پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان شکنجه گر من
داستانی مهیج با شخصیت های زیاد
لینک دانلود رمان بعد از پرداخت به شما نمایش داده خواهد شد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
26,000 تومان
رمان شکنجه گر من یک رمان زیبا با عشقی خالص است در کنار این رمان رمان مشابه وخوب دیگر ی
به اسم استاد سرد وجود دارد که می تونید تهیه کنید ولذت ببرید رمان اهار هم طرفداران زیادی دارد
🍀ژانر : #عاشقانه #اربابی
🍀نویسنده : #مرضیه_اخوان_نژاد
💚
تارا در اثر یک تصادف حافظه اش رو از دست میده.اما توی گذشته اش اتفاقی افتاده که همیشه اونو تحقیر
کنه و کتک بزنه.تارا هم که میبینه نميتونه با این شرایط زندگی کنار بیاد به کمک دوستش فرار میکنه
و با یک گروه قاچاقی میره دبی.اما زمانی که به اونجا میرسه میفهمه زندگی بهتری در انتظارش نیست
و قراره به عنوان یک بردهی جنسی فروخته بشه.ارباب تارا که اونو میخره هیچ بویی از انسانیت نبرده
و جوری تارا رو شکنجه میده و بهش…
یکه تیکه ات میکنم….بانیشخند ادامه داد:نهبا چاقوي میوه خوري…..
کیفمرو پرت کرد عقب.مشغولباز کردن طنابش شد.طناباونقدر ضخیم بود که چاقو حتے یڪ خط هم روش
نمے انداخت…..داشتمبه حرکات ساشا نگاه میکردم که در انبار دوباره باز شد.ساشاسریع چاقو رو پشت سرش
قایم کرد.
سعےدبه همراه یکے از بادیگارد هاش وارد انبار شدند.بادیدن ساشا که بهوش اومده بود قهقه اي سر داد و گفت
:دیديزنت رو برات آوردم…..همه اش فکر میکردي میخوام بخورمش…..
ساشاعربده زد:خفشوعوضی…..اسمزن منو بخواي بیاري باید دهنت رو آب بکشی….
دوبارهقهقه زد و گفت :حرصنخور ساشا خان…امروز اومدم اینجا تا یڪ سري حقایق رو برما کنم..
ساشایڪ نگاه به من و یڪ نگاه به تارا انداخت و گفت :چهحقایقی؟
روکرد به من و گفت :اولاز همه تارا….باید یڪ سري چیز ها رو در مورد خونواده ات بدونی….
باتعجب گفتم :چی؟
-مسلماخاله جونت بهت گفته که پدرت تو کار قاچاق بوده.ولیاینو بهت نگفته که تو یڪ برادر هم داري؟
پوزخندزدم و گفتم :ابدداداش من هم تو هستی…
-نخےرمن نیستم ولے اگه بدونے کیه وحشت میکنی…
ونگاهے به ساشا انداخت….ال شده بودم…دلیل این نگاهش به ساشا چے بود؟نکنه….ن…نکنه….باحرفے که
سعید زد چشمام با وحشت گرد شد:برادرت دوست صمیمے شوهرته…همون علیرضا…
دهنمبه اندازه ي غار باز مونده بود.سعےدبا دیدن قیافه ام دوباره قهقه زد و گفت :چرااینجوري شدي؟علیرضا
کار پدرش رو ادامه داد.البتههمون جور که خاله ات گفته بود تو تڪ فرزند بودي و علیرضا برادر تو ولے از همسر
اول پدرته….یعنیمیشه برادر ناتنی…..
چندقدم بهم نزدیڪ شد و گفت :اونروزي که داشت میفروختت نمے دونست خواهرشی….وگرنه همچین
کاري نمیکرد.بههر حال از قدیم گفتن چاه مکن بهر کسے اول خودت دوم کسی…..ومنو تو همون بهتے که
بودم تنها گذاشت و به سمت ساشا رفت و گفت :منتارا رو با این بهونه از خونه کشیدم
بیرون که میخوام حقایق رو به تو بگم.تارا درست میگفت اون صحنه اي که تو دیدي و فکر کردي تارا با من
رابطه داره کاما صحنه سازي بود.قصدماین بود زندگیتون رو بهم بزنم….ودر حالے که به جفتمون اشاره میکرد
با خنده ادامه داد:ودید که تونستم……
لبخندغمگینے روي لبهام نشست.باصداي عربده ي ساشا اشکام هم روي گونه ام راه افتاد:بیشرف عوضی…..
چیاز جون من و زندگیم میخواستی؟
-هیچی…..چےزخاصے نمیخواستم…..فقط قصدم این بود که شما دوتا رو تو این حال رو روز ببینم…
بعدرو کرد به من و گفت:دیدي تارا خانم…..چند بار منو بابات بهت گفتیم این مرد،مرد زندگے نیست….
دیدي؟فقط به خاطر دشمنے که من با تو کردم هم عروسیشو بهم زد هم عروسش رو شکنجه داد…..
حاافهمیدي چرا میگفتیم این آقا پسر وصله ي تن تو نیست……
عربدهي هاي ساشا چهار ستون خونه رو میلرزوند:خفه شو بیشرف….احمق…..اگه جرات داري دست
هامو باز کن تا حالیت کنم با کے طرفی…..
قهقهي شیطانے زد و گفت:توي همون پارك که دست و پات باز بود چیکار تونستے بکنی؟
-وقتیده نفره ریختین سرم توقع داشتے چیکار کنم؟اگه خیلے مرد بودي و عرضه داشتے خودت
تنهایے میومدي جلو….
چندقدمے به ساشا نزدیڪ شد و گفت :هممردم،همعرضه دارم فقط تو رو ایق کتڪ خوردن هم نمیدونم….
خشمساشا بیش از حد شده بود.جوري نفس میکشید که انگار هوا اطرافش کم بود…..نگاه خشمگینش فقط و
فقط روي سعید بود…..سعےدازش فاصله گرفت و به سمتم اومد و گفت:نیاوردمت اینجا که فقط دست و پاتو
ببندم و حقیقت رو به شوهر روانیت بگم……آوردمتاینجا تا اون کاري رو که این همه سال قصد داشتم انجام
بدم رو انجام بدم.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.