158 نفر در حال مشاهده محصول هستند

رمان شهر بی یار اثر سحر مرادی

رمان شهر بی یار رمان جدید  وعاشقانه داستان یک عشق بی پایان وحماسی ویک شکست عشقی بعد از کلی ماجرا ودوباره به هم رسیدن هس

لینک دانلد بعد از پرداخت

درصورت درخواست صاحب اثر لینک دانلود حرف می شود

برای دریافت مشاوره با ما در ارتباط باشید.

ارسال سریع

با پست پیشتاز

پشتیبانی ۲۴ ساعته

و ۷ روز هفته

تضمین کیفیت

و تضمین اصالت

رضایت مشتریان

افتخار ماست

قیمت محصول

25,000 تومان

توضیحات محصول

رمان شهر بی یار اثر سحر مرادی با لینک مستقیم

رمان شهر بی یار یک رمان کاملا معمایی وعاشقانه است داستانی عاشقانه که هیچ کس از ان

سر در نمی اورد از یک طرف ماجراهای عاشقی همراه با داستانی چالش بر انگیز در کنار این رمان

یک رمان زیبای دیگه رو هم به شما معرفی میکنم که می تونید از اون هم لذت ببرید البته رمان که نه

کتابی با تیتراژ خیلی بالا وپر طرفدر کتاب بامدار خمار البته به شیوه صوتی

🍀نویسنده: #سحر_مرادی
🍀ژانر: #عاشقانه_معمایی

💚

خلاصه رمان شهر بی یار

مدیرعامل بزرگترین مجموعه‌ی هتل‌‌های بین‌الملی پریسان پسری عبوس و مرموز

که فقط صدای چکمه‌های سیاهش رعب به دلِ همه میندازه یک شب فیلم رابطه‌ی

ممنوعه‌اش با مهمون ویژه‌ی اتاقِ vip هتلش به دست دخترتخس و شیطون خدمتکار هتلش میفته و…؟

 

در قسمتی از رمان شهر بی یار

چقدر سخت بود تکرار کلماتی که نمیدونستی
تکرارشون حجم سنگینی از درد رو به قلبت وارد
میکنن.
-من و تو باهم به هیچ جا و هیچ آرزویی نمیرسیم
مسعود.
داد زد… فریاد کشید و کاش یکی کنارش باشه که
بتونه دلداریش بده؟
-من خاکبرسر اومدم که دنیا رو برای تو قشنگتر
بسازم… بعد میگی باهم به هیچی نمیرسیم… چرا
حاال یادت افتاده؟
پلکهام شروع کردن پریدم و دستم از شدت سرما
زق زق میکرد.
شهر

-داد نزنسرم… تو تموم هدفت تو زندگیت رفتن
بود… قبل از منم میخواستی بری… با من فقط
بیشتر به خواستههات بال و پر دادی.
نمیخوام زری یا نازنین صدام رو بشنون برای
همین از بین دندونهام با حرص و غیظ بهش
توپیدم:
-چکار کردی برای اومدن… اون موقع که یه
مشت الدنگه بیناموسو بهم معرفی کردی کجا
بودی مسعود؟ چی از دستت برمیومد؟ االن که
چندماهه رفتی چی ازت براومده؟
-به این زودی منو فروختی به پول!؟
حرفش شبیه یک کوه روی دلم سنگینی کرد و
گلوم درد گرفت از بغضی که توان قورت دادنش
رو نداشتم.
شهر
l
-من فقط دارم برای یه کف دست خوشبختی سگ
دو میزنم… چنگ انداختم به یه آدمی که داره
معرفت به خرج میده مسعود.
-مگه میخواد برات چکار کنه که من نمیتونم؟
کاش من هم مثل نویان ناشنوا بودم.
کاش میمردم و حسرتو اندوه صداش رو
نمیشنیدم.
-میبرتم فرانسه زندگی کنم… میدونی مسعود این
آدم اندازهی تموم نداشتههای من خوشبخته… به
قامت کل حسرتهام دارایی داره.
-پس عشق و دوست داشتن چی میشه این وسط…
منی که تموم انگیزه و امیدم تو بودی یارایی!؟
شهر

-مادرت میخواد که برگردی مسعود… من از
مادرت بدم میاد، ولی…؟
نفهمیدم که کی مژههام نمدارشده بودن.
کی به خودم اومدم و دیدم که همونجا کنار دیوار
توی خودم جمع شدم و زل زدم به صورت منتظر
مسعود؟
-نمیخوام آه و نفرینش پشتم باشه.
-دوست دارم یارا… بدون تو نمیتونم… بفهم اینو.
#دویستوچهارده☀❄

اطلاعات محصول

دیدگاه کاربران

0 دیدگاه
0
0
0
0
0

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان شهر بی یار اثر سحر مرادی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما باید وارد حساب خود شده باشید تا قادر به اضافه کردن تصاویر در نظرات باشید.

سایر محصولات