پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان عشق در پیچک های آتش
رمانی جذاب وجدید بدون سانسور این رمان جذاب رو می تونید بدون سانسور و تغییر دانلود کنید
لینک دانلود پس از خرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
33,000 تومان
رمان عشق در پیچک های آتش
رمان: #عشق_در_پیچک_های_آتش
ژانر: #طنز #اجتماعی #عاشقانه
خلاصه رمان: دختری به اسم دریا که زندگی عادی داره که تو سن هفده سالگی یه اتفاقایی
براش میافته و مادر و پدر ناتنیش رو از دست میده و عاشق یه پسر میشه که اتفاقاتش
از اونجا شروع میشه که سختیهای زیادی میکشه و حقایقی فاش میشه که زندگی
دریا دگرگون میشه.
مامان ِکی می رسیم شمال؟
– دخترم صبر کن یه دو ساعت دیگه می رسیم.
– مامانی ؟ من با شما بیام بابا و داداشا کتکم نمی زنن؟
– نه دخترم اونا بهت کاری ندارن.
با صدای گوشی مامانم حواسش به گوشی ش پرت شد، ماشی ن و نگه داشت و پیاده شد. به
طرف مامانم نگاه م یکردم یهو نمی دونم چطور پاش به کجا گیر کرد که افتاد پا ین و پرت شد
تو دره.
– مامان!
از ماشین پا ین شدم رفتم ببینیم چی شد؟!
عمق دره اینقدر عمی ق بود که مامان و نمیدیدم. اشکام سر خوردن پاین، گوش ی مامانم که رو
زمین بود و برداشتم و به بابام زنگ زدم.
عشق در پیچک ها ی آتش
– الو بابا؟
– دریا تویی چی شده؟
– بابا مامان! مامان پرت شد تو دره… .
اشکام اجازه ندادن ب یشتر بگم.
– آروم باش دریا بگو کجایی االن؟
به تابلویی که جلو بود و داشت می گفت به روستا )…( نزدی ک میشود نگاه کردم و به بابا
گفتم. اونم قطع کرد.
اینقدر گریه کردم که نمیدونم، چی شد.
بابام اومد سمتم.
عشق در پیچک ها ی آتش
– مامانت کو؟
با دستم به دره اشاره کردم، اون رفت سمت دره. اردان اومد سمتم و محکم زد تو گوشم. پرت
شدم رو زمی ن.
– به خاطر تو مامان این جوری شد!
اشکاش رو گونههاش ریختن.
بعد از چند ساعت پل یسها و بقیه مامان و از دره بی رون آوردن، منم همون جا رو زمین خوابم
برد.
وقتی چشمامو باز کردم هیچ کس نبود بابام رفته بود منو این جا تنها گذاشتن.
***
اشکام امونم و بر یده بودن. اونا چطور تونستن؟! یهو یاد سیاوش افتادم. اون حالش چطوره؟
یهو در اتاق باز شد و اردان با حالی داغون وارد شد.
عشق در پیچک ها ی آتش
با اینکه ازش متنفر بودم؛ اما… .
– اردان؟ حال سیاوش چطوره؟
– متأسفم.
و از اتاق بی رون رفت، چی شد االن؟ ا ین چی گفت؟ متأسفم، یعنی چی؟ از جام بلند شدم و
رفتم بیرون. پرستار ی از کنارم رد شد، بازوشو گرفتم. سؤالی برگشت به طرفم.
– خانم، یه آقا به اسم سیاوش تهرانی ا ی نجاست؟
– آها، بله تا همی ن االن تو سرد خونه بود…طفلک جوون بود؛ ولی بردنش.
دنیا دور سرم چرخی د! چی شد االن؟ سردخونه واسه چی؟
امکان نداشت! بدوبدو از بی مارستان بی رون رفتم
بازار پلاس یکی از بهترین سایت ها در حوزه انواع رمان و کتاب است با یک سرچ رمان خودتو انتخاب کن ولذت ببر
از اون کسی این رمان می خواند رمانرمان چشمان سردرو هم دوست دارد
عشق در پیچک ها ی آتش
امکان نداره، اون قول داد بهم. رادان و تو محی ط بیرون بی مارستان د یدم، برگشت طرفم. وقتی
منو دی د اومد طرفم.
– دریا تو ای ن جا چه کار میکنی؟
– رادان…سیاوش کو؟ چرا گفتن تو سردخونه بوده ها؟
– آروم باش.
ولی نمیشد اشکام امونم و بر یده بودن.
– منو…ب…ببر…پیشش…تو…رو…خدا.
– باشه، باشه.
با هم سوار ماشینش شد یم تو کل مسیر فقط گر یه می کردم، ماشین توقف کرد سرمو بلند کردم
که دیدم اومده »مزار فاطمه زهرا.«
89
عشق در پیچک ها ی آتش
– رادان، چرا منو آوردی این جا ها؟
– آروم باش پیاده شو.
با هم پاین شد یم رفتم، داخل.
نمیدونم کجا رفتیم؛ اما به جایی رسی د ی م که همه سیاه پوش یدن و گر یه می کنن. حتی بابام،
حتی بهار، حتی عمه. همه گر یه می کردن، بابا سرشو برگردوند و منو دی د.
بدون توجه بهش رفتم سر قبر.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.