پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان جگوار اثر سبا سالاری
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
18,000 تومان
رمان جگوار اثر سبا سالاری
🍀نویسنده: #سبا_سالاری
🍀ژانر: #عاشقانه
امیروالا سزاوار، نوه حاج سزاوار بزرگ، برای عکاسی به روستایی نزدیک اردبیل میرود. آنجا آسکی را
میبیند و عاشقش میشود. ولی با اتفاقاتی که میافتد او مجبور به ازدواج با الای ۱۴ ساله، خواهر
کوچکتر آسکی میشود. امیروالا، الای را با خود به تهران میآورد و او را در عمارت حاج سزاوار میگذارد
و خود میرود. بعد از پنج سال با بوجود آمدن ماجراهایی مسیر زندگیشان باز باهم یکی میشود؛
راهی پر پیچ و خم همراه با عشق، خیانت، غرور ، امید، فداکاری و بخشش.
رمان های مشابه رمان جگوار اثر سبا سالاری
رمان گیل ناز که حتما باید بخوانید
در قسمتی از رمان جگوار اثر سبا سالاری
خوشت نیومد؟! خواهرت عاشق رنگ موهام شد
سکوتم را که دید خندید:
_ رنگ نیست … مثل گچ مو … بشورم میرهگره
ابروهایمکمی باز شد:
_ اینم که مثل خالکوبیت تقلبی از آب دراومد بانو
با خنده چشمک زدانگشت هایش را گرفتم ، کمی عقب رفتم
و دست هایش رااز هم فاصله دادم:
_ حاال که خیالم راحت شد صبر کن نگاهت کنم
موهایش را صاف کرده بود
من آن موج های طبیعی اش را بیشتر دوست داشتمرنگ
شرابی اش محشر بود اما من آن مشکی پرکالغی راترجیح
می دادم
حتی چهره ساده اش از نظرم دلنشین تر از این
صورتآرایش شده بود اما نمی توانستم منکر زیبایی اش در
اینپیراهن و کفش های پاشنه بلند قرمز رنگ شوم
دستش را کشیدم ، سرش به سینه ام چسبید:
_ امشب جذاب تراز تو توی این پارتی نیست
دستش را پشت کمرم انداخت و خندید:
_ قشنگه نه؟
_ قشنگه
_ موهامو این رنگی کنم؟
شقیقه اش را بوسیدم و آرام زمزمه کردم:
_ فقط چندساعت خوبه … بعدش دلم برای االی خودم
تنگمی شه_
همراه المیرا به جان موهایم افتادند و من با ابروهایی
درهمبی توجه به آن ها مشغول سروسامان دادن قرارهای
کنسلشده ی مطب با جباری شدم
هر حرکت اضافی ام باعث درامدن صدای اعتراضشان
میشد
المیرا ناشیانه ژل را روی موهای جلوی سرم خالی کرد
واالی با سشوار به سمت باال حالتشان داد
چنددقیقه بعد به این نتیجه رسیدند که موهایم برای چنینمدلی
زیادی کوتاه ست و مدل دیگری انتخاب کردند
چهل و پنج دقیقه از دوش گرفتنم نگذشته بود که مجبورشدم
برای شستن موهایم دوباره به حمام بروماینبار نگذاشتم
هیچ کدام نزدیکم شوند و با ابرو هایی گرهخورده موهای
نم دارم را شانه زدم
در ادامه می خوانیم
از میان دوستان وآشنایان آتوسا کسی را نمی شناختم
بعضی هایشان زمانی که آتوسا معرفی ام می کند
متعجبابرو باال می اندازند و مصنوعی مات می مانند که به
آتوسانمی اید پسری به سن من داشته باشد و بعضی هم
ازشباهتم به المیرا می گویند
االی سرش را به گوشم نزدیک شد تا صدایش را بشنوم:
_ ببین کی اومده
مسیر نگاهش را دنبال کردم و به مهراب رسیدم
رابطه ی مهراب همیشه با مادرم خوب بود اما انتظار
اینکهامشب دعوت شده باشد را نداشتم
االی زودتر از من گونه اش را بوسید:
_ چکاوک و نیاوردی؟
دستش را سمت من دراز کرد و هم زمان رو به االی خندید
:
_ طبق آشنایی که با آتوسا داشتم بهش گفتم قراره با
چهمهمونی روبرو بشه و خودش ترجیح داد خونه بمونه
االی گیج نگاهم کرد و من تنها لبخند زدم:
_ خیلی سال گذشته مهراب … آتوسا دیگه پیر شده!
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.