پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان زخم چین
یک رمان جذاب واجتماعی عاشقانه
رمان بعد از پرداخت به شما نمایش داده خواهد شد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
32,000 تومان
رمان زخم چین
📝 نوشته: طیبه حیدرزاده
📖 تعداد صفحات 900
🎬 ژانر: عاشقانه، جنایی
———
✨
پدرم اسمم رو اولدوز گذاشت به معنای ستاره، اما ستاره هام گاهی از آسمون سقوط می کنن.
زندگیم به اجبار گره خورد.
اجبار به ازدواج، اجبار به فرار، من عاشق امان جنگلبانی شدم که پر رمز و رازه!
امان، من از اجبارها گریختم؛ اما گرفتار عشق ممنوع تو گره خورده در سنت های طایفه جهان اوغلی ها شدم.
طایفه ای که خون و اجبار، سرمایه اصلیشونه. طایفهای که به خون و تعصب، بیشتر از هر چیز دیگهای
اهمیت میدادن و برای حفظ قدرت، از هیچ کاری دریغ نمیکردن…
حالا من مونده بودم و عشقی که مثل یه آتیش زیر خاکستر، هم میتونست نجاتم بده، هم نابودم کنه…!
رمان افسون سردارو رمان شهر بازی به قلم فرزانه صفایی فرد دورمان جذاب وباحال در بازار پلاس
قسمتی از رمان زخم چین
برای اولین بار نگاه خاکستری چشمها یت را از نزد یک دیدم.
دست ی به لبه کالهت کشیدی:
»زاغک نونوار شدی! بیا سوار شو. کلی سوال ب یجواب دارم.«
لحن صدایت یک جوری بود؛ خشن و در عی ن حال آسودهخاطر.
با دل خودم که رودربا ی ست ی نداشتم، بدون مقاومت و لوس بازی سوار جت پرنده ات شدم.
ماش ینت بوی نعنا کوه ی و رازیانه میداد.
بدون هیچ حرفی خودم را به دستها یت سپردم تا ما را به مقصد برسان ی.
خیابانها ی این شهر کوچک را نمیشناختم.
بعد از طی مسافت ی، باغها ی محصور پشت دیوارها ی بلند پدیدار شدند.
ماش ینت را از راهها ی فرعی به میان درختان سرسبز برد ی!
ش یشه را کمی پا یین دادم. بوی خوش درختان غرق شکوفه روحم را پر از آرامش کرد.
چند دقیقه بعد صدای تق فندک در ماش ین پی چید و بوی خوش سیگارت مرا به روزها ی
خوش گذشته برد.
سرم را به طرفت چرخاندم و با چشمان تازه نوریافته، توی جدید، امان جدید را دیدم.
147
نگاه سبزرنگت به رشته موها ی شرابیرنگم گره خورد:
»یه مشت محکم توی صورت فرهاد زدم. از دیروز توی فکرم با تو چه کنم؟ همیشه این
همه موی سفید در ته ریشت داشت ی؟«
ن یشخندی به حرفها ی جدیدت زدم:
»امان، مگر نمیخواستی از شرم خالص ش ی؟ پس با ید خیالت از گم و گور شدنم راحت
شده باشه.«
آه ناش ی از بیصبریت را شنیدم.
حلقهها ی دود سیگارت را روی صورتم فوت کرد ی:
نه دیگه زاغک، ای نجا رو اشتباه فهمیدی. بعد از ساخت و پاختت با فرهاد و ناپدید شدن
هویتت، دیوانه شدم. تازه برو خدا رو شکر کن که برادر قاچاقچیت رو توی زندون ن ینداختم.
درون قلبم چند نفر همزمان روی طبل نواختند.
نگاه بیح یایم روی دستان بزرگ و برنزهات چرخید:
»همشون گرفت ی؟«
148
فیلتر سیگار خاموشت را درون پالست یک سیاه انداخت ی:
»بیشترشون گرفت یم. بستن یهات آب شدن. فرهاد برام تعریف کرد که عین بیکس و کارا به
خونه ناشناسها رفت ی.«
عینکم را از روی صورتم برداشته و ش یشهها ی غبارآلودش را با شالم پاک کردم:
»نابرادرم منو به خاطر زنش رها کرد؛ تو که هفتاد پشت غریبهتری بودی!«
به حرفها یم با خونسرد ی ذاتیت گوش دادی. هنوز نگاهت روی الک ناخن ها ی زرشکی و
موها یم شناور بود.
لبت شبیه خط باریکی شد و با تمسخر بهم خندیدی:
لت
»زاغکم دیگه طاووس شده. عزیزم تو که اخالق گند من رو خبرداشت ی. من در قباَ
احساس مسئولیت دارم. تو رو از دست گرگ ها و باد و بارون نجاتت ندادم که…«
بقیه حرفها یت را در هوا رها کرد ی
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.