پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان لحظه های دلواپسی
این رمان کامل بوده ودانلود بعد از خرید هس
در صورت بروز مشکل تماس بگیرید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
35,000 تومان
رمان لحظه های دلواپسی
رمان: #لحظه_های_دلواپسی
ژانر: #عاشقانه
خلاصه رمان: پارسا پسرعمو و البته پسرخاله ی پروا بعد ازسالها از خارج به ایران باز می گرده.
او با وجود جوان بودن،یک جراح زبردست و موفقه .پروا در رشته ی پرستاری به تازگی فارغ التحصیل شده
ومشغول به کار در بیمارستانه و از قضا در همون دیدار اول دلخوری کوچیکی بین این دو نفر پیش میاد
و همین باعث میشه پروا حسابی حرص بخوره و….
بازار پلاس پر از رمان های خوشکل پس یک سرچ بزن و کتاب رمان مورد نظرت پیدا کن
وزخندی زد وگفت: عذاب ؟!! تومی دونی عذاب چیه؟! من که جلوت خوابیدم نمونۀ مجسم عذابم !
– نه ! تونمونۀ مجسم ضعفی ,آدمی که دست به انتهاربزنه جزیه آدم ضعیف چیزدیگه ای نیست..
…با عصبانیت خیره
شد به صورتم وگفت:تومی دونی وقتی امروزصحیح وسالم باشی ودرست دوروزبعد براثریه حادثه
دیگه نتونی حتی
سرجات بشینی یعنی چی؟ می دونی وقتی به یه نفردل ببندی واون کس به محض اینکه ببینه
دیگه سالم نیستی ولت
کنه بره یعنی چی؟ می دونی وقتی یه زمانی توی مدرسه ودانشگاه شاگرد ممتازباشی ودیگه
حتی نتونی یه خودکاربه
دست بگیری یعنی چی؟ می دونی وقتی که زمانی اززیبایی زبونزد خاص وعام باشی وحسرت
به دل هربیننده ای
بندازی وحاال بچه ها بادیدنت بترسن وازت فرارکنن یعنی چی؟ نه توهیچی نمی دونی,اگه توی
شرایط من بودی
وتحمل کردی اون وقت می تونی منو سرزنش کنی…
دیگه گریه امانش نداد کنارتختش نشستم وسرش رادرآغوش گرفتم وموهاش رونوازش کردم.
.گذاشتم تا عقدۀ دلش
خالی بشه، وقتی کمی آرومترشد گفتم: تمام حرفهای تودرسته ولی آخه خودکشی که آخرین
راه حل نیست خدا بنده
هاش رودوست داره هیچ وقت بدون حکمت کاری رونمی کنه شاید تورو داره امتحان می کنه
,باید همیشه
خداروشاکربوداین اصالً درست نیست تا وقتیکه اوضاع بروفق مراده ما حتی کوچکترین تشکری
ازخدا نکنیم وبه
محض اینکه خدا چیزهایی رو که دوست داریم ازمون گرفت ازدرناسپاسی وارد بشیم.اگرمی
خوای نجات پیدا کنی
فقط ازخدا کمک بخواه بهت قول میدم بهترش روبرات جبران می کنه.
سرش روبلند کرد وگفت: یعنی تواعتقاد داری؟
– صد درصد . حاال که باهم دوست شدیم یه سؤال ازت دارم بگوببینم دکترها بعد ازجراحی
که نا امیدت کردن راه
حلی پیش پات گذاشتن یا اینکه به کل قطع امید کردن؟
سینه اش روباآهی که ازته دل برکشید خالی کرد وگفت: یه راه دیگه پیش پام گذاشتن.با هیجان گفتم:
راست میگی
خب بگوچه راهی؟
میترا : با اینکه گفتنش دردی رودوا نمی کنه ولی میگم,اونا گفتن که اگه بری خارج شانست
برای بهبودی مضاعف می
شه، هزینه اش سرسام آوره ولی اگه بتونید دکتری روازخارج بیارید خیلی بهتره.چون انتقال
به نفعت نیست وامکان
صدمه دیدنت زیاده.
با خوشحالی گفتم: خب شما اقدام کردید یا نه؟
نگاه مأیوسش روبه چشمهام دوخت وگفت: چطوراین کاروباید بکنیم؟ پدرمن وضع مالی متوسطی
داره برای خرج عمل
من هرچقدرکه اندوخته داشته خرج کرده دوماه پیش هم خونه ای روکه ازپدرش
ارث رسیده بود فروخت…
میترا در جواب ادامه داد
*************
میترا ادامه داد :البته دکترها اطمینان دادن که اگرپزشک جراحی روازخارج بیاریم
هزینه دوسوم میشه برای اینکه
یک سوم خرج بیمارستان,اختصاص به بستری شدن طوالنی مدت بعد ازعمل داره
وهمینطورخرج همراهمم بهش
اضافه میشه.
– امیدت به خدا باشه,ایشاال همه چیزدرست میشه بهتره دیگه بخوابی.برای اینکه
بتونه به راحتی استراحت کنه
روشوکشیدم وازاتاق خارج شدم.داخل رختکن شدم وبعد ازتعویض لباسهام ازلیال
خداحافظی کردم که گفت: پروا
راستی باالخره من موفق شدم جناب دکترکاویان رومالقات کنم.
درعین حال سعی داشتم هیجانم روپنهان کنم وازطرفی دوست داشتم که خودش توضیح بده
که کجا اورودیده.
بابی خیالی گفتم : چشمت روشن ، زیارت قبول!
انتظارم چندان طوالنی نشد چون گفت:
نگفته بودی پسرعموی به این خوش تیپی داری, وای که چقدرناناسه.اومده بود دنبالت! حیرتزده گفتم:
دنبال من؟! اونایی که رمان رمان به یادم آوررا خوانده باشن این رمان رو حتما می خوانند ومی فهمند رمانی
جذاب مانند این وجود ندارد
برای چی؟ لیال شونه هاشو باال انداخت وگفت: نمی دونم ولی گفت پایین توماشین منتظرته!
خداحافظی کردم وبه سرعت ازساختمون خارج شدم نزدیک خروجی که رسیدم ازسرعتم کاستم
وبا قدمهایی شمرده
به سمت اتومبیلش که درچند قدمیم پارک شده بود رفتم وپس سوارشدن عجوالنه پرسیدم:
اتفاقی افتاده؟ً! لبخند
کمرنگی زد وگفت:سالم عرض کردم!
– خب سالم, حاال بگوببینم چیزی شده؟ همونطورکه با تعجب نگام می کرد گفت: ببینم چه
کسی به توگفته که اتفاقی
افتاده؟
– هیچ کس!
پارسا : پس چراازلحظه ای که توی ماشین نشستی مدام این سؤالومی پرسی ؟
– آخه مگه توباهام کارنداشتی؟
پارسا : خیالت راحت باشه برای هیچ کسی هیچ اتفاقی نیافتاده,کارمنم با تواین بود که برسونمت
خونه,ازفردا هم میام
دنبالت !!!
– چطورشده بعد ازیک هفته به صرافت افتادی ومتحول شدی؟!
با بی تفاوتی شونه هاشوباال انداخت وگفت: خودمم نمی دونم؛ راستش یه کمی تردید داشتم.
همانطورکه به روبرونگاه
می کردم پرسیدم: تردید برای چی؟
سایت نگاه دانلود لحظه های دلواپسی | مریم کاربر انجمن نودهشتیا
59
پارسا: برای اینکه پیشنهادم روقبول نکنی! لبخندی زدم وگفتم: پس باید بگم تردیدت بی مورده برای اینکه با کمال
میل پیشنهادت روقبول میکنم.خندید وگفت: خوشحالم ازاینکه گارد نگرفتی!
همون لحظه سه تا ازپرسنلهای بیمارستان ازجلوی ماشین تابلوء پارسا رد شدن وخیره به ما زل زدن.یه کم معذب
بودم حوصله ی حرف وحدیثونداشتم.گفتم :
میشه بریم؟! من امروزخیلی خسته شدم.
با اون لبخند خوشگل ودخترکشش گفت : البته . امرشما مطیع .
بعد پا روپدال گازگذاشت وازبیمارستان خارج شدیم.
همونطورکه خیابونوطی می کردیم به کافی شاپی رسیدیم .اتومبیلونگه داشت وگفت: پیاده شو.
– برای چی؟
پارسا : با یه بستنی چطوری,مگه خودت ازم درخواست نکرده بودی؟
– آره ولی دیگه احتیاجی نیست.
با لحن آمرانه ولی محکم گفت: پیاده شو.
خودش ازماشین پیاده شد ومن هم ناچارازاوتبعیت کردم.میزکنارشیشه روانتخاب کردم
وهمونطوربه بیرون نگاه می
کردم چشمم به زنی افتاد که به زحمت ویلچری روکه مردی روی اون نشسته بود روهل می داد
به نظرمیومد همسرش
باشه با دیدن این صحنه یاد میترا افتادم وبه فکرفرورفتم,نمی دونستم سرنوشت این دختر
بی گناه به کجا می
کشه.توی همین فکرها بودم که با صدای پارسا به خود اومدم.با کنجکاوی گفت: توچه فکری هستی؟
– به یکی ازبیمارایی که توی بخش بستری شده فکرمی کردم.
پارسا : چه چیزاین بیماراینقدرتوروبه فکرواداشته؟
یکدفعه فکری توسرم جرقه زد.به تفصیل کل ماجرا روبراش شرح دادم.کمی به فکرفرورفت
ومنم بروبرخیره شده بودم
بهش.وقتی دید انقدرضایع دارم نگاش می کنم به زورخندشوبلعید وگفت : بگوخانم من سراپا گوشم .
با تعجب نگاش
کردم وگفتم : چیوبگم ؟!!
پارسا : همینی که نوک زبونته !
خدایا چقدرذات این پارسا خرابه !
ملتمس نگاش کردم وگفتم : پارساااااااااااا ؟!
دیگه رسما” کوپ کرد وبدون اینکه پلک بزنه به چشمام خیره شد وگفت: یه سری بهش میزنم !
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.