پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان ب مثل بی وفا
این رمان جذبه عشق رو برای شما نمایان می کنید
لینک دانلود هم مثل همه رمان ها بعد از پرداخت نمایش داده خواهد شد
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
31,000 تومان
رمان ب مثل بی وفا
رمان #ب_مثل_بی_وفا
نویسنده: #م_اسماعیلی
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
قصهی زندگی شیدا، زنی که عشق را نمیبیند. قصه زندگی مردی از جنس نور، مردی خود
ساخته و محکم در برابر حوادث روزگار. قصهی باورها و اعتقادات مخالف، قصهی عشقهای
افلاطونی امروز و دیروز.
قصهی رنج و کشمکش، عصیان و درد و قصه پر معمایی که با خواندن هر قسمت از آن
پازل روبهرویتان کاملتر میشود. داستان از سهزاویه مختلف بازگو میشود و در نهایت
سهسرنوشت محکم به هم گره میخورد که گرهگشایی آن، بهای سنگینی دارد!
طرف اون رفت و با دستهای کوچیکش که اونا رو مشت کر ده بود
اشکهاش رو پاک کرد و بعد یه آغوش طلبید.
ثریا آروم سر برگردوند و دنبال سورل ینا چشم گردوندکه ناباورانه دید تو بغل
پژمان جا خوش کرده و سر رو شونههاش گذاشته. سارا رو به خودش
چسبوندن گفت:
– خوب م یشه. عمو فیلی پو خوب م یشه.
اورژانس رسید و همه رفتن بیمارستان اما نیمههای شب فیلیپو آنور یسم
شد و نشد که خوب بشه و خ یلی زود و در کمال ناباوری از دنیا رفت. پژمان
افسرده و غمگ ین با تفکر ا ینکه پاقدمش خوب نبوده خواست به خونهش
برگرده که ثری ا مقابلش ای ستاد و گفت:
– خیلی متاسفم که ا ین اتفاق امشب افتاد. فیلی پو از صبح حال خوبی نداشت،
این آخریها به هی چ وجه درمان روش جواب نم یداد. مرگش تو ا ین چند
سال تدر یج ی اتفاق افتاده بود درست بعد از مرگ همسرش مار یان. دوست
نداشتم د یدارمون آنقدر تلخ تموم بشه اما… فردا ساعت یازده مر اسم تش ییع
جنازه است. اگه بیا یید خوشحال میشم؛ جورج یو هم کمتر احساس تنهایی
میکنه.
سر بلند کرد و به چشم های پژمان خی ره شد و بعد گفت:
– میا ید؟
– حتمًا.
رمان دروازه جهنم اثر مجتبی رسول نژاد و رمان بغض شب های تنهایی من اثر نگین حبیبی دوتا رمان
بسیار جالب و خوشمزه در بازار پلاس اینچور رمان ها بسیار زیاد است
رمان ب مثل ب ی وفا | م.اسماع یلی کاربر انجمن یک رمان
ثریا تشکر کرد و بیهیچ حرف دیگهای از اون جدا شد.
روز بعد پژمان با وجود شببیداری بر اثر فکر و خی ال اما سرحال لباس تی رهای
پوش ید و کت مشک یش رو هم به تن کرد. سر ساعت مقرر خودش رو به
کلی سا رسوند و سع ی کرد همپای اونها تمام مراسمات رو اجرا کنه. ثری ا و
ثمن رو تو کت و دامنهای خوشدوخت مشک یشون د ید و بهشون تسلیت
گفت و بعد در کنار جورجی و که غمگی ن و افسرده به تابوت برادرش خ یره
بود ای ستاد.
سورلی نا رو تو کلی سا پ یدا نکرد. هر کاری کرد نتونست تو اون فضای
خفقانآور که پر شده بود از صداهای مختلف دعا باقی بمونه؛ دیدن جنازه،
ِی بازماندگان براش اص ًال دلانگ یز نبود.
گلهای وحش ی درون تابوت و غمگین
این مرد رو نمیشناخت اما همون یه نیمهشب با هم بودن به قدر یه عمر
تونسته بود خاطرهسازی بکنه. پژمان بیرون کل یسا دست تو جی بهای
شلوارش کرد و منتظر شد. به فکر سورلینا بود؛ این عروسک زی با و بینوا که
امشب حساب ی تنها میشد.
یک ساعت بعد جنازه با تشر یفات به سمت قبرستان برده شد. وقت ی قبر
کنده و آماده شده رو دید یه حال غریب بهش دست داد. چشم رو هم
گذاشت و یاد اون گذشته تلخ افتاد. ی اد اون گورهای دستهجمع ی توی بم،
یاد اون خاکی که لودر لودر رو ی جنازه پدر و مادر و عمو و تمام
عزیزترینهاش تپه م یشد، اون روز که قبر مادرش رو پیدا کردند
نمیدونست که چطور با ید اشک بریزه. شوکشده و غری ب رو ی خاک افتاده
رمان ب مثل ب ی وفا | م.اسماع یلی کاربر انجمن یک رمان
بود و به ا ین میاند یشید که آ یا ا ینا حق یقت داره؟ و بعد خودش بود که به
خودش پاسخ م یداد: مرگ تنها نقطه حقیقی و بدون شوخ ی از طرف
خداست.
صدای کش یش رو که شن ید چشم باز کرد؛ تو نگاه اول سورلی نا رو دید، پوشیده
در یه پیراهن مخمل سیاه. موهای طالیی ش که به خرمن یه گندمزار
آفتابخورده میمانست رو نی مهجمع با یه روبان ساتن مشکی تزئ ین کرده
بود و تو دستش یه دسته رز و بنفشه بود. سارا هم کنارش با چند شاخه رز
سفید ای ستاده بود. ثریا دورتر از همه ایستاده بود و چشم های خی سش رو
پشت عی نک قاب درشتش قایم کرده بود تا کس ی ا ین حجم سنگ ین از گر یه
رو نبی نه. چند نفر آماده طنابها رو به دور تابوت چوبی خوشنقش و نگار
حائل کردن و با فرمان کشیش آروم آروم سر دادنش توی گور. لبهای
کوچ یک سورلی نا لرزید و یه قدم جلو رفت، ثمن دست رو شونههای اون
گذاشت و مانعش شد؛ باالخره دعاها ی کشیش به پای ان رسید و طنابها تا
عمق کندهشدهی زمین فرو رفتن و تابوت که به زم ین نشست کشیش
سکوت کرد و نگاهها به هم گره خورد. ثمن خم شد و سورل ینا رو به جلو هل
داد و پژمان خوب نگاه کرد لحظهی وداع تلخ دختر رو از پدرش. دسته گل
رز و بنفشه از دست سورل ینا سر خورد رو ی تابوت چوب ی و اشک ز یبا یی پر
شد تو چشم هاش. سر بلند کرد و رو به ثمن گفت:
– پاپا دیگه بیدار نم یشه؟
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.