200 نفر در حال مشاهده محصول هستند

رمان زندگی بی پایان

شناسه محصول: 54

رمان زندگی بی پایان

رمان جذاب وبسیار خوشکل

لینک دانلود پس از خرید

برای دریافت مشاوره با ما در ارتباط باشید.

ارسال سریع

با پست پیشتاز

پشتیبانی ۲۴ ساعته

و ۷ روز هفته

تضمین کیفیت

و تضمین اصالت

رضایت مشتریان

افتخار ماست

قیمت محصول

34,000 تومان

توضیحات محصول

رمان زندگی بی پایان |جدید

رمان زندگی بی پایان

 

رمان: #زندگی_بی_پایان
ژانـر : #عاشقانه
خلاصه رمان :
پدر لیلا یک نارنجی‌پوش است. رفتگری زحمت‌کش که سال‌های سال است با شغل خود زندگی

می‌کند؛ اما لیلا با شغل پدرش رابـ ـطه‌ی چندان خوبی ندارد و همین علت بسیاری از مشکلات

زندگی‌شان شده است.

قسمتی رمان زندگی بی پایان

چشمام رو باز کردم و نفس عمیقی کشی دم و اشکام رو پاک کردم. ویولن رو
گذاشتم زی ر تخت و دراز کشیدم… .
یادآوری گذشته واسهم دردناک بود. به ساعت نگاه کردم. چهار و ده دقیقه صبح
بود! چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم و بعد چند دقیقه خاموشی.
148
از اتاق جلسه خارج شدم و رفتم سمت اتاقم. سریع وسا یلم رو جمع کردم و
هم زمان اسنپ گرفتم. از شرکت زدم بی رون و خداروشکر برای اسنپ عالف نشدم
و سر یع اومد… .
رفتم سمت مکانیکی که ماشین اون جا بود. به راننده گفتم با ی سته تا برگردم.
رفتم سمت گاراژ آقا بهروز که یکی از دوستای قد یمی بابا بود. آقا بهروز پشتش
بهم بود و تا کمر تو ماشین بود.
– سالم عمو بهروز!
سرش رو بلند و بهم نگاه کرد و با لبخند گفت:
– سالم دخترم! خوب ی؟
– ممنون! اومدم ببینم ماشی ن من به کجا رسیده.

 

بازار پلاس یکی از بهترین سایت ها برای دانلود رمان است رمان عشق امازونی رو هم یک نگاهی بکنید

149
– ای ن هفته دی گه کارش تمومه.
لنگم!
– نمی شه زودتر تحو یلم بد ین؟ واقعاً َ
– سعی م رو می کنم…تو هم این جا دیگه ن یا. تموم شد خودم بهت زنگ می زنم.
– باشه ممنون! به خاله محبوبه سالم برسونید. فع ًال!
– باشه عزیزم…به ما هم سر بزن. خداحافظ!
لبخندی زدم و رفتم سمت ماشین و سوار شدم. خاله محبوبه که زن آقا بهروز
بود واقعا ی بود. نه فقط خودش؛ دوتاشون خوب بودن. ً خانوم مهربون
رسیدم خونه. پیاده شدم حساب کردم و رفتم باال…ساعت سه و نیم بود! لباسام
رو با ی ک مانتوی ساده آبی رنگ و شلوار مشکی عوض کردم و زدم بیرون. بای د
150
میرفتم سالن برای تمری ن اجرای آخر هفته. دیشب علی داستانش رو برام
فرستاد و در مورد دختری بود که شب عروسی ش تصادف می کنه و میمیره و
روحش همه جا همراه کسی که قرار بود همسرش بشه باهاشه و کم کم
دروغهای همسرش در میاد و روحش اونو اذ یت می کنه… .
کمی عاشقانه بود و ترسناک! شب هم که قرار بود با روشا و سیاوش بری م پارک.
بعد یه ربع رسیدم. از ماشین پی اده شدم و رفتم باال.
علی با دی دنم دستی تکون داد و اومد سمتم:
به موقع اومدی !
– چطوری ؟ آها! اتفاقاً
بعد تموم شدن حرفش یکی از پوشهها ی آبی رنگ دستش رو بهم داد و به
سمت صحنه اشاره کرد و گفت برم اون جا.
151
تشکر کردم و رفتم رو صحنه. تقری باً بچه ها رو می شناختیم و باهاشون یکی، دوتا
اجرا بیشتر نداشتم. پنج ساعت تمام تمر ین کردی م و اشکاالتمون رو رفع کردی م.
ساعت هشت و ده دقیقه بود؛ گوشیم زنگ خورد. سیاوش بود. جواب دادم:
– الو؟ سالم آقا سی اوش!
– سالم! کجایی ن؟
– راستش من سالن تئاترم.
– پس می ام اون جا دنبالت.
نذاشت حرفی بزنم و گوشی رو قطع کرد. از بچهها خداحافظ ی کردم و رفتم اتاق
گری م و آرای شم رو تمدی د کردم. کمی بعد سیاوش پیام داد که پایین منتظره.
ک یفم رو برداشتم و رفتم پایی ن. سر راه پوشه آبی رو به علی دادم و ازش
خداحافظی کردم…

 

اطلاعات محصول

دیدگاه کاربران

0 دیدگاه
0
0
0
0
0

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان زندگی بی پایان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما باید وارد حساب خود شده باشید تا قادر به اضافه کردن تصاویر در نظرات باشید.

سایر محصولات