پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان نیلوفر آلپ در 5 ژانر هیجان عشق وترس با اندکی صحنه ودراماتیک یکی از بهترین رمان های سایت ما برای شما
عزیزان است این رمان خوشکل وزیبا رو می تونید با یک کلیک تهیه کنید ولذت ببرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
46,980 تومان
رمان نیلوفر آلپ
رمان:#نیلوفر_آلپ
🍀نویسنده:#مهرسار_و_حانیه
🍀ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #ازدواج_اجباری #همخونه
💚
نیلوفر دختری از تبار غم گوشه ای از این شهر بزرگ با سختی های زندگی دست و پنجه نرم
میکنه تا میون باتلاق کثافت هایی که روز به روز جامعه رو فرا میگیره فرو نره، انصافا هم تاحالا
خوب موفق بوده اما یه بازیگوشی و کنجکاوی کوچیک که برای خیلی ها عادیه کار دستش
میده و سرنوشت جدیدی براش رقم میخوره که برای نیلوفر اون یه فاجعه اس .
شما می تونید با قیمت های خیلی پایین رمان ها وفایل های مورد نظرتون رو از بازار پلاس دانلود کرده
ولذت ببرید این رمان های زیبا جدید ترین رمان ها وپر طرفدار ترین ها در داخل اینترنت هسند بزودی با
اپلیکیشن بازار پلاس بهترین بازار کشور در اختیار شما خواهد بود مثلا رمان
رمان تاوان اثر سارا خلیلی زندجدید ترین رمان در امسال است که منتشر شده وما هم منتشرش کردیم
اینم بگم اگه صاحب این رمان ها هستید می تونید با شماره های ما تماس بگیرید وبا ارائه مدرک
ما این رمان رو بااحترام از سایت حذف خواهیم کرد
آفتاب کم جون عصر، روی آسفالت کوچه افتاده بود. درختها سبک تکون میخوردن و
صدای پرندهها از دور، ریز و نامنظم میرسید.
با آبان تو بغلم، از ماشین پیاده شدم.
امیرحسین هم از طرف دیگه درو بست و اومد سمتم.
_چیزی الزم داری قبل از اینکه برم؟
لبخند خستهای زدم. آبان رو روی شونهام جابهجا کردم و گفتم:
_نه… مرسی بابت همهچی.
_چیزی نیست… خوشحالم حالت بهتره.
یه نگاه کوتاه به آبان کرد:
_و البته پسر کوچولوت هم حسابی جنگندهست.
لبخندم پررنگتر شد. اره پسر من تونست با حال بدش بجنگه.
هوای بینمون سبک بود، ولی حرف نگفته زیاد داشتیم.
کلید انداختم توی قفل، در حیاط رو باز شد. امیرحسین قدمی جلو اومد، انگار بخواد کمک
کنه، پیش دستی کردم و سریع گفتم:
_خودم میبرمش باال. تو خیلی خسته ای. برو یه استراحت بکن.
_مطمئنی؟
کمی مکث کرد، بعد اضافه کرد:
_اگه چیزی خواستی، فقط زنگ بزن. من… من هستم.
سرم رو تکون دادم. معلومه که امیرحسین برعکس برادر بزدلش همیشه هست!
_میدونم.
امیرحسین خم شد، دستی به پشت آبان کشید، زیر لب گفت:
_مراقب مامان باش کوچولو.
بعد سرش رو باال آورد، یه لبخند کوتاه زد و گفت:
_فعال.ً
_فعال،ً امیرحسین…
در رو بستم.
نفسم رو آهسته بیرون دادم.
آبان هم مثل خودم سبکتر نفس میکشید.
همه چی تموم نشده بود. نه گذشته، نه درد، نه نگاههای دیگران.
و لی فعال…ً فقط یه لحظهی کوتاه آرامش بود.
******
نور کمسوی چراغ خواب روی دیوار افتاده بود. صدای منظم نفسهای آبان، اتاق رو پر کرده
بود؛ یه جور موسیقی مالیم که آرومش میکرد.
کنار تخت نشسته بودم. دستم رو روی سینهی آبان گذاشته بودم، تا باال و پایین رفتن
قفسهی سینهشو حس کنم، مطمئن بشم هنوز خوبه… هنوز کنارم هست.
کمی بعد، بلند شدم. یه لیوان آب ریختم، اومدم روی مبلِ کوچیک کنار پنجره نشستم.
پتو نازکی روی شونهم انداختم، خیره شدم به تاریکی کوچه.
همهچی ساکت بود. ولی ذهنم… پرهمهمه..!
صدای ویبرهی گوشی سکوتو شکست.
با بیحالی برداشتمش. روی صفحه نوشته بود:
امیررضا
زنگ میزد.
زُل زدم به اسم روی نمایشگر.
چند ثانیه…
نفسم رو آهسته دادم بیرون.
جواب ندادم. گذاشتم گوشی همونطور روی میز بمونه.
اما چند ثانیه بعد، پیامش اومد.
< »رسیدی خونه؟«
چیزی ننوشتم.
دوباره یه پیام دیگه:
< »نمیخواستم ناراحتت کنم…«
لبخند زدم. تلخ… آروم، طوری که فقط خودم بشنوم، زمزمه کردم:
_ولی همیشه ناراحتم میکنی، امیررضا… همیشه.
گوشی دوباره ویبره رفت:
< » از این به بعد، کاری داشتی، به خودم بگو. آبان پسر منه.«
انگشتهام رو توی موهام فرو کردم.
_چه دیر یادت افتاد… که پسری هم هست، که بابایی هم داره.
نفسم سنگین شد.
گوشی باز لرزید.
< »یه سوال دارم فقط…
چیزی بین تو و امیرحسین نیست دیگه، نیلوفر، نه؟«
دستهام یخ کرد.
چشمام یه لحظه خالی شد از همهچی.
بعد گوشی رو محکم پرت کردم یه طرف.
صدای افتادنش مثل شکستن یه بغض توی فضا پیچید.
بلند شدم. رفتم سمت پنجره. نفسم توی شیشه بخار انداخت.
چیزی نگفتم. فقط غرق شدم توی فکر.
به امیررضا.
به صیغهی شکستهشون.
به اون خونهی پر قضاوت.
و بعد با خودم گفتم:
_باید برم.
_باید خیلی زود از این خونه برم…
همونجا، کنار شیشه ایستادم.
آروم، بیصدا.
ولی توی دلم یه تصمیم داشت قد می کشید.
******
هوای تیر ماه داغ بود، آفتاب مستقیم میتابید روی روسری نخی منی که با یک دست آبان
رو تو کالسکه هل میدادم و با دست دیگه یه برگه کاغذ آدرسشده رو گرفته بودم. صدای
بوق ماشینها، همهمهی پیادهرو، و اضطراب درونش همه باهم قاطی شده بود.
رسیدم جلوی در آژانس امالک کوچکی با تابلوی خاکخورده:
“امالک آفتاب”
یه لحظه ایستادم. دلم نمیخواست وارد شم.
ولی نفسم رو بیرون دادم و با خودم گفتم:
ـ_برای ما دیگه وقتشه…
در شیشهای رو هل دادم.
زنگ کوچیکی باالی در صدا کرد.
داخل خنک بود، با کولر پنکهای که صدا میداد. دو مرد پشت میز نشسته بودن. یکیشون
بلند شد، لبخند زد.
_خوش اومدین خانوم، بفرمایید.
با صدای آرومی گفتم:
_سالم. دنبال خونهام. برای اجاره کردن.
_متراژ؟ منطقه؟ طبقه؟ آسانسور؟ بالکن؟ چندتا اتاق؟
لحظهای مکث کردم. نگاهم رفت سمت آبان که تو کالسکه خوابیده بود.
_یه واحد نقلی. تمیز باشه. امن. آسانسور داشته باشه ترجیحا
اینم بهت بگم حتی قیمت ما الان از ترب هم پایین تر است
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.