پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان خانم کوچولو
رمان جدید وعاشقانه این رمان زیبا رو می تونید با پرداخت مبلغ بسیار کمی تهیه کنید
لینک دانلود پس از خرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
34,000 تومان
رمان خانم کوچولو
رمان: #خانم_کوچولو
ژانر: #عاشقانه
خلاصه رمان:روایت این رمان بر مدار زندگی دختریست که با وجود ظاهرسازیهایی که انجام میدهد
و تمام تلاشی که برای شاد بودن دارد، با تمام وجود غم و تنهایی را لمس کرده است. حالا او برای
عملی کردن وصیت پدر مرحومش، پا در دانشگاهی میگذارد که اتفاقات غیرمنتظرهای را پیش
رویش میگذارد. اتفاقاتی توام با طنز و…به رنگ عشق
منم با ی د بیام وگرنه رایکا نمیاد
عمر نیشخندی زد رو به من با تمسخر گفت:
_اون وقت تو نمی زاری بیاد؟؟ هه مثل ا ی نکه یادت رفته ما ک ی هستی م
مثل خودش با تمسخر سرتا پاشو نگاه کردم و گفتم:
_هه اره می دونم…یه خالفکار که بیشتر نی ستی!!!
خشم توی چهرش ب یداد میکرد رایکا با نگرانی نگاش بین من و عمر رد و بدل م یشد
) مکالمه عمر و ارشاویر به زبان فارسی هست.(
بازوی رایکا رو توی دستش گرفت و با صدایی که از خشم میلرز ید رو به من گفت:
_تقاص ا ین حرفتو پس میدی !!
266
خانم کوچولو
هردوتاتون گمشی د با من بیا ید داد زد:
_سر یع
اخمام شد ید توی هم رفت به رای کا نگاه کردم گره ابروهاش کور تر شده بود حتی اخمش هم
جذابه…پشت عمر راه افتادی م رفت سمت پذی رایی داخل پذ یرایی بادیگارد ها به عالوه اون
مردک عثمان نشسته بودند. عثمان تا را یکارو د ید چشاش برق زد رایکا ی واش جوری که من
بشنوم گفت…:
&&&
رایکا
جوری که فقط من و آرشاو یر بشنو یم گفتم:
_بیا بوزینه تو چشاش پروژکتور راه انداز ی شد ای خدا ک ی م یشه من حلوای اینو بخورم حاال
میدونم حلوا گرون شده توقع بیجا ندارم فقط بمیره….
267
خانم کوچولو
آرشاو یر نگاه تأسف باری حوالم کرد خدا شاهده زی ر نو یس نگاهش میگفت:
_خاک تو سرت اسکل اخه اینجا جای ای ن مسخره بازی هاست
بغ کرده به جلو خیره شدم ا یش. اینا اخرش هم قدر استعداد های منو نمی دونن
)وجدان: االن دقیقا چه استعداد خاصی از خودت نشون داد ی ؟؟ (
)من: این همه فک زدم اینا همش یه استعداده نای ابه!!(
)وجدان: هه صحیح (
این بگم بازار پلاس بهترین سایت برای دانلود انواع رمان وکتاب است اونایی که این رمان خانم گوچولو رو
دوست دارند
قطعا رمان رمان دور بریای خنگ منرو هم می خوانند
با صدای عثمان از فکر بی رون اومدم. عثمان نیشخندی زد به عربی گفت:
_به به بانوی ز یبا چند روز پی ش خوب زبون داشتی االن چی شد؟
یکم مثل بز نگاش کردم وقتی د ید هی چ ی نمیگم گفت:
268
خانم کوچولو
_اوخی ترسی دی ؟؟
اشکالی نداره خودم درستت می کنم. دهن کجی به این اعتماد به سقفش کردم و گفتم:
_مرتی که چلغوز وقتی می بینی برام اهمی ت نداری الکی زر زر نکن
با خشم نگام کرد و رو به بادی گارد ها داد زد:
– دست و پاشو ببند ید
ارشاوی ر خواست بره جلو که آروم گفتم:
_هر اتفاقی افتاد هی چی نگو
با صورتی سرخ از عصبانیت نگام کرد که چشمامو به نشونه التماس روی هم گذاشتم…انگار
حرفمو از نگام خوند که هیچی نگفت. می تونستم االن همشون و خورد و خمیر کنم ولی صبر
کردم ببینم عثمان می خواد چی کار کنه. عمر یه گوشه وا یساده بود و خنثی نگاه می کرد
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.