123 نفر در حال مشاهده محصول هستند

رمان دور بریای خنگ من

شناسه محصول: 49

رمان دور بریای خنگ من

لینک دانلود پس از خرید به شما نمایش داده خواهد شد

برای دریافت مشاوره با ما در ارتباط باشید.

ارسال سریع

با پست پیشتاز

پشتیبانی ۲۴ ساعته

و ۷ روز هفته

تضمین کیفیت

و تضمین اصالت

رضایت مشتریان

افتخار ماست

قیمت محصول

34,000 تومان

توضیحات محصول

رمان دور بریای خنگ من |عاشقانه |طنز

رمان دور بریای خنگ من

رمان : #دور_و_بریای_خنگ_من
ژانر: #عاشقانه #طنز #کلکلی
خلاصـه رمان :دختر خبرنگار ایرانی که برای مسابقات جهانی والیبال همرا تیم ملی

وارد ایتالیا میشه .
اونجا با افراد مختلفی که از کشور های ایتالیا و کره جنوبی هستند آشنا میشه که براش داستانایی

رو درست میکنند .
ماجراهای پیچیده این دختر شیطون که همه رو مجبور میکنه بخندند . .

 

برشی از رمان دور بریای خنگ من

 

سعیده هم نذاشت و ورنداشت و دوباره کوسنو محکم زد به صورتش . خوب کاریش کردي .

جیگرم حال اومد .
حالا نکنه واقعا یه حسی بهش داره ؟ …. نه بیخودي خودتو نگران اون
نکن . سعیده هیچ وقت به اون جواب مثبت نمیده . چون اونا حاضر نیستند به

خاطر اون از دینشون
دست بردارند . پس اگه بهش علاقه مند هم بشند ، فایده اي نداره .
ساعت 11 بود که از سالن خارج شدیم . سعید ما رو رسوند هتل . ازش خداحافظی کردیم

و من و حامد رفتیم
داخل . حامد بازومو گرفت و مثل دخترا خودشو بهم چسبوند . دستشو
گرفتم و سعی کردم از خودم دورش کنم اما همچین دست منو گرفته بود و ول نمی کرد که انگار با
چسب دوقلو چسبوندنش :« چی کار می کنی حامد ؟» خودتو جمع کن دختر
.
سرشو گذاشت رو شونه ام و گفت :« مثل جنتلمنا شده بودي . بهت حسودیم شد .

تو همش کاري می کنی که
آدم بخواد باهات رقابت کنه .» چرا حرف تو کله اش نمیره . رفت
کنار و گفت :« همون طوري که دلم می خواد یه روز ازت ببرم و مربی منو کاپیتان کنه ،

می خوام ازت
ببرم و اونو مال خودم کنم . » امروز یه چیزي خورده تو سرش . خیلی
حرف می زنه .
دستمو گذاشتم روي پیشونیش و گفتم :« تو امروز یه چیزیت شده . حامدِ ما که

تا دیروز یه کلمه حرف هم
نمی زد ، حالا خدا رو شکر زبون واکرده . تخم مرغ بستی به فکت ؟»
حرفایی می زنه که تا به حال ازش نشنیدم . نیم خندي زد و گفت :« تو این طوري فکر کن

 

بازار پلاس  یک بازار فیزیکی و دانلود در ایران است که می تونید با یک سرچ کوتاه رمان مورد نظرت

پیدا کنی  وبخری لذت ببری این رمان عشق در پیچک های آتش   هم مانند بقیه رمان ها جذاب وخوشکل هس

… اِ خانوم
کریمی اومد . » برگشتم سمت در و سعیده اومد طرف ما . رفتم جلو و گفتم
:« امشب خیلی خوش گذشت . ممنون که ما رو هم دعوت کردید . » لبخندي ز

و گفت :« شما به من
کمک کردید . اگه براي شادیام کسایی رو پیششون گریه کردم ، دعوت
434
نکنم پس کیو دعوت کنم ؟» چه باادب . حامد هم گفت :« شما مثل خواهرمون می مونید .

ما هیچ
وقت خواهرمونو تنها نمی ذاریم . » اگه مثل خواهرت می مونه پس
چرا این قدر منو اذیت می کنه . بِکِش کنار .
سرمو انداختم زیر و گفتم :« … اون … اون حرفایی که اونجا زدم ، همش شوخی بودا .

لطفا از دستم عصبانی
نشید . » حالا فعلا زوده . تازه اون حرفایی رو که زدم واقعا واقعی
نبود . خواستم اذیتش کنم که خیلی هم موفق بودم . خودم به بازیگر بودن خودم اطمینان نداشتم

کهپیدا کردم .
امشب خوش گذشت . حامد فکراي بیخود هم انداخت تو سرم که باید بیشتر بهش فکر کنم .

من بهش حسی
دارم ؟ وقتی می بینمش چه حسی پیدا می کنم ؟ تعجب … حرص
… قتل … خنده … دق مرگ شدن … احترام … نه این یکی رو اصلا ندارم … همه ي حسایی که بهش
دارم مربوط به عقلِ نداشته اش میشه .
– حافظ …
– هان … چی کار داري این موقع شب ؟ چرا هنوز بیداري ؟
– من تو وجودتم . تا هر وقت که تو بیداري منم بیدارم خره .
– خب بگو چی کار داري . من که خوابم میاد .
– هیچی فقط می خواستم بگم کوتاه نیا . تو می تونی . می دونی چند تا دختر از تو

خوششون میاد ؟ پس حتما
اونم از تو خوشش میاد .
– آخه به خاطر اینه که من خیلی خوش قیافه و خوش هیکلم .
– کِرکره رو بکش پایین .
– ممنون از شما . اگه آدم یکی مثل تو داشته باشه که دیگه دشمن می خواد چی کار .
– وقتی می بینیش چه حسی بهت دست میده ؟
– ترس ، حرص ، اضطراب ، خفگی و مرگ . فکر کنم همینا باشه .
– خیلی خنگی . بگیر بِکَپ .
وجود هم وجود مردم . این قدر زور بزن وجود بزرگ کن . شب بخیر . …. ولی من خیلی

خوش قیافه ام ها .
راست میگم …
435
فصل بیست و هفتم
امروز صبح بیکاریم و بعدازظهر تمرین داریم . چون چند وقته تمرین نبودم ، آقاي ابراهیمی

دستور فرمودند که
حتما باید باشی . زور میگه به خدا . می خوام امروز با داداشم
خوش باشم . اگه از رو بخلش گذاشت .
داداشی دقیق جلوي پام وایساد و شیشه ي طرف منو کشید پایین :« چه طوري پنج دقیقه ؟

سوار شو . » خوبه
بهش گفتم من بزرگ شدما . سوار شدم و رومو ازش گرفتم .
دستشو گذاشت رو شونه ام و منم شونه مو کشیدم :« به من دست نزنا . » خندید و استارت رو زد

:« برا چی
قهري ؟» دست به سینه شدم و گفتم :« تو نمی دونی ؟ آره جون خودت .
» دنده رو عوض کرد و گفت :« اگه تو قهر هم بکنی ، من بازم بهت میگم پنج دقیقه کوچولو .

پس قهر
نکن و در داشبورد رو باز کن . » با اینکه نمی خوام محلش بذارم ولی
فضولیم گل کرد

ویژگی رمان دور بریای خنگ من

رمان عاشقانه

بدون سانسور کامل

 

اطلاعات محصول

دیدگاه کاربران

0 دیدگاه
0
0
0
0
0

دیدگاهها

حذف فیلترها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان دور بریای خنگ من”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما باید وارد حساب خود شده باشید تا قادر به اضافه کردن تصاویر در نظرات باشید.

سایر محصولات