پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان بازی شکار یک رمان جذاب با چاشنی هیجان وعشق به فضای مجازی اومده وطرفداران زیادی رو به خودش
جذب کرده این رمان جذاب عصاره عشقی ابدی وخوشکل رو روایت می کند که می توانند برای خواننده بسیار
جذاب باشد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
50,895 تومان
رمان بازی شکار رو فبلا در سایت هایی مثل ترب به فروش می رسید اما امروزه دیگر نسخه فیزیکی ان موجود
نیس
رمان: #بازی_شکار (#شکار_او)
🍀نویسنده: #حدیث_افشارمهر
🍀ژانر: #هیجانی #عاشقانه
الیسا نامه های مشکوکی پیدا میکنه. نامه هایی که با رد خون اسمش بارها و بارها روی کاغذ
نقش و نگار شده. دائم احساس میکنه که در حال تعقیبه این که یه نفر همیشه حواسش
به اونه و توی تاریکی شب شخصی رو میبینه که همیشه نگاهش به خونشه! .
نه اسم داره و نه هویت اما تمام اطلاعات الیسا رو داره. بهش پیامک میده حسابش رو پر
و خالی میکنه و حتی میدونه قدم به قدم الیسا به کجا ختم میشه! اون شکارچی کیه که فقط
شب ها پیداش میشه همه رو زیر داره و بازی خطرناکی رو با پنج نفر شروع کرده. بازی که
از جنس خون و انتقامه. در بازار پلاس بهترین موقعیت برای شما فراهم است تا جدید ترین رمان های روز
داخل اینترنت را با یک سرچ پیدا کنید ودانلود کنید لذت ببرید این رمان های جذاب وجدید می تونن کلی
شما رو سرگرم
کنند و اوقات خوبی رو به شما هدیه بدن مثلا رمان کنج عطر کلمات اثر سحر مرادی و
رمان آقا شاه اثر آزاده امانیدوتا رمان خوشکل وبامزه هستند که دیدا منتشر شده وطرفداران
زیادی جذب کرده اند
تخت چسبانده بود. درد و فشاری که می کشید به وضوح مشخص بود. توی خواب
یکهو درخیابون افتاد و گیج
اطراف را نگاه کرد و یک آن متوجه شد آن شخصی که توی خانه بود حتی االن توی
خیابون هم دنبالش آمده
ترکیبی از واقعیت و خیالی که حاال تبدیل به خوابی به شدت نزدیک به حقیقت شده بود
همه ی چراغ های شهر روشن بود اما انگار همه ی آدم ها توی خونه هایشان مرده بودند.
می خواست جیغ بزند
اما صدایش در نمی آمد و قفسه ی سینهاش از این فشار در حال متالشی شدن بود. می دوید
فرار می کرد اما هر
جا و توی هر خیابونی وارد می شد انتهای آن کوچه به همان مرد ترسناک منتهی می شد.
نفس زنان به اطراف
نگاه کرد. خیابون ها دیگر مثل خیابون نبودن انگار دورهم جمع شدن و مثل یک مارپیچ اطرافش
را گرفتند و
الیسا وسط آن ماز گیر افتاده بود. همه چیز دور سرش می گشت نفس زنان با وحشت
به اطراف نگاه کرد و
دستایش را روی گوش گذاشت و از ته دل جیغ بی صدایی کشید. اما برخالف صدای
بی صدایش جیغ های
زیادی به گوشش می رسید فریادهایی که از درد بلند می شد. زور می زد که از این
کابوس آن مرد وحشتناک
فرار کند، برای بیداری چنگ می انداخت. دست های قدرتمند هانتر دور بازوهایش پیچید
و تکان محکمی به
جسم ظریف و نحیف الیسا داد انگار به همین تلنگر نیاز داشت که یکهو چشم هایش را باز کرد.
شوکه خیره به
سقف حتی نفس همی نمی کشید با تکان بعدی هانتر به خودش آمد همین که قرنیه ی
چشمانش به سوی چهره
ی غرق در تاریکی و چشمان درخشانش برگشت جیغی از وحشت کشید. انگار که کابوسش
حاال به واقعیت تبدیل
شده و جلوی چشمش بود. زیر لب تند تند و با شوک تکرار می کرد:
-نه نه نه واقعیت نداره…دروغه.
هانتر به خوبی متوجه ی حال پریشان عروسکش شد دستش را باال آورد و محکم سیلی
زیر گوش الیسا زد. لحظه
ای صورتش به سمت چپ متمایل ماند و نفسش راحت از سینه رفت و برگشت
. چند بار پلک زد تا موقعیت به
دستش بیاید و بفهمد اوضاع از چه قرار است. خیره به هانتر، همان شکارچی
جسم و جانش زمزمه کرد:
-این کابوس هنوز ادامه داره!
و لبخند مرموز هانتر روی لب کش آمد. شرور شده بود، هر گاه خاطرات شیرین گذشته ب
ه جانش نفوذ می کرد
تلخ و عاصی می شد. خشم بند بند وجودش را از آن خاطرات پر آرامش می گرفت
و آن گاه بود که همه باید…از
شکارچی که برای ریختن خونشان آمده بود می ترسیدند!
خون خواری که بین بازیکن های باقی مانده….از میان لب های ترک خوردهاشان یک چیز یاد می شد:
نویسنده حدیث افشارمهر
-خون آشام!
شب ها می آمد همه را کنفیکون می کرد عذابشان می داد، اول روحی و گه گاهی
اگر الزم بود جسمی. اما برای
هانتر روح اولویت داشت، جوری شکنجهشان می کرد که به جیغ و گریه می افتادند.
حتی آن هایی که روزی گریه
را برای مرد مسخره می دانستند…مثل فرید!
| فایل |
پی دی اف کامل |
|---|
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.