پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان عشق امازونی
دوجلد کامل وبدون سانسور
با کیفیت بالا
دانلود پس از پرداخت
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
35,000 تومان
رمان عشق امازونی
رمان: #عشق_آمازونی
نویسنده: #آمنه_آبدار
ژانر: #طنز
خلاصه رمان:
هانا یه دختر شر و شیطون، نترس، ماجراجو و دیوونه، نه از اون دیوونه
های معمولیا، خیلی خیلی دیوونه!
با دوستش روشنک می خوان که برن آمازون، آرزوشونه، و اینم یکی از
همون دیوونگیاست…
برنامه یه سفر برزیل رو می چینن که به بهونه اش برن آمازون، اما شانس
همیشه با هانا یار نیست و روشنک نمی تونه باهاش بره، اما هستیار
نامزد روشنک، یه همسفر اجباری جور می کنه، همسفر ی که اهل سینما
و هنره و از قضا، چند وقت یه وضع کار و بارش خوب نیست…
همسفر اجباری هاناهم دیوونست، ولی جنس دیوونگی هاش فرق داره…
یه دیوونه ترسو !
بازار پلاس بهترین گزینه برای شما برای دانلود انواع رمان وکتاب می باشد یک رمان خوشکل بهتون
معرفی کنم رمان ساعت 3 بامداد یکی از بهترین رمان ها
مان: #عشق_آمازونی_جلد_دوم
ژانر: #عاشقانه #طنز
خلاصه رمان: جلد دوم رمان عشق آمازونی، در ادامه ماجراهای طنز یزدان و هانا است و اما با حضور
شخصیت های جدید که هر کدوم یه طنزی رو رقم می زنن. دلارام عشق یزدان و هانا که عجیب با یزدان
سر لج افتاده… دریا دختری دیوونه تر از هانا، که دوست داره زود شوهر کنه و نیمه گمشده اش رو پیدا کنه،
ولی از بخت بد روزگار، هر بار یه ضد حال می خوره!
با اخما یی در هم وسط حرفش پر یدم و با انگشت اشاره ا ی یه دونه تو
سینه اش کوبیدم.
– پیاده شو باهم بر یم آلبالو! عشوه می اومدم که تو االن خیلی وقت بود
وا داده بودی… همش تقصی ر اون هستیار ب ی شعوره که االن من با تو
میمون تو جنگلم… البته باید ازم تشکر کنی که تورو به زادگاهت
برگردوندم…
– وای سا وای سا !
ساکت شدم و در حالی که نفس نفس می زدم به قیافه متعجبش نگاه
کردم.
– این هستیار چه ربطی داره؟
– هست یار گفت که تو چند وقته فیلمات فروش نمیره و می خوای بری
روسی ه! واسه ا ینکه ایده خوب بهت داده بشه، گفت با خودت ببرش…
بدون که کشته مرده با تو بودن ن یستم و دست خودم بود صد سیاه
نگاهتم نم ی کردم چه برسه به اینکه باهات بیام جنگل و با یه بچه
سوسول ی که مدام ب ه معروفیتش م ی باله و فکر م ی کنه هر کسی به خاطر
معروفیتش بهش نزدیک م یشه !
با عصبانیت از الی دندونای چفت شده اش غرید:
85
رمان عشق آمازونی | آمنه آبدار
– چرا به خودم نگفت؟ مگه خودم حق انتخاب نداشتم؟
بهش نزدیک شدم، لپش رو کشیدم و با لبخند رو مخی گفتم :
– حق انتخاب داشت ی، عقل انتخاب نداشتی ب یب ی!
پشت بندش یه دستمال کاغذی از ج یبم در آوردم و مشغول تمی ز کردن
گل و الی رو ی صورتم شدم. ی کم که تم یز شد، برگشتم تا دوباره راه
بیافتی م … یزدان هنوز داشت غر می زد و اجداد هست یار رو مورد عنا یت
قرار م ی داد.
دستی رو ی شونه اش کوب یدم.
– جمع کن بری م پس ی جون !
کوله ام رو رو ی دوشم انداختم و برگشتم، با چ یزی که دیدم تعجب کردم
و نه کشداری گفتم. دوباره سی صد و شصت درجه چرخی دم تا بلکه اثری
از کاروان بب ینم، ول ی حت ی دری غ از ی ه آدم… کسی نبود!
یزدان هنوز متوجه جا موندن و عقب افتادنمون نبود.
– یزدو عقب افتادی م …نی ستن !
حق به جانب برگشت و گفت:
– خودت عقب افتاده ای، درست…
یهو با تعجب اطرافش رو نگاه کرد و ادامه داد:
– نیستن؟ چطور ن ی ستن؟
شوکه جواب دادم:
86
رمان عشق آمازونی | آمنه آبدار
– نمی دونم… ن یستن دیگه !
– مگه ما رو نم ی بی نن که رفتن؟ خی لی ریز بود یم؟
سرش رو به سمت آسمون بلند کرد و با حالت زاری ادامه داد:
– خدایا… ا ین چه سرنوشت شومیه؟ چرا من، چرا ما؟ چرا…
همون لحظه یه چ ی ز سفید قهوه ای لزج رو ی پ یشون ی اش افتاد و آروم
آروم از رو ی پی شون ی اش سر خورد و به سمت پا یین اومد…
با چندش دستی بهش کش ید و با صدا ی تحل یل رفته ای گفت:
– اوس کر یم ما که باهم کلکل نداری م، داریم؟
بهش توپیدم:
– او یی حواست به حرفات باشه!
مظلوم نگاهم کرد که دلم غش رفت.
– نمی خوام! چرا به کبوترش گفت بری نه بهم؟
– الیق همون بودی ، واسه هم ینه !
خنده حرصی کرد، با دستمال صورتش رو پاک کرد و زود کوله اش رو
برداشت و از جهتی که اونا رفتن، شروع به حرکت کرد. ز یر لبی با حرص
زمزمه کردم:
– یه تعارفم نکرد ب ی ادب
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.