پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان تردید
یک رمان جذاب از عشقی بی پایان وزیبا
این رمان جذاب رو می تونید بعد از پرداخت داشته باشید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
36,000 تومان
رمان تردید
رمان: #تردید
ژانر: #عاشقانه #طنز #کلکلی #پلیسی
خلاصه رمان: آریاناز دختر شیطونیه ک ب همراه خانوادش از فرانسه برای اولین بار ب ایران میاد
و هنوز اومده نیومده دو تا دوست جون جونی واسه خودش پیدا میکنه، یه روز ک اریاناز خانم
پاره اجر خورده بود تو سرش ، با تیریپ پسرونه میره و بیرون و با پســری آشنا میشه و از قضا
خودشو بعنوان یه پسر بهش معرفی میکنه و امـــــان از روزی که پسر قصه ی ما میفهمه رفیق عزیزش دختـــر
بوده….
دو روز با ســـــرعت برق و باد گذشــــت ….. آریو بهم گفته بود به بچهای
پاااایه ی فامیلمون بگم بیان ….
قرار بود من و آریوراد و باران و ارمیا و رادا و مهران باهم بریم شمال …
چمدون مشکی – طوسی چرخدارم که خیلیـــــم سنگین بود رو دنبال خودم
کشیدم و چپووووندمش تو حلق صندوق عقـــب ماشیـــنم!! …
ارمیا هم پشت سرم اومد بیرون ….
معلوم بود خوابــــش میاد … درســـــت مثل من!!!
خمیازه ای کشیدم و گفتم :
– عجــــب گوهی خوردم موافقت کردم صبح کله سحــرراه بیوفتیماااا
ارمیا : من بدتـــر از توووو …. از همین االن عیـــن خـــر پشیمونم …
قرار بود بقیه بچه ها هم بیان دم خونه ما … من و ارمیا هم تکیــــه داده
بودیم به ماشینم و چـــــــرت میزدیم!!!!! …
با صدای یه گاااااومگس چرتم از هم دریـــــــده شد!!!!!!!! …..
باران : جیــــــــــــــــــــغ ….. هر کی خواااابه شاش بنــــد بشه ایشاالااا …
منو ارمی خندمون گرفت …. عجــــب اصطالحی! .. شاش بند! … خخخ
سرمو گرفتم باال که دیدم آریـــوراد پشت فرمون یه بنز سی کالس مشکی
رنگ نشسته و مهران و باران و رادا هم تو ماشینشن ….
بعد از سالم و احوال پرسی های معمــــــول گفتم :
– عاقا .. دختـــرا بپرن تو ماشین من تا خووود شمال صفاااا کنیم …
رادا و بارانم از خدااا خواسته پریدن توی توسان من و پسرا هم نشستن تو
ماشین آریوراد …
همون اول کاری یه فلش که توش پر آهنگااای بپر بپری بود رو وصل کــردم
و ویـــــــــــــــــــــــــــژژژژژژ!!! …. د بـــــــرو که
رفتیـــــــــــــــــــــم!! ….
در بازار پلاس رمان های زیادی وجود دارد با یک سرچ می تونید رمان مورد نظرتون پیداکنید واز خوندن
اون لذت ببرید
رمان سکوت یخی یک رمان جذاب وخوشکل عاشقانه
– برو بچـــــــــــــــــــزززز؟؟؟! ….. پایه اید با پسرا کــــورس بذاریم؟؟؟
باران : دمت شـــــوفاااژژژژ … برو که دااارمت …
رادا : دمت جیـــــز جیگررررر …
– هووووی عوضی جیگر خودتیاااا … تو لفافه طعنه نززززن!!! …. تااازه
باران هم کاله قرمزیه! ) و اشاره به کپ قرمز رنگ باران کردم(…. من
حاال شــــــــاید پسرخاله باشممم!!
باران : خخخخخخ … بترررکی آریا … رادا خر هم شدی!
رفتم طرف ماشین آریو اینا و پامو عیـــــن روانیا تا آخرررر گذاشتم رو
گاااازززز!!!!! …..
اونم منظورمو گرفت و پا به پاااام میومد … خدارو شکـر که جاده ها
شلوغ پلوغ نبووود ….. همونجــور تخته گاااز تا خووود رامسر رفتیم! …
اول رادا گفته بود بریم ویالشون توی رشت! …. ولی من به شخصه دوست
داشتم رامسرو ببینم … واسه همین قرار شد بریم ویالی آریو اینا …
بعد 0 ساعت بکووووووووووب رانندگی کردن یکم خسته شده بودم …. ولی
چون عشـــــــــــــــــق رانندگی و سرعت بودم عیـــــن خیالم نبود!! ….
مــــــرررررض دارم دیگـــــــــــــــــه!!! ….
رفتیم توی ویالی آریوراد اینا و ماشینا رو پارک کردیم …. بچه ها پیاده شدن
و منم بعد قفل کردن درای ماشین، یه کـــش و قــوس اومدم که خووودم دهنم
افتاد کف پام از انطاااافم!!!!
آریوراد : بچه ها ساعت َدهه! …برید تا دوازده – یک بخوابید خستگی راه از
تنتون در بره بعدش بریم اینور اونور …
همه موافقت کردن و منم بی توجه به بقیه رفتم در اتاقا رو باز کردم و یه اتاق
سفید – مشکی – طوسی چشممو گرفت …. رفتم توش و رو تخت دو نفره و
گرررم و نرررمش دراز کشیدم و به دقیقه نکشیده بود که خوابم برد …
************************
حس میکردم تو خواب و بیداری ام ……. هم صداهای محیط اطرافمو میشنیدم
و هم داشتم خواب میدیدم!!! ….
واای این میکزوفون تو دستم چیکار میکنههه؟؟؟ … وااا .. این جمعیت چرا
داره واسم دست میزنه ؟؟ …. یعـــــنی من خواننده م؟؟!!! … یعنــــی االن
باس واسشووون بخوونم؟!!! …
با هیجان اینور اونـــور رفتم و شـــــروع کردم به خوندن ….. ولی به نظرم
صدام خیــلی زاقارت شده بود
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.