پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان سایه صبر
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
28,350 تومان
رمان سایه صبر داستان یک عشق بی پایان وزیباست این عشق می تواند تولد دوباره یک رویا
باشد یا پایان یک مصیبت بخوان تا بفهمی چی میگم
🍀نویسنده: #ماه
🍀ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
💚پیشنهاد ”
ریحانه، دختری مهربون و ساکت، بعد از سختیهای زیاد زندگیاش، ناخواسته دل میبازه به داریوش؛ دوست مغرور و خشن برادرش. احساسی که نه میتونه پنهونش کنه، نه جرات داره بیانش کنه.
داریوش کمکم بهش نزدیک میشه، اما غرورش باعث میشه رابطهشون پر از فراز و نشیب باشه.
قیمت 21 تومن
لینک دانلود پس از پرداخت
به سبد خرید بده برو به قسمت تصفیه حساب و پرداخت کن
خوشحال بودم از اینکه حرف رستا رو گوش کردم و یه ساعت
خفن براش گرفتم.
تو حال و هوای خودم بودم که یهو گردنمو گرفت، لبای گرمشو
گذاشت کنار گوشم و یه بوس عمیق و نرم ازم گرفت.
منم با یه مکث، گونهشو بوسیدم.
دستم رو گرفت، هر دو بلند شدیم .
دستای گرمش نشست روی کمرم و با یه فشار آروم، منو کشید
سمت خودش.
نگاهش افتاد به صورتم، تکتک جزئیاتمو انگار داشت حفظ
میکرد.
آخرشم نگاه داغش نشست رو لبام …چند ثانیه مکث کرد، بعد با
اکراه نگاهشو گرفت و منو محکم بغل کرد.
661
یواش تو گوشم گفت
-قربونت برم خوشسلیقه.
هنوز تو اون حس و حال بودیم که رستا پیداش شد، آستین من و
داریوشو گرفت و با خنده از هم جدا کرد
-خب بسه دیگه، یهکم رعایت کنید !
داریوش ساعت دستش رو باز کرد و بهجاش اون ساعتی که من
براش گرفته بودم رو بست.
رستا گردنشو صاف کرد و با قیافه حقبهجانب گفتتو آخرشم از اون خواهرزنای بدجنس میشی!
-مگه االن نیستم؟ !اگه حس میکنی کم کاری دارم بگو، تا بیشتر
تالش کنم!
داریوش خندید، نوک بینیشو گرفت و کالهشو تا رو صورتش
662
پایین کشید
-زبوندراز!
همونطور که داشت چای خشک توی فالسک میریخت رو به
من گفت
-ریحانه بابت این کادوی گرون واقعاً ممنونم …ولی قول بده
دیگه از این ولخرجیا نکنی وگرنه کالمون میره تو هم، فهمیدی؟!
یه مشت تخمه از ظرفی که رستا دستم داده بود برداشتم و گفتم
-من که تا حاال هیچوقت چیزی برات نگرفته بودم …فقط خدا
کنه دوستش داشته باشی!
کتریو گذاشت رو زغاال، بعد اومد کنارم رو زیلو نشست.
از ظرف تخمهای که رستا تعارفش کرد یه مشت برداشت و گفت
-مگه میشه خوشم نیاد؟!
663
بعدم با خنده یه نگاه به رستا انداخت و ابروهاشو باال داد
-اینجوری چپچپ نگاه نکن …بخدا این یه وجب بچه زندگی
منه!
تخمهشو شکست و سریع برگشت سمت من تا واکنشم رو ببینه
از خجالت سرمو انداختم پایین و جز یه لبخند ریز، چیزی نگفتم.
ساعت حدودای پنج بود که داریوش ما رو رسوند خونه و خودش
رفت تا برسه به کارای عقبافتادهش.
………………………………..
–وای بده من !اینجوری نیست!
رستا و عادل افتاده بودن به جون مرغایی که خریده بودن، با این
نیت که شبیه بیرون خردش کنن.
عادل یه چیزی میگفت، رستا یه چیز دیگه
664
یهو عادل داد زد
–احمق !اشتباهه، چاقو رو بنداز زیرش!
رستا با غیظ سرشو تکون داد و نوک چاقو رو سمت صورت عادل
گرفت
–صداتو بیار پایین، داد میزنی مستقیم رو مخچهم تأثیر میذاره،
تعادلمو از دست میدم نمیتونم درست برش بزنم!
کنار سینک وایساده بودم و مرغایی که مثل جیگر زلیخا شده بودن
رو ازشون میگرفتم و میشستم
–بدویین دیگه …انگار عمل جراحی دارین انجام میدین!
رستا با حرص نگام کرد و گفت
–اینه عین خالهزنکا اومده دخالت میکنه، انگار فوق تخصص
زنان و زایمان داره!
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.