پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
کتاب صوتی بامداد خمار یک کتاب کامل وزیبا اثر نوینسده معروف پروین است
این کتاب صوتی بوده همراه با صوت ها اصل کتاب هم به شما تقدیم می گردد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
36,000 تومان
کتاب صوتی بامداد خمار پر فروش ترین رمان وکتاب اثر نویسندذه فتانه حاج سید جوادی
معروف به پروین این کتاب پر فروش است وتا الان چندین بار به چاپ مججد رسیده است
لینک دانلود بعد از پرداخت ظاهر می شود
کتاب های مشابه زیادی دربازار پلاس موجود است مانند رمان درناز
این کتاب کامل است
دونسخه یکی پی دی اف خود کتاب
یکی فایل های صوتی این کتاب
فایل های صوتی 700 مگابایت حجم دارند
باز چه کلکی جور کرده ای؟ می خواهی بروی برو، ولی جواب رحیم را باید خودت بدهی.
دیدم ارزش ندارد. ارزش مرافعه ندارد.طاقت کتک خوردن نداشتم. از پا درآمده بودم . الؼر شده بودم. لباس به تنم زار
می زد. دیگر بس است. به دردسرش نمی ارزد. باز هم در دل تکرار می کردم خودت کردی محبوبه. این ؼلطی بود که
خودت کردی. سنگ دهان باز کرد و گفت نکن. گفتی می خواهم. گفتی می کنم. حاال چشمت کور.بکش. خواستم به اتاقم
برگردم. پسرم طفلک معصوم که به هوای کوچه ذوق می کرد زیر گریه زد.
مادرشوهرم گفت:
– ننه، برو دم در بازی کن. می خواهی بروی خانه آسید صادق؟
و پسرم از در کوچه بیرون رفت و من، خسته و بیزار به سوی دو اتاقی که دست من بود بازگشتم.
شش سال پسرم تمام شده وارد هفت سالگی می شد. اواخر زمستان بود .
یک روز صبح زود که از خواب بیدار شدم، برؾ مالیمی باریده بود. بعد از ناشتایی من و پسرم تا گردن پهلوی یکدیگر
زیر کرسی فرو رفته بودیم. پسرم بدن کوچکش را به من تکیه داده و خمار شده بود. رحیم از پشت بام پایین آمده واکنون
برؾ حیاط را پارو می کرد. با وجود اصرار پسرم اجازه نداده بودم که او هم همراه پدرش به حیاط برود. رحیم وارد اتاق
شد و دست ها را از شدت سرما به یکدیگر مالید و باالی کرسی زیر لحاؾ فرو رفت. لپ ها و صورتش از سرما گل
انداخته بود. رو به پسرم کرد و به شوخی گفت :
– اوخ الماس خان، عجب هوای سردی شده!
به پسرم گفتم:
– دیدی خوب شد که توی حیاط نرفتی! وگرنه سرما می خوردی.
رحیم خنده کنان گفت:
– آره جانم. بگذار پدرت سرما بخورد. تو چرا بروی؟
1
خندیدم و سر پسرم را بوسیدم. بچه خودش را لوس کرد و به من چسباند. رحیم در حالی کهدر چشمان من نگاه می کرد
شوخی کنان به پسرمان گفت:
– الماس جان می خواهی یک داداشی، آبجی ای ، چیزی برایت دست و پا کنیم؟
خندیدم و گفتم:
– حیا کن رحیم.
از جا برخاست:
– حیؾ که باید بروم.
عجب سرحال بود! به طرؾ اتاق بؽلی رفت. در بین دو اتاق را باز گذاشت. تعجب کردم
او که روز به روزش کار نمی
کرد، امروز در این هوای برفی کجا می رفت؟ پرسیدم:
– کجا؟
با لحنی وسوسه گر گفت:
– یک جای خوب.
رفت و کت خود را از میخ برداشت. کلید در صندوق مرا از زیر فرش بیرون آورد.
– چه می خواهی رحیم؟
– پول.
– پولی نمانده. آخر برج است. این پولخرجی مان است .
– خوب، خرجی را باید خرجش کرد دیگر!
چه قدر زود می توانست آن حالت گرم و دلچسب خانوادگی یک لحظه پیش را فراموش کند.
پرسیدم:
– باز می خواهی بروی مشروب خوری؟
– باز می خواهم بروم هر کاری دلم خواست بکنم. فرمایشی بود؟
سر و زلفش را مرتب کرد و گفت:
– مارفتیم، مرحمت زیاد .
پسرم خوابیده بود. از جا برخاستم. ده پانزده روز بود حمام نرفته بودم. حسابش
بیشتر دست مادرشوهرم بود تا خودم. از
سرما حوصله نداشتم. ولی چاره نبود. نمی شد تمام زمستان را حمام نرفت. آفتاب
از الی ابرها بیرون آمد و اشعه دلچسب
خود را بر برؾ هایحیاط گسترد و از پشت پنجره روی کرسی افتاد. پشت دری ها
را کنار زدم تا آفتاب اتاق را گرم تر
کند. پسرم زیر کرسی خوابیده بود. بقچه حمام را برداشتم و به سراؼش به اتاق تاالر آمدم.
همچنان در خواب بود. در را که گشودم، از صدای باز کردن در بیدار شد و به گریه افتاد:
– من هم میام. من هم میام.
کنارش زانو زدم:
– کجا می آیی جانم؟ من دارم می روم حمام.
با همه این که از کیسه کشیدن و سر شستن نفرت داشت، از جا بلند شد و روی
لحاؾ کرسی ایستاد. چشمان درشتش ؼرق
اشک بود. چشمان رحیم!
دماؼش را مرتب باال می کشید. ؼبؽب سپید کوچکش مرا بهبوسیدن او تشویق
می کرد . باز گفت:
– می خواهم بیایم.
– می خواهی دست هایت را کیسه بکشم؟ می خواهی سرت را بشورم؟
سر را به عالمت مثبت تکان داد. لب هایش را جمع کرد و گفت:
– آره.
به قهقهه خندیدم:
– ای بدجنس. اگر بمانی یک چیز خوب بهت می دهم.
– چی؟
می دانستم گندم شاهدانه دوست داردکه آن روز در خانه نداشتیم. به دروغ گفتم :
– گندم شاهدانه.
از ذوق باال و پایین پرید و گفت:
– بده. بده.
– االن می گویم خانم برایت بیاورند.
مادربزرگش را صدا کردم. گفت:
– بیا برویم الماس جان. می خواهم بهت گندم شاهدانه بدهم. االن مادرت برمی گردد.
زود بیایی محبوبه ها! … زود زود.
دویدم و ژاکت سفیدی را که خودم برایش بافته بودم آوردم و به تنش کردم. گفتم:
– خانم هوا سرد است. نگذارید توی حیاط بازی کند.
– تو برو. نگران نباش. الماس جان پیش خودم می ماند
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.