پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان موژان من
با لینک مستقیم وبعد از پرداخت به شما نمایش داده خواهد شد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
31,000 تومان
رمان موژان من
رمان: #موژان_من
نویسنده : #مهسا_حسینی
#مهرسا
ژانر : #عاشقانه #کلکلی
داستان راجع به زندگی دختری به اسم مُوژانِ که عروسیش و به هم میزنه ،
چون که از بچگی ع.ا.ش.ق.
پسر عموش بوده و آرزوی .ا.ز.د.و.ا.ج. با اون و داشته . حالا باید دید تقدیر چه
سرنوشتی رو براش رقم زده …رمان پرستار من به قلم گیسوی شب رمانی جذاب وباحال که می تونید
بایک کلیک تهیه کنید
از اتاق بیرون رفت . صمداي يداحافبي کردنك با مامان و از بیرون شنیدم و
بعد صممداي بسممته شممدن در حیا . جال بود . اصمم کنارش احسمماس
ناراحتي نمیكردم .
کشمون کشون از تختم اومدم رایین و لباسام و وض کردم . مامان با داروهام
اوممد توي اتماقم . همینيور که داروهام و بهم میداد با لبخند بهم نگاه میكرد
. نمیدونسمتم معني لبخندش چیه شاید به رابيه ي من و رادمهر امیدوار شده
بود .
شماید دوري از احسممان و کنار رادمهر بودن با ث شممده بود کمتر به احسممان
فكر کنم . بعمد از اینكه مامان از اتاق رفت بیرون روي تخت دراز کشممیدم و
راحت يوابیدم .
با صممداهاي مامان از يواب بیدار شممدم . سممیني نرا تو دسممتك بود آروم از
جام بلند شدم و تكیه دادم به بالشام مامان گفت :
– بیا برات سوپ رختم یكم بخور بعد دوباره اگه يواستي بخواب .
– کسي زنه نزد با من کار داشته باشه ش
مامان متعا به سمتم برگشت و گفت :
– چرا سیما يانوم زنه زد حالت و ب رسه که گفتم يوابي قيع کرد
– آها ممنون .
ممامان نگاه مشممكوکي بهم اندايت و از اتاق بیرون رفت . نمیدونم چرا این
سموال و ررسیدم . شاید انتبار داشتم رادمهر حداقل یه يبري از حالم بگیره .
بي معرفت .
چند قاشقي از سورم يوردم و دوباره يوابیدم .
نزدیكماي ظهر فردا بود که از يواب بیدار شممدم . چقدر يوابیده بودم . یكم
حمالم بهتر شممده بود . از تختم بیرون اوممدم و دنبال مامان گشممتم . ميمانا
دیگمه رادمهر حتما سممراني ازم گرفته . با ذوق مامان و توي آشمم زيونه ریدا
کردم بهك س م و صبب بخیر گفتم که با لبي يندون گفت :
– ظهره مادر صبب چیه ! يوبي ش بهتر شدي ش
– آره ممنون يیلي بهترم . کسي باهام کار نداشت ش
– نه مادر . چرا جدیدا انقدر این سموال و می رسمي ش منتبر زنه کسي هستي
ش
با شونه هاي افتاده همیناوري که از آش زيونه بیرون میرفتم گفتم :
– نه . مهم نیست .
دوباره صداي مامان و شنیدم .
– دوبماره نرو تو اتماقمت . بشممین تو رمریرایي یه چیزي بیارم بخوري . همك
بخوابي که ضعو میكني .
به حرفك گوش دادم . روي راحتیا لم دادم و مشممغول تلویزیون دیدن شممدم .
فق نگاهم به تلویزیون بود وگرنه اصمم حواسممم نبود که چي رخك میكنه .
با صداي مامان به يودم اومدم :
ا این سریاله تكرارش شروم شد ش
ِ-
با گیاي نگاهي بهك کردم و گفتم :
– نمیدونم . فكر کنم
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.