پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان به یادم آور
داستان در مورد دختري به نام بهارهست. شيطون و پر سر و زبون. با استعداد در زمينه
برنامه نويسي و کد نويسي
لینک دانلود پس از پرداخت
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
34,000 تومان
رمان به یادم آور
رمان: #به_یادم_آور
ژانر: #عاشقانه #طنز #پلیسی
: داستان در مورد دختري به نام بهارهست. شيطون و پر سر و زبون. با استعداد در زمينه
برنامه نويسي و کد نويسي. سرگرد آرمان اميريان به عنوان محافظ بهاره وارد زندگيش ميشه.
چند وقت بعد اتفاقي براي بهاره ميافته که باعث مي شه زندگيش تغيير کنه
تعجب کرد. بلند شد، که يهو از زير تختم دمپاييهام رو برداشتم و سمتش پرتاب کردم.
اونم جا خالي داد و در رفت. دخترهي…! هميشه به زور متوسل مي شه. خب من نميام!
لپتاپم رو جمع کردم و يه مانتو و شال برداشتم و از اتاق بيرون رفتم. نگين داشت
ميرفت. خودم رو بهش رسوندم:
-وايسا ميرسونمت!
نگين: نه ممنون من خودم ميرم!
-ميرسونمت.
ديگه هيچي نگفت. اين دختر چقدر تعارفيه! سوويچ ماشينم رو از رو اپن برداشتم و
باهاش بيرون رفتم. سوار شدم و دم در خونشون رسوندمش:
نگين: ما مي خواستيم بريم ماه عسل، من گفتم تنهايي نميشه، واسه همين شماها رو هم
گفتم بياين.
151
نگين: تو که بايد بيايباشه بهش فکر ميکنم.
-باشه حاال، خداحافظ.
نگين: خداحافظ.
صبر کردم تا بره. در که باز شد منم يه بوق زدم و رفتم. داشتم فکر مي کردم، مسافرت. حال
و حوصلش رو نداشتم. شايد نميخواستم با آرمان روبهرو بشم. چشاي مهربوني داشت
ولي، يه چيزي مي دونست که فکر مي کردم در مورد من باشه. با اين که پليسه ولي ظاهرا
سرش خلوته، يا مرخصي گرفته که نميشه يا هم، تو ماموريت باشه. نکنه؟! نه مگه من
چيکار کردم؟ نه بابا اصال بيخيال!
****
زينگ
- رمان رمان دختر شرور عاشقانه ای به زیبایی دل های بی قرار
گوشيم رو برداشتم:
-بله؟
نگين: سالم صبحتون بخير!
-صبح؟ هنوز هوا تاريکه.
نگين: بله صبح، کيان گفت زودتر راه بيافتيم.
-اوف خيلي زوده!
نگين: نخير خوبه.
نگين: زنگ زدم بيدارت کنمحاال واسه چي زنگ زدي؟
153
-آهان.
نگين: راستي ماشين هم نيار.
-عه چرا؟
نگين: الزم نيس ديگه، سه تا ماشين داريم.
-باشه کاري؟
نگين: نه قربونت خداحافظ.
-خداحافظ.
واي من خوابم مياد. ساعت هفت بود. ترسيدم خواب بيفتم بلند شدم. رفتم دوش گرفتم و
موهام رو مرتب کردم. يک مانتوي چهار خونه زرشکي-مشکي پوشيدم و شلوار کتان
ساپورتيم هم برداشتم و پوشيدم.
154
يک دست مانتو و شلوار ديگه هم تو کيفم گذاشتم. دو تا تيشرت و شلوار تو خونه هم
برداشتم. يک شال مشکي پوشيدم و يه شال ديگه هم تو کيفم گذاشتم. وسايل ديگه م رو
هم برداشتم.
بهراد صدام زد. يه نگاه اجمالي به دور و برم انداختم بيرون رفتم. بهرام منتظر بود. سوار
ماشينش شديم و رفتيم. همه بودن، سالم کرديم. پسرا رفتن کنار هم که برنامه ريزي کنن.
ما دخترا هم باهم حرف مي زديم.
سارا خواهر نگين خيلي باحال بود. تو اصفهمان درس ميخوند. سحر که زن داداش گرامي
بودن، يکم بزرگتر از سنش بود که البته مهم نيست. نگين دوست خل و چل خودمه،
آسمان هم فکر کنم خواهر آرمان بود. دختر جلف و نازنازي بود. لوس بود! دقيقا برخالف
آرمان که جدي بود.
بعد يکم حرف پسرها نزديک ما اومدن. جمعا دوازده نفر بوديم و سه ماشين، هر ماشين
چهار نفر.
کيان: خب بچهها من و آرمان و بهرام ماشين داريم. من مي گم تو ماشين من شايان و
بهراد و بهزاد بيان; تو ماشين بهرام، سحر و سارا و کيوان، بهاره و نگين و آسمان هم تو
ماشين آرمان!
155
واي نه، جون من نه، من عمرا تو ماشين آرمان بشينم. اصال اين چه وضعه تقسيم بنديه؟
همه موافقت کردن. نگين به من نگاه کرد و ريز خنديد. اعصابم خورد بود:
-از اين بهتر نتونستي تقسيم بندي کني؟
کيان: نه ديگه خوبه!
آسمان چهرهش رو لوس کرد’
آسمان: راست ميگه تقسيم بنديتون بده!
دخترهي لوس:
آرمان: من که مشکلي ندارم!
نبايد هم مشکلي داشته باشي. مسافرت کوفتمون مي شه. آسمان رفت کنار آرمان و در
گوشش زر زر کرد. من بيخيال شونههام رو باال انداختم. همه سمت ماشين هاشون رفتن.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.