پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان به چال گونه های تو رمانی عاشقانه حکایت عشق ویک جدال نابرابر است
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
26,000 تومان
رمان به چال گونه های تو اثر صفورا یک رمان جذاب است
🍀ژانر : #عاشقانه #ازدواج_اجباری #همخونهای
🍀نویسنده : #صفورا_اندیشمند
💚
چکاوک دخترکی که برای ادامه تحصیل به یک شهر بزرگ میاد. اما بخاطر اتفاقی که براش
می افته مجبور به ازدواج صوری با مرد معتبر شهر میشه. ازدواجی که فقط یک قرارداده.
که هیچ کس از اون با خبر نیست. که قرار هست بعد از چندماه، بی خبر خاتمه پیدا کنه
. همه چیز طبق قرار و برنامه پیش می ره مگر یک چیز! دل ضیاالدین! معتبر ترین و با آبروترین مرد شهر!
یک لحظه از ترس فیلم هین بلند ی کشیدم و بیشتر در خود
مچالهشدم. ضیا پوف کالفه ای کشید و باز زیر لب گفت:
-انگار مجبورش کردن فیلم ترسناک ببینه! آخه توی دلبر ِ ناز ، مالدیدن
این فیلمایی جون دلم ؟ المصب چقدر هم خوشگل شده امشببا این
موهای پر چین و شکن و این لبهای نیمه باز!
من نمی دونم ، اینهمه خوشگل و دلبره ، که بشینی م فقط فیلم ببین
یم ؟!
ای تف توی روح من با این فیلم پلی کردنم ! فیلم که نیست ! سریا
الدامه دار صد قسمتیه انگار!
خنده ام گرفته بود. گفتم :
-چی میگین زیر لب ! غر نزنین دیگ ه! دارم فیلم می ب ینم!
بغ کرده نگاهم کرد . البد اینبار با خود می گفت زن ِ جوان گرفتن این
دردسر ها را هم دارد دیگر !
کالفه از جایش بلند شد که دستش را چسبیدم. فیلم ترسناک بود وبه
هیچ وجه نمی خواستم تنهایی تماشا یش کنم. حاال چشمانم را بهاو
دوخته بودم و از دستش آویزان بودم و گمانم که داشتم دلش را به
هالکت می رساندم.
-کجا میری ضیا ء !
-میرم بخوابم ! حوصلم سر رفت با ا ین فیلم ! تو هم که انگار نه انگار
! گفتم فیلم بب ینیم عزیزدلم، نه دیگه اینقدر طوالنی !
التماس گونه نگاهش کردم.
-میشه نرین ؟ من دلم می خواد این فیلم روتا آخر تماشا کنم.
بغ کرده گفت:
-خب تو تماشا کن . به تو کار ندارم که!
-خب نمیشه دیگه!
یک تای ابرویش را باال برد.
-چرا نمیشه ؟
-خب االن شبه ! فیلم هم که ترسناکه!
ضیا صورتش پر از ش یطنت شد.
-آها ! پس می ترسی! خب مگه زورت کردن دختر ! پاشو بریمباال!
نچ صداداری گفتم و پشت بندش از آن نگاه های مظلومانه حواله ی
اودا دم . گفت :
-اینجوری نگام نکن که امشب به اندازه ی کافی از دستت شکار شدم
!
-خب…من یه پیشنهاد میدم!
خنده اش گرفته بود.
-قربون پیشنهاد دادنت برم که چش و چالت داره پدرمو درمیاره!
بگووگرنه دیدی همینجا کاردستت دادم ها!
دستم را روی دهانم گذاشتم و ریز و پر شرم خند یدم.
-شما صبو ری کن ! کنارم باش تا ف یلم تموم بشه ! بعدش … هرچ
یشما بگی !
گمانم که قلب ض یاءالدین سقوط کرد!
-واقعا بعدش هرچی من بگم ؟!
سر تکان دادم و قلب هردویمانرو به سقوطی شیرین رفت. امشبقطعا
، شب آرزوهایمان بود…
حاال کنارم نشسته بود و داشت لحظه شماری می کرد و انگشتانش
راضرب وار روی زانویش می زد . به محض شروع تیتراژ پایانی فیلم،
بی هیچ پرسش و پاسخی، بی تعلل بلند شد و مرا بغل زد و بلندم
کرد وگفت:
-من هنوز گرسنمه! یک عالمه هم انتظار کشیدم. واقعا می خوام ی
کلقمه چپت کنم . هی چ مخالفتی هم نمیخوام بشنوم.
پرشرم خندیدم . دستم را روی گونه ی از ته اصالح شده اش کشید
مو گفتم :
-شما صاحب اختیا ری!
-آها ! این شد!
و درحالیکه مرا ر وی دو دستش از پله ها باال میبرد گفت:
-تن خوشگلت ر وی امروز صبح اصالحشون کردم . نم یخوا م
خشبندازن!
لب گزیدم و گفتم:
-ولی من همونجو ری دوستشون دارم . ته ر یشت عشقه!
از ته دل خندید و مرا ر وی تخت اتاقش گذاشت.
-صبر کنید! از صبح با این لباسام ! می خوام برم یه دوش بگیرم !
-اووووف ! چقدر زجرم می دی آخه ! چقدر دست دست می کنی
تودختر ! منم هولم دیگه ! از بس ندارمت هولم ! من که اینهمه صبر
ندارم!
بامحبت نگاهش کردم و گفتم :
-زیاد طول نمیکشه ! یک کم صبور باشین !
و باالخره از دستش فرار کردم و به حمام پناه بردم . تمام وجودم
قلبشده بود و می تپید! تمام وجودم داشت از سینه ام بیرون می زد!
بر ای وصال با او صبر و تاب و طاقت نداشتم و از طرفی زمان می خرید
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.