پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان زندگی بی پایان
رمان جذاب وبسیار خوشکل
لینک دانلود پس از خرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
34,000 تومان
رمان زندگی بی پایان
رمان: #زندگی_بی_پایان
ژانـر : #عاشقانه
خلاصه رمان :
پدر لیلا یک نارنجیپوش است. رفتگری زحمتکش که سالهای سال است با شغل خود زندگی
میکند؛ اما لیلا با شغل پدرش رابـ ـطهی چندان خوبی ندارد و همین علت بسیاری از مشکلات
زندگیشان شده است.
چشمام رو باز کردم و نفس عمیقی کشی دم و اشکام رو پاک کردم. ویولن رو
گذاشتم زی ر تخت و دراز کشیدم… .
یادآوری گذشته واسهم دردناک بود. به ساعت نگاه کردم. چهار و ده دقیقه صبح
بود! چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم و بعد چند دقیقه خاموشی.
148
از اتاق جلسه خارج شدم و رفتم سمت اتاقم. سریع وسا یلم رو جمع کردم و
هم زمان اسنپ گرفتم. از شرکت زدم بی رون و خداروشکر برای اسنپ عالف نشدم
و سر یع اومد… .
رفتم سمت مکانیکی که ماشین اون جا بود. به راننده گفتم با ی سته تا برگردم.
رفتم سمت گاراژ آقا بهروز که یکی از دوستای قد یمی بابا بود. آقا بهروز پشتش
بهم بود و تا کمر تو ماشین بود.
– سالم عمو بهروز!
سرش رو بلند و بهم نگاه کرد و با لبخند گفت:
– سالم دخترم! خوب ی؟
– ممنون! اومدم ببینم ماشی ن من به کجا رسیده.
بازار پلاس یکی از بهترین سایت ها برای دانلود رمان است رمان عشق امازونی رو هم یک نگاهی بکنید
149
– ای ن هفته دی گه کارش تمومه.
لنگم!
– نمی شه زودتر تحو یلم بد ین؟ واقعاً َ
– سعی م رو می کنم…تو هم این جا دیگه ن یا. تموم شد خودم بهت زنگ می زنم.
– باشه ممنون! به خاله محبوبه سالم برسونید. فع ًال!
– باشه عزیزم…به ما هم سر بزن. خداحافظ!
لبخندی زدم و رفتم سمت ماشین و سوار شدم. خاله محبوبه که زن آقا بهروز
بود واقعا ی بود. نه فقط خودش؛ دوتاشون خوب بودن. ً خانوم مهربون
رسیدم خونه. پیاده شدم حساب کردم و رفتم باال…ساعت سه و نیم بود! لباسام
رو با ی ک مانتوی ساده آبی رنگ و شلوار مشکی عوض کردم و زدم بیرون. بای د
150
میرفتم سالن برای تمری ن اجرای آخر هفته. دیشب علی داستانش رو برام
فرستاد و در مورد دختری بود که شب عروسی ش تصادف می کنه و میمیره و
روحش همه جا همراه کسی که قرار بود همسرش بشه باهاشه و کم کم
دروغهای همسرش در میاد و روحش اونو اذ یت می کنه… .
کمی عاشقانه بود و ترسناک! شب هم که قرار بود با روشا و سیاوش بری م پارک.
بعد یه ربع رسیدم. از ماشین پی اده شدم و رفتم باال.
علی با دی دنم دستی تکون داد و اومد سمتم:
به موقع اومدی !
– چطوری ؟ آها! اتفاقاً
بعد تموم شدن حرفش یکی از پوشهها ی آبی رنگ دستش رو بهم داد و به
سمت صحنه اشاره کرد و گفت برم اون جا.
151
تشکر کردم و رفتم رو صحنه. تقری باً بچه ها رو می شناختیم و باهاشون یکی، دوتا
اجرا بیشتر نداشتم. پنج ساعت تمام تمر ین کردی م و اشکاالتمون رو رفع کردی م.
ساعت هشت و ده دقیقه بود؛ گوشیم زنگ خورد. سیاوش بود. جواب دادم:
– الو؟ سالم آقا سی اوش!
– سالم! کجایی ن؟
– راستش من سالن تئاترم.
– پس می ام اون جا دنبالت.
نذاشت حرفی بزنم و گوشی رو قطع کرد. از بچهها خداحافظ ی کردم و رفتم اتاق
گری م و آرای شم رو تمدی د کردم. کمی بعد سیاوش پیام داد که پایین منتظره.
ک یفم رو برداشتم و رفتم پایی ن. سر راه پوشه آبی رو به علی دادم و ازش
خداحافظی کردم…
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.