پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان بلور رویا سرم و می بوسیدم ،تمام اجزای صورتم رو بوسه بارون میکرد،آروم و نرم. این آغوش انقدر
قدر شیرین بود
این رمان بعد از پرداخت به شما نمایش داده خواهد شد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
34,000 تومان
رمان بلور رویا
رمان: #بلور_رویا
ژانر: #عاشقانه #پلیسی
داستان از زبان دختری به نام رها روایت میشه رها پلیسه مخفیه و به خاطراتفاقی
که برای خواهرش میفته مجبور میشه به عنوان یک طراح لباس وارد یه باند بزرگ قاچاق موادمخدر
و انسان بشه ولی رها برای مسبب این اتفاق نقشه هایی داره
سرم و می بوسیدم ،تمام اجزای صورتم رو بوسه بارون میکرد،آروم و نرم. این آغوش انقدر
قدر شیرین بود هیچ
کدوم حاضر نبودیم همدیگه رو رها کنیم،دلم می خواست ساعت ها تو اون حالت می بودم.
علیرضا تا دوساعت بعد پیشم موند، با دیدنش که تو این دوماه الغر شده بود از کارم پشیمون
شده بودم و نسبت
به ادامه ش هم دودل. این رو به علیرضا هم گفتم ولی اون خیلی بهم امیدواری داد و قول داد
از این به بعد هرجا با
احسان رفتم بهش بگم تا از دور مراقبم باشه.
بیچاره پدرمادرم فکر می کردن ماباهم مشکل داریم که تصمیم گرفتیم جداازهم زندگی کنیم.
بعد از رفتن علیرضا اصال حال خوبی نداشتم. خیلی جلوی خودم رو گرفتم که باهاش نرم خونه.
اون هم حالش بهتر
از من نبود.
شب وقتی رعنا اومد پیشم به خیال اینکه منو علیرضا به توافق نرسیدیم شروع کرد باهام حرف
زدن ولی هیچ
کدوم از حرفا و نصیحتاش به درد من نمی خورد.درد من چیزه دیگه ای بود که البته مستقیم
به خودش مربوط می
شد اما افسوس که نمی تونستم بهش بگم.
صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم،اصال حوصله ی هیچ کس و نداشتم، رعنا با اینکه حال
روحیه خودش هنوز
خوب نشده بود ولی سعی می کرد به هر ترفندی شده منو به خندونه یا آرومم کنه ولی
درد من چیزه دیگه ای
بود.راهی رو انتخاب کرده بودم که باید تا آخرش میرفتم و معلوم نبود به نتیجه میرسه یا
نه و این منو بیشتر
عذاب میداد.
نزدیکای ظهر بود که به سرهنگ زنگ زدم و جریان دیروز رو براش تعریف کردم، اون هم
ازم خواست خیلی
محتاطانه عمل کنم و ارتباطم رو هم با احسان ادامه بدم.
به علیرضا هم زنگ زدم،حال اون هم بهتر از من نبود.
بعداز ظهر بود که گوشیم زنگ خورد،احسان بود،اصال حوصلشو نداشتم ولی مجبور بودم
جوابشو بدم،خوشبختانه
رعنا نبود تا بپرسه کیه بهت زنگ میزنه.
خیلی آ روم گفتم: سالم آقا احسان.
خیلی شاد و سرحال گفت: سالم رها خانم. خوبی؟؟
_ بله ممنون، شما خوبین؟؟
_ من که خوبم ولی انگار شما دارین دروغ می گین.
_ دروغ چی رو؟؟
- رمان بامن قدم بزن جذابیتی با طعم طنز
_ اینکه حالتون خوبه.چرا صداتون انقدر آروم و خسته اس؟؟
رمان بلور رویا | زهرا سادات کاربر انجمن نودهشتیا
برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید
_ آهان ، یه کم سردرد دارم.
باصدای خیلی ناراحتی گفت: چرا؟ اتفاقی افتاده؟
_ نه یه سردرد ساده اس که کم کم خوب میشه.
_ نبینم رها خانمم مریض باشه.) چی؟؟؟ رها خانمم؟؟!!! (
_ نه همیشگی نیست.مرسی که نگرانمی.
_ خواهش می کنم عزیزم.راستی جمعه که میای مزون؟؟
_ نمی دونم. راستش فکر می کنم اونجا اضافم،آخه من که اونجا کاری ندارم؟؟؟
_ این چه حرفیه میزنی؟؟ کی گفته اضا فه ای؟؟تو نباشی اونجا انرژی نداره،از وقتی اومدی
مزون حال و هوای همه
ی ما عوض شده.
) آره جون خودت، تو که دم به دیقه حال و هوات در حال عوض شدنه؟؟ با دخترای رنگاوارنگ؟؟ عجب رویی
داره.(
_ مرسی لطف داری ولی کار من چیزه دیگه ایه.
_ دیگه دارم ناراحت می شما؟؟اگه نیای منم نمیرم.
_ وای نه، شما که باید بری و…. پرید وسط حرفم و گفت: ببین رها جون حرف من دوتا نمیشه،
اگه اومدی که من
خیلی خوشحال میشم و انگار دنیا رو بهم دادن ولی اگه نیای منم نمی تونم اونجا رو تحمل کنم و میرم.
_ إإإ آقا احسان؟ این که نمیشه؟؟
_ رها جونم لطف کن دیگه به من نگو آقا احسان، فقط احسان.اون طوری من احساس دوری میکنم.)
وای انگار
خیلی عصبانی شده.( بعدهم گفتم اگه نیای…..
پریدم وسط حرف شو گفتم: باشه میام فقط عصبانی نشو.
_ عزیزم من که عصبانی نشدم ولی نبودن تورو نمی تونم تحمل کنم.
_ چشم حتما میام.
_ چشمت بی بال خانم خانما.
_پس جمعه صبح حتما مزون باش. باشه گلم؟؟
_ باشه حتما
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.