پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان تمنای من
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
33,000 تومان
رمان تمنای من
نوشته: نسترن شاکری
: تعداد صفحات 1594
ژانر: عاشقانه
———
«تمنا» دختریست تنها، بیپشتوانه و بیامید. در دلش آتشیست از عشق، عشقی
بیسرانجام که تمام وجودش را تسخیر کرده. او عاشق میشود… بیهیچ تکیهگاهی
، بیهیچ دست یاریدهندهای.
تمنا دلباخته است و گویی جز عشق، هیچ راهی برای زندگی نمیشناسد. آنقدر در مسیر عشق
میدود، آنقدر میجنگد، تا روزی به خود میآید… ایستاده، خسته، بیرمق… و میبیند دیگر
نه توانی برای دویدن مانده و نه راهی برای بازگشت در کنار این رمان اونایی که این رمان خوندن
وتویی که قراره بخونی رمان دلبری از کردستان اثر فاطمه هاشمی هم عاشقانه و زیباست
آرشام که صداش داشت میلرزید گفت
– مگه عشقی هم مونده که به عشقمون منو قسم دادی؟
– اره بود ، ولی با کارات کشت یش ، با ترس و وحشت ی که به جونم انداخت ی کشت یش
آرشام .
آرشام کنارم خوابید دلی ل کارشو نمیفهمیدم فقط گریه میکردم و حق حق میکردم آرشام
موهامو عمیق بو کشی د و بوسی د و با یه حرکت از جاش بلند شد و بدون نگاه کردن به
پشت سرش از اتاق بیرون رفت و درو
بست .
نفس حبث شده توی سینمو رها کردم و سریع دویدم سمت در اتاق و قفلش کردم .
988
همونجا سر خوردم و رو ی زمین افتادم و گریه کردم این حق من نبود که بی گناه باشم و
همه آوار بشن روی سرم این حق من نبود که بابا اون همه اذی تم کنه و آرشام بد تر نابودم
کنه من گناهی نکردم که آرشام این بالهارو به سرم آورد ، این همه ننگ به پیشون یم
چسبوند و رفت این حق من ن یست .
انقدر گریه کردم که چشمه اشکام خشک شد ، از جام بلند شدم و با قلبی که یخ کرده بود با
دلی که از آرشام شکسته بود خزیدم سمت تخت اما پلکام بسته نمی شد به نقطه ای نا
معلوم خیره بودم و نمیتونستم پلک بزنم .
ساعت ها به در خیره بودم و از ترس و وحشت خوابم نمیبرد . به خودم که اومدم ش یشو
ن یم صبح بود و من هنوز بیدار بودم .
به زور بلند شدم و بعد از عوض کردن لباسم با ترس از اتاق خارج شدم و سریع به طبقه
پا یین رفتم میترسیدم باال بمونم ارشام دوباره ب یاد سراغم اذیتم کنه .
هیچ کس نبود فقط من بودم و زهرایی که داشت میز صبحونه رو می چید منو که دید با
لبخند سالم کرد و اروم جوابشو دادم و روی مبل نشستم .
به رو به روم خیره شدم چشمام از بی خوابی میسوخت و درد میکرد پلک که میزدم چشمام
خشک بود و میسوخت .
989
نمیدونم چند دقیقه بود نشسته بودم که با صدای ک یمیا که کنارم نشسته بود و صدام میزد
و تکونم میداد به خودم اومدم .
– اها ی تمنا ؟ کجا یی چرا جواب نمیدی خوب ی؟
لرزیدم و با ترس کمی باال پریدم و وقت ی بهشش نگاه کردم با حالت سوالی مثل دیونه ها
گفتم
– ها؟
– خوبی عزیزم چته چیزی شده؟
– نه نه ، خوبم چیزی ن یست .
آرش و آریا و میالد اومدن و روبه روم نشستن و سالم کردن و انگار دیونه ها فقط
نگاهشون کردم ، خودمم نمیدونم چم بود بهم شوک وارد شده بود .
سحر و رها و آرشام هم اومدن با دیدن آرشام یکم خودمو جمع کردم و با ترس ناخونا ی
دستمو شروع کردم به جویدن و پاهام رو تند تند تکون میدادم .
990
آرشام سالمی کرد و کنار بچه ها نشست انقدر ازش میترسیدم که نمیتونستم چشم ازش
بردارم میترسیدم باز بهم حمله کنه ، خدا لعنتش کنه که همچین بالیی سرم آورد .
میالد گفت
– تمنا چته چرا انقدر استرس داری ؟
داشتم به ارشام نگاه می کردم ارشام هم به من نگاه میکرد اما ای نبار چشماش پشیمون و
شرمنده بود ولی توی قلب من ُمرد و تموم شد ، اون ترس و وحشتی که به جونم انداخت
هیچوقت توقع نداشتم این بال رو سرم بیاره .
با تکون دست سحر به خودم اومدم سحر گفت
– تمنا میشنوی میالد با توعه ؟
به سحر نگاه کردم و سعی کردم پاهامو تکون ندم و دستمو هم از دهانم بیرون بیارم و
گفتم
– خوبم .
به همین یه کلمه اکتفا کردم و همه با کنجکاو ی نگاهم میکردن تا بفهمن که من چمه ولی
سکوت من جواب همشون بود .
991
اریا گفت
– بلند ش ید صبحونه بخوریم بریم سر صحنه که عصر میخوایم بریم کو یر
بچه ها بلند شدن رفتن سر میز و منم بلند شدم که دیدم آرشام اومد کنارم و با چهره
پریشون گفت
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.