135 نفر در حال مشاهده محصول هستند

رمان طعم تلخ شکنجه اثر بهاره عبدالمالکی

شناسه محصول: 107

رمان طعم تلخ شکنجه

لینک دانلود پس از خرید برای شما نمایش داده خواهد شد این رمان جذاب رو می تونید بعد از پرداخت تهیه کنید

ولذت ببرید

برای دریافت مشاوره با ما در ارتباط باشید.

ارسال سریع

با پست پیشتاز

پشتیبانی ۲۴ ساعته

و ۷ روز هفته

تضمین کیفیت

و تضمین اصالت

رضایت مشتریان

افتخار ماست

قیمت محصول

36,000 تومان

توضیحات محصول

رمان طعم تلخ شکنجه|طعم عاشقی

رمان طعم تلخ شکنجه

رمان : #طعم_تلخ_شکنجه
ژانر : #عاشقانه
نویسنده : #بهاره_عبدالمالکی

خلاصه رمان طعم تلخ شکنجه

بهار دختریست که مانند شاهزاده ها در یک کاخ بزرگ شده حال گروهک شکنجه کیان راد او

را به عنوان یکی از دختران برای شکنجه زندانی می کند حال این دختر که در پر قو بزرگ شده

باید مدتی را با موش و سوسک ها هم خواب شود که در آخر دچار ویروس… سرگرد

نیکان همایون فر برای دستگیری و به قصاص رساندن کیان راد وارد عمارتش می شود که یک

دل نه صد دل عاشق بهار می شود ولی رمان داروغه اثر سحر نصیری یک رمان جذاب وباحال

که باید حتما بخوانید ولذت ببرید

قسمتی از رمان طعم تلخ شکنجه

از پله ها باال رفتم درب اتاق قرمز هنوز باز بود دخترک گوشه ی خوابش برده بود کف اتاق مملو از خون بود و همین
کافی بود برای اعصابم.!
لباسی که به تن کرده بود پر بود از خون گویا خون پشت کمرش بند نیامده بود پوزخندی می زنم و از از صحنه روبه
رو کنار می روم.
حوصله اش رانداشتم وبه سمت اتاق خودم رفتم زندگیم به یک نواختی عادت نداشت .
باید یک فکر درست وحسابی می کردم .
تلفنم زنگ خورد :
-سالم جناب ،صابری هستم.
متعجب شدم چون خیلی وقت بود از صابری خبری نداشتم :
-چی شده؟…
-قربان اگه زحمتی نیست تا یک ساعت دیگه بیاید کارخونه .
-چه اتفاقی افتاده؟!
-راستش رو بخواید محسن سعادت می خواسته کارخونه رو آتش بزنه که بچه ها جلوش رو گرفتن .
دادی زدم که گوش فلک کر شد:
-چه خبرِ فقط چند روز نبودم لعنتی.
صابری دارم میام همه رو مرخص کن فهمیدی؟
طعم تلخ شکنجه
62
-چشم قربان ببخشی…
-بسه ساکت فقط.
وتلفن را قطع کردم همیشه این انشعابات روی سیستمِ عصبیم اثر می گذارد.
لرزش داشتم ،حالم خوب نبود ولی سریع لباس هایم را عوض کردم واز اتاق بیرون اومدم صدای ناله های ضعیفی را
میشنیدم پوزخندی روی لبم جا خوش کرد.
فصل سوم
باسرعت باالیی خودم را به کارخانه رساندم ،از ماشین که پایین آمدم صابری به سرعت طرفم دوید:
-سالم قربان بب…
-کجاست؟
-همراهم بیاید .
با صابری به سمت انبار رفتیم در را که باز کرد هیکل بزرگ وبرجسته محسن سعادت نمایان شد.
به طرفش خیز برداشتم وتقریبا فریاد زدم:
طعم تلخ شکنجه
63
-مرتیکه از کی دستور گرفتی که کارخونم رو به آتش بکشی احمق؟!
-آقا غلط کردم فقط نکشید من رو اقا من زن وبچه دارم .
-از کی دستور می گیری؟

 

 

 

اطلاعات محصول

دیدگاه کاربران

0 دیدگاه
0
0
0
0
0

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان طعم تلخ شکنجه اثر بهاره عبدالمالکی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما باید وارد حساب خود شده باشید تا قادر به اضافه کردن تصاویر در نظرات باشید.

سایر محصولات