق کنم یا عاشق شوم؟ همانند معشوق شوم برای او یا
تکیه گاه؟ درمان دردش شوم یا تجدید دردش؟ باران شوم بر
روی زبانه های آتشش یا نقش بنزینی را ایفا کنم که شعله ها
را سوزان تر می کند؟ خاطره ها را برایش پاک کنم یا برایش
خاطره ساز شوم؟ کدامش؟با تکان آرامی چشم هایم را باز
کردم. گنگ به مقابلم نگاه کردم؛ گردنم را از روی پشتی مبل
جا به جا کردم و پشت دستم را حصاری جلوی چشمانم قرار
دادم.
-آرمان جان چرا اینجا خوابیدی؟
دست از روی چشمانم برادشتم و بازدمم را بیرون فرستام.
عمه را مقابلم دیدم.
دست راستم را تکیه گاهی قرار داد و از سر جایم نیم خیزچرا لباساتو عوض نکردی؟
شدم.
-صبح بخیر!
لبخند مهربانی روی لب هایش نشاند.
-صبح شما هم بخیر آقا… بلند شو آماده شو که حسابی امروز
کار داریم!
نگاهی به ساعت بر روی دستم کردم. عقربه های ساعت
برای رسیدن به ساعت هشت و نیم مسابقه می دادن. با
صدای گرفته ای گفتم:
-بابا عمه هنوز زوده که!
چینی به ابرو هایش داد و به ساعت اشاره کرد.
-کجاش زوده؟ تا شما بلند شی صبحانه ات رو بخوری لباس
هاتو هم عوض کنی؛ ساعت ده شده!
منتظر جواب من هم نماند و با گفتن “پاشو… دیر میشه” به
سمت آشپز خانه رفت.
ملحفه را کنار زدم و پاهایم را از روی مبل پایین انداختم. بر
روی زانوهایم خم شدم و انگشتانم را به قصد مرتب کردن
مابین موهایم هل دادم.
بی حوصله پله ها را باال رفتم. در اتاق را باز کردم و به بهانه
ی دوش گرفتن لباس های تمیزی را از کمد لباس هایم
بیرون آوردم.
رمان تنها قدم نمی زنم اثر عسل یک رمان جذاب و عاشقانه در بازار پلاس
دوش کوتاهی در حد ده دقیقه خواب را از چشمانم بیرون کرد
و سردرد کوچکی که شقیقه هایم را آزار میداد آرام گرفت.
همان موقع لباس های بیرونی ام را پوشیدم و با مرتب کردن
موهایم از اتاق بیرون آمدم.
-بیا عمه برات چایی ریختم… بشین بخور که یه عالمه کار
داریم.
سر تکان دادم و یکی از صندلی های پشت میز را بیرون
کشیدم و بر وریش نشستم.
-صبح بخیر بابا!
دست به روی شانه ام گذاشت و با لبخند نگاهم کرد.
ی زمزمهصبح بخیر باباجان!
عمه چای داغی را جلویم گذاشت. زیر لب “ممنونم”
کردم و فنجان چای را به سمت خودم کشیدم.
بابا زیر چشمی حرکات عمه را زیر نظر گرفته بود؛ وقتی که
عمه از آشپزخانه بیرون رفت بابا آرام اسمم را صدا زد و دست
به داخل جیبش کرد.
-آرمان باباجان!
کارت عابر بانکی کنارم گذاشت.
-این کارت باشه…
اخمی کردم و دستم را بر روی دستانش گذاشتم.
-حاجی برش دار!
با کالفگی سرش را کج کرد
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.