پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان مرد خودخواه من
لینک دانلود مستقیم بعد از پرداخت به شما نمایش داده خواهد شد
رمان عاشقانه وخوشکل
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
31,000 تومان
رمان مرد خودخواه من
رمان: #مرد_خودخواه_من
نویسنده: #صبا_حسینی
ژانر: #عاشقانه #پلیسی #طنز
خودخواه است…
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ تمام دنیا ﺭﺍ ﻓﺮﺵ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ میکند…
ﺧﻮﺩﺧﻮﺍه است…
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ هایش ﺩﺭ ﺗﻮ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ…
خودخواه است…
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ آتش میزند هر آنچه با تو سر لج دارد…
خودخواه است…
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ برایت تبدیل به یک جمع ساده میشود…
و اینجا خانوم بودن چه زیباست برای مردی خودخواه، که در تمام دنیا فقط یک نفر را رمان های جدید وعاشقانه
خوبی وجود دارند رمان درخشش شب تارم یکی از قشنگ ترین رمان های بازار پلاس است
انقدر محکم و خ شن گفت در سا که لال شدم!! چه ابهتی داره شوورم!! وقتی
دید دارم خیره نگاش میکنم با اخم رفت از اتاق بیرون! شـاید نفهمید که وا سه
اولین بار، داره اسممو صدا میزنه! ولی خب هرچی بود خوشمان آمد!! رفتم سر
کمد لباســا…! خب آخه یکی نیا بهم بگه تو که با این لباســای نیم وجبی
نمیری جلو دوستای روهام؟!! پا واسه چی حرصش میدی؟! آخه حال میده!
البته یکمم واسه اینه که بتونم نقطه ظعفاشو بشناسم!! تا حالا که فهمیدم خعلی
تع صبی و غیرتی ت شریف داره!! عجب خبیثی ه ستم من!! سریع لبا سمو با یه
تونیک و شلوار م شکی عوضکردم. یه شالم گزا شتم رو سرم و اومدم از اتاق
بیرون… متوجه نگاه خیره روهام شدم…! انقدر نگاه کن، جای چشماو گوجه
فرنگی درآد!! صدای زنگ بلند شد… رفتم آیفونو زدم… دوستاش اومدن بالا…
روهام درو باز کرد… ماشالله چقدر زیادن! اولین نفر عرشیا بود! با خوشرویی
باهاشــون ســلام و علیک کردم! حداقل پیش روهام ســربلند میشــدم و پیش
خودش نمیگفت چه زن مزخرفی گرفتم که یه سلام علیکم بلد نیا!! همشون
که میومدن تو به روهام احترام میزاشتن! یه دستشونو میزاشتن کنار سرشونو و یه
پا شونو محکم به زمین میکوبیدن!! زارو!! روهامم آزاد باش میداد! تا حالا این
همه پلیســو با درجه های مختلف یه جا ندیده بودم!! یه نفر دیگه هم اومد
داخل… جمعا حدود نفری بودن!
_سلام.بفرمایید.خوش اومدین!
کار من شــده بود تعارف! هی بفرمایید! بفرمایید! آخرین نفرم اومد داخل…
سرمو بلند کردم که خوش آمد بگم که برقم گرفت!! زبونم بند اومده بود…! این
اینجا چیکار میکنه؟!! زبونم قغل شده بود! روهام به سمت سپنتا رفت که بین
چهارچوبه در خیره شده بود به من…! باورش نمی شد منم!! لابد الان داره فکر
میکنه که من بین یه گله پسر چه غلطی میکنم؟! خبر نداره یکی از همین پسرها
شــوهر منه!! روهام ســپنتا رو ب*غ*ل کرد و با لحن فوق صــمیمانه ای که با
هیچکدوم از دوستاش نداشت گفت…
روهام:به! سپنتا خان! چه عجب افتخار دادی یه سری به رفیق سالت بزنی!
چی؟! ینی ســپنتا و روهام رفیق ســاله همدیگه ان؟!! خدایا اگه بازم چاله چوله
ای،بدبختی ای،چیزی مونده، منو بنداز توش!! ســپنتا بی توجه به حرف روهام
که انگار ا صلن ن شنیدتش نگاهش روی من قفل شده بود…! روهام که ا صلن
مرد خودخواه من 71
متوجه حال ســپنتا نشــده بود هلش داد داخل و درو بســت…! اه! گند از این
بدتر؟! روهام اومد کنار من وایســتاد و لحن خشــک و جدیش جایگزین لحن
صــمیمانش شــد…! رو به دوســتاش که همه با کنجکاوی زل زده بودن به من
گفت…
روهام:همسرم درسا!
نگاه همه عوض،شد و داشتن تبریک میگفتن! البته بجز عرشیا و سپنتا! عرشیا
که از ماجرا خبر داشـــت و ســپنتا هم با بهت و اخم به من نگاه میکرد…!
بدبخت شدم! رفتم جلوی سپنتا و آرومگفتم…
ی
اوووفففف! رسما
_سلام.خوش اومدی!
د ستشو آورد جلو…! با اینکه زیاد مایل نبودم ولی باهاش د ست دادم! روهام با
اخم داشــت بهم نگاه میکرد…! ســپنتا اومد جلوتر و با صــدای عصــبی ای
گفت…
سپنتا:درسا… تو اینجا چیکار میکنی؟!
با لحن خشکی گفتم…
_مگه نشنیدی روهام چی گفت؟!
با بهت داد زد گفت…
سپنتا:تو… تو مگه ازدواج کردی؟!
با عصبانیت گفتم…
_من اینجا آبرو دارم! برو خونه از ســپیده بپرس براو توضــیح میده… الانم
این بحثو تمومکن!
ی
خواهشا
ســپنتا هنوزم تو هنگ بود…! ازش فاصــله گرفتم و خواســتم بیام از مهمونا
پبیرایی کنم که صدای روهامو شنیدم.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.