پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان شوگار
لینک دانلود پس از خرید برای شما نمایش داده خواهد شد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
32,000 تومان
رمان شوگار
رمان: #شوگار
نویسنده: #آرزو_نامداری
ژانر: #عاشقانه #هیجانی
مَــــن “داریوشَم “….خ.ا.ن.ز.ا.د.ه. ا.ی. که برای پیدا کردن یه دُ.خ.ت.ر .ن.ق.ا.ب.د.ا.ر. ،
و.ج.ب. به .و.ج.ب. خاک شَهر رو به .ت.و.ب.ر.ه. کشیدم…
دختری که نزدیک بود با .سُ.م. های اسبم ز.ی.ر.ش. بگیرم و اون حالا با چشمهای سیاه
ب.ی. .ص.ا.ح.ب.ش. ، خواب رو برام حَ.ر.و.م. کرده…!
اون ل.ع.ن.ت.ی از مَـن یه دیوونه ی بی خواب ساخته که با .ح.س. ه.ا.ی. ن.ی.م.ه. کاره ی م
.ر.د.و.ن.ه .ش ، در حال زنجیر .پ.ا.ر.ه. کردنه…
تَک تَک .مَ.ر.د.ه.ا.ی. شَهر بدونن…وقتی ن.ا.م.و.س. داریوش زَنـــد با اون قدم های .ن.ا.ز.دا.ر.ش
. راه میره ، اَحــدی .ح.ق. ن.ف.س. کشیدن نداره..
رمان همخونه اثر مریم ریاحی یکی از بهترین رمان های عاشقانه وبه روز است این رمان در بازار پلاس
یکی از بهترین رمان هاست
کامر ان دستی به موهایش میکشد و با خنده نزدیک
میشود:
_پس منتظرشی…
شیرین فقط با خشم نگاهش میکند و داریوش یک ثانیه
از منایش روبه رویش را از دست منیدهد…
میخواهد ببیند…
بشنود و…برایش گران متام منیشود …؟
_این منونه ی بارز با دست پس زدن و با پا پیش
کشیدنهدیگه…؟از اون اَداهای رعیتی که من از زور
متنفرم و این صحبتا…
_باز اومدی چه آتیشی بسوزونی…؟فکر کردی
نفهمیدم چقدر به برادرت حسادت میکنی….؟
شوگار
حاال صدای کامران رنگ خشم میگیرد و داریوش فقط
منتطر یک اشاره است…
منتظر حرفی که صربش را متام کند:
زهای مثل توبه جونش افتادهتا
ّ
_آخه تا و قتی یه ِو
هست و نیستشو ازش بگیره ، چرا باید بهش حسادت
کنم….؟من رش تو یکی رو از رس خاندانم کم نکنم از
خون بابام نیستم…
سینه ی داریوش منیداند آرام بگیرد از آن حرف
ها…یا با خشم و غضب بلرزد…
ّ اون داداش بی ن
_فعال که َرش اموِست کم شد…ناموس
دزدیدین…رو خان خنجر کشیدین…پای رعیت رو
علیل کردین… َرشّ توهم کَندهبشهیه جامعت نفس
راحت میکشن….!
شوگار
شیرین نیم قدم نزدیکش میشود و با صدایی که از خشم
لرز گرفته بود ، به او اشاره میکند:
م ،واسهتویکی مرگم…کوچیکرت
َّ
_َمن اگه َرش ین کاری
که بخواد به من و خانوادم رضر بزنه رو از چشم تو
میبینم…
کامران پوزخند میزند و به نقابش نگاه میکند…
به سیاهی چشامنش که برای داریوش رنگ و لعاب
داده:
_فکر کردی یه بار با دوز و کلک پات رسید به تخت
داریوش و اون چاقو رو فرو کردی تو سینه ش ، دیگه…
فک داریوش قفل میشود….
آن چیزی که در رسش رژه میرفت را نشنیده
اما…کامران دارد از حد میگذراند….
شوگار
دارد آن روی برادر بزرگرتش را بیدار میکند و دست
خودش نیست به ناگهان پریدن روی زمین و خیز
برداشنت به طرف کامران
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.