پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان ساعت 3 بامداد
رمان جدید وعاشقانه وبدون سانسور
لینک دانلود پس از خرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
34,000 تومان
رمان ساعت 3 بامداد
رمان: #ساعت_3_بامداد.
نویسنده : #زهرا_عبدی
ژانر: #هیجانی #ترسناک #طنز.
مقدمه:
گاه می اندیشم چندان مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم!
همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم وباران وانسان هایی در زندگی
ام باشند که زلال تر از باران هستند
کام یار غافل از اینکه در دوربی ن ب یرونی که باال ی در بزرگ ویال نصب
شده بود ،کسی پشت دوربین نظاره گره حال خراب کامی ار وفکرا ی
خبیثانه داشت…….
رفتارش بچه گانه بود .او حالش خراب بود خ یل ی خراب!او باورش
حرامزاده گی خودش بود…….
بعد از دقایق ی قصد کرد که برود او وضعی ت خوب ی نداشت هر آن ممکن
بود رفتار وکار احمقانه ای از خودش سر بزند.دق یقا خواست قدم ی
بردارد و برود در همان لحظه در وی ال به صورت تیک ی باز شد…..کامی ار
لحظه ا ی ترسی د حالش را نگو؟مبهم بود ،مبهمه مبهم……
اودرست مقابل ویال بود در حالی که داشت معماری ویال را نگاه می کرد
ومی خواست از و یال دور شود…..که همچی ن اتفاقی افتاد.
کام یار تعجب کرد .چطور این در باز شد.
نگران ی اش عذاب بود.کس ی در این کوچه نی ست پس چطور این در باز
شد برا ی که باز شد؟آ ی ا کسی در داخل ویال است؟از این جا که نمی شود
رمان جدید رمان سه سوت یکی از بهترین رمان های عاشقانه در بازار پلاس
رمان ساعت 3 بامداد | زهرا عبد ی کاربر انجمن ی ک رمان
بدانم کس ی داخل ویال است یا خیر؟ولی چرا برق هایش روشن
است؟پس با این حساب کسی در داخل این ویالی عجیب است…..
پا به عقب گذاشت خواست برود که صدا ی زن ی از آ یفون وی ال آمد.
زن:پسرم درو برا ی تو باز کردم داخل شو .صدای زن زیادی کلفت بود
وفریب کننده!
کام یار در سرش پر از عالمت سوال بود.تردید داشت صحبت کند ولی از
بی حواسی اش جوابش را داد.
کام یار:چرا درو برا ی من باز کردین؟
زن:مگه اشتباه کردم؟فکر کردم بی خانمانی حاال به دالیلی تو بیرون
موند ی منم گفتم دعوتت کنم ب ی ایی خونم..نباید بهت خوبی م ی کردم.!؟
کام یار از آنجا که آرزویش زود برآورده شد بود کمی مسرور شد….ولی
ته قلبش نگران بود.
خوشحالی اش از بابت دی دن نما ی داخل ویال بود و تردیدش از این که
مگر می شود یک انسان غریبه تو را به خانه اش دعوت کند و اظهار
دلسوز ی بر تو داشته باشد؟
نه بابا چرا تو این وقت شب بروم خانه ای کسی که نمی شناسمش و
اصال طرفش کی ست؟
28
رمان ساعت 3 بامداد | زهرا عبد ی کاربر انجمن ی ک رمان
ول کن پسر.
خالصه از زن اصرار از کامی ار انکار که باالخره حال خراب کام یار بر عقلش
چیره شد …..کام ی ار بدون هی چ فکر ی داخل شد ودر را بست.
آرام آرام قدم برم ی داشت ح یاط بزرگ وسرسبز و دلبازی داشت ولی
یک چی ز کامی ار را در فکر فرو برد که چرا هی چ بو ی زیبایی از این گل ها
و چمن ها نمی دهد ….خم شد سمت زمی ن ،بینی اش را سمت چمن
ها برد بویی به دماغش خورد تن زارش را کمی لرزاند.ا ین چمن ها این
زمی ن بوی……..خون می دهد ….آب دهانش را قورت داد …تردید کم
کم داشت سراغش میآمد که سری ع تردید را کنار زد و
داخل ویال شد ودر را بست .
همی ن که وارد خانه شد موج ی از بوی خوش،به دماغش خورد…که
البته این بوی خوش را تا به حال جایی استشمام نکرده…..
کمی قدم برداشت نگاهش اطرافش را کاوی د….وس یله ها ی زیبا وکم ی
داخل این خانه ا ی ویالیی بود
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.