106 نفر در حال مشاهده محصول هستند

رمان صاعقه

رمان صاعقه

یک رمان جذاب وباحال اینرمان زیبا رو می تونید با بهترین قیمت تهیه کنید ولذت ببرید این رمان جذاب شما رو می برد

به دنیایی از عشق و هیجان

لینک دانلود پس از خرید

برای دریافت مشاوره با ما در ارتباط باشید.

ارسال سریع

با پست پیشتاز

پشتیبانی ۲۴ ساعته

و ۷ روز هفته

تضمین کیفیت

و تضمین اصالت

رضایت مشتریان

افتخار ماست

قیمت محصول

32,000 تومان

توضیحات محصول

رمان صاعقه |عشق با هیجان وپلیسی

رمان صاعقه

 

رمان: #صاعقه
ژانر: #پلیسی #هیجانی #عاشقانه

خلاصه رمان صاعقه

خلاصه رمان: خبری از عشق، کلکل و این چیزها نیست! چون دختر داستان وقتی برای این کارها ندارد.

او فعلاً باید خودش را از دست هیولاهایی نجات دهد که در پوست انسان، مثل لاشخور دورش می‌گردند

و منتظرند که از پا بیفتد تا سراغش بیایند…!
دختر کم سن و سال این قصه حتی هفده سالش هم نشده، اما یاد گرفته است که قوی باشد و

از اینکه لقب “بچه یتیم” و “بی کس و کار” را با خودش یدک می‌کشد، خجالت نکشد.

 

برشی از رمان صاعقه در بازار پلاس  دو صفحه کامل بخوان بعد بخر

چرا می خوای منم ببری؟
پوفففی کشیدم و به اتاقم رفتم. بهتر بود همراهش می رفتم. از ماندن در این دخمه ی بوگندوهمکارم

خیلی دوست داره ببینتت!
بهتر بود. و در ضمن، احتمالا می توانستم شانسم را برای فرار امتحان کنم.
مانتوی سرمه ای ام را که از دیروز تا حالا به تنم چسبیده بود، با یک مانتوی مشکی خیلی ساده
عوض کردم و با شال آبی و شوار لی تکمیلش کردم.
کلا سه تا مانتو داشتم. مشکی،سرمه ای و سفید!
از اتاق بیرون رفتم و به امید خیره شدم که سر و وضع مرتبش نشان می داد قرار است به جای
خیلی مهمی برود!
نگاهی به تیپم انداخت:
-تو چرا انقد…
-ساده ام؟
-اوهوم. مانتوی بهتر نداری؟
-نه دیگه، شرمنده! مانتوهام در حد دخمه ی شما نیستن!
پوففی کشید:
و از دخمه بیرون رفتیم. در تمام آن مدت، او مچ دستم را سفت گرفته بود و با هر حرکتی که بهبریم!
دستم می دادم، فشار دستش را بیشتر می کرد.طوری شده بود که استخوان مچم در شُرُف
شکستن بود!
امید زنگ خانه ی رو به رویی را زد.
kuro – صاعقه ROMANKADE.COM

-کیه؟
-اومدم ماشینمو ببرم!
در باز شد و ما وارد حیاط خانه شدیم. یک حیاط کثیف و زشت، حتی بدتر از مال امید.
مانده ام این پایین شهری ها که پول ندارند، سلیقه هم ندارند؟ چرا خانه هایشان انقدر کثیف
است؟
خب…شاید هم دل و دماغ ندارند!
وسط آن حیاط بد شکل، یک ماشین شاسی بلند خارجی پارک شده بود. امید در ماشین-رو را باز
کرد. بعد هم سوار ماشین شد و به من هم اشاره کرد که سوار شوم.
سوار ماشین شدم و با ناباوری گفتم:
-این ماشین توئه؟
خندید:
-به من نمیاد ماشین داشته باشم؟
-نه. بهت میاد یه فقیر بدبخت باشی!
-گاهی وقتا دلم می خواد زبونتو از حلقت بکشم بیرون!
-اتفاقا من همیشه دلم می خواد این کارو بکنم!
امید چیزی نگفت و به رانندگی اش ادامه داد. فکر کنم کم آورده بود!
به درِ ماشین نگاه کردم. قفل بود. به آرامی قفل را باز کردم و بعد، لای در را باز کردم. حالا فقط
باید در را باز تر می کردم و می پریدم. و بعدش…اگر شانس می آوردم می توانستم با سر و صورت
خونی فرار کنم!
kuro – صاعقه ROMANKADE.COM

رمان جذاب دیگری رمان بلور رویارو هم می تونید ببینید

-جایی می خوای بری آذرخش؟
و ناگهان ترمز کرد:
-اگه می خوای بری بگو با هم بریم!
آهی کشیدم و سکوت کردم. امید دوباره شروع به راندن کرد.
خیلی زود به خیابان های بالاشهر رسید. کمی در خیابان ها گشت تا اینکه جلوی یک خانه ی
بزرگ سفید پارک کرد.
تلفنش را از جیبش در آورد و به زبان دوست خارجی اش گفت “ما اینجاییم.”
در ماشین-رو با ریموت باز شد و امید ماشین را برد داخل و همانجا پارک کرد.
حیاط این خانه بزرگ و زیبا بود. آنقدر تمیز بود که انگار همین سی ثانیه پیش آنجا را تی کشیده
بودند.
هردو از ماشین پیاده شدیم و در حیاط ایستادیم. کمی بعد، مردی قدبلند و خوش قیافه با موهای
زرد و چشم های آبی آسمانی و تیپی شبیه به پادشاهان قدیم)!!!( که حدودا چهل ساله به نظر می
رسید، به حیاط آمد. لباس هایش شامل شنل آبی آسمانی و یک بلوز مشکی در زیر شنل، یک
شلوار مشکی ساده و یک عصا جنتلمنی)!!( می شد.
با دیدن ما به سمتمان آمد. اول با خوشرویی با امید سلام علیک کرد و بعد سراغ من آمد.
?AZERAKSH-
اصلاح کردم:
AZARAKHSH-
سر تکان داد:
ok. Ni ce to meet you-
kuro – صاعقه ROMANKADE.COM

و تعارف کرد که به داخل خانه برویم.
داخل خانه، شبیه یک قصر واقعی بود. مرد ما را به یک تالار بزرگ و قشنگ دعوت کرد. ما هم
روی مبل های بزرگ و سلطنتی آنجا نشستیم. تالار، به راهروی طبقه ی بالا مشرف بود و من می
توانستم نرده های راهروی بالا، و مجسمه های گران قیمت روی در و دیوارش را ببینم.امید و آن
مرد، همچنان با هم حرف می زدند و من هم با بی حوصلگی به اطراف زل زده بودم که ناگهان،
چشمم به دختری هشت-نه ساله افتاد که در راهروی بالا ایستاده بود. دختری با چشم های آبی
یخی و موهای طلایی فرفری. یک دامن کوتاه قرمز و یک بولیز قرمز همرنگ دامنش پوشیده بود.
موهایش را با یک گیره ی سرخ رنگ قشنگ جمع کرده بود.
یک چهره و تیپ کاملا غربی،یک نگاه غمگین و پر از حرف…چهره ای که مطمئنم تا آخر عمرم
فراموشش نمی کنم

 

اطلاعات محصول

دیدگاه کاربران

0 دیدگاه
0
0
0
0
0

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان صاعقه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما باید وارد حساب خود شده باشید تا قادر به اضافه کردن تصاویر در نظرات باشید.

سایر محصولات