پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان ما دیوانه زاده می شویم
شروع رمان با این جمله من هی چ وقت بی دغدغه و
!…بی اضطراب و شادمانه نزی ستم؛ حتی در عالم بچگی
پنج سال داشتم
یک رمان زیبا لینک دانلود پس از پرداخت
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
32,000 تومان
رمان ما دیوانه زاده می شویم
برشی از این رمان زیبا در بازار پلاس
چشم غره رفتم: بیشعور. اون لخت نه اون یکی لخت منظورمه
به پشتی صندلیش تکیه زد و با تفریح نگاهم کرد: کدوم لخت؟! ما که ی ک
.نوع لخت بی شتر نداریم
!عصبی دستانم را در هوا تکان دادم: وای باربد میذاری حرف بزنم یا نه؟
خندید: همین حاالشم که فقط تو داری حرف م یزنی. بعدشم دقت کن چ ی
.میگی همه که مثل من فکرو چشم و دلشون پاک نیست
.اخم کردم: آره تو مغزت خ ی لی پاکه
به م یز کنار صندلی اش تکی ه زدم: راستش امروز تو جلسه ا ی که با داییت
.داشتم ی ه سوتی دادم
زیر چشمی نگاهش کردم تا عکس العملش را از دست ندهم. میدانستم بحث
.کار که وسط ب یاید جدی می شود
همان طور که توقع داشتم جد ی شد: خب؟! مشکلی داشت بررسی هات؟
زمزمه کردم: نه اونا که اوکی بودن. خب راستش هفته قبل خودت که دیدی
چقدر درگی ر یونی و اونوریا بودم. وقتم برا ی تحویل خب کم داشتم.
.کامپیوتر که نبودم بخوام سر یع آماده کنم
.لبخند زد: خب طال. اصل کار یو بگو
سر تکان دادم و اصل موضوع را گفتم: خب تهش این شد که بعضی از
.سندا رو بردم خونه بررسی کنم
ابروهایش باال رفتند: اووو. پس بحث خالفه. استعدادات دارن یکی یکی
.شکوفا میشن ها
رمان تاوان یک روز بارانی اثر ملیکا شاهوردییک رمان زیبا و خوشکل حتما ببینید
دستانش را در هم گره کرد و وسط م یز گذاشت: خب؟! بگو ببی نم چطور
!آوش مقرراتی کلتو جدا نکرد پس؟
راحت تر لم دادم و با غصه پشت حرفش را گرفتم: اتفاقا حس کردم اگر
.الل مونی بگیرم با اون نگاه و لحن محترمانه اش م یشوره پهنم م یکنه
بادقت و مظلوم نگاهش کردم و ادامه دادم: این شد که از ترسش به دروغ
.متوسل شدم
خندید: اومدی ابرو رو درست کنی زدی چشمم کور کردی که طال. آوش
!از دروغ متنفره. چه دروغی گفتی حاال؟
نفس گرفتم: گفتم تو رو در جریان گذاشتم و اجازشو تو دادی؟
!سرش را با ضرب باال آورد: تو؟!!!!! یعنی کی؟ من؟
نتوانستم خنده ام را قورت دهم: آره تو. هیچ ی به ذهنم نرس ید آخه باربد.
.گفتم فقط از زی ر اون نگاهش در برم
سر ی به تاسف برای م تکان داد: خاک تو سرت طال. آوش شاید تو رو
.نمیکشت ولی منو حتمی دار می زنه. م یدونی که چقد اتو کشیدست
حاال که از عکس ا لعمل باربد خ یالم راحت شده بود ب یخ یال دستم را باال
.بردم: خودت یکاری ش بکن دیگه باربد جونم
پشت هم سر تکان داد: خر شدم االن. خدایی من هنوزم نفهمیدم دوستی با
.تو تو این سال ها تاوان کدوم کارم بوده
.ضربه ا ی با پایم به زانویش زدم: دلتم بخواد بی لیاقت
.دست دراز کردم و کاکائوی رو ی می زش را برداشتم
.سریع مخالفت کرد: دست نزن طال. آب شده
اما دی ر شده بود و کاکائوی آب شده در دستانم پخش شد. ناچار برای جلو
.گیر ی از گند کاری بیشتر سریع در دهان گذاشتمش
گندت بزنم باربد که ه یچ یت به آدمی زاد نرفته. خوب کوفت کن زود اینا :_
.رو دیگه
نگاهی به دست کثیفم کردم و مو ی ریخته شده در صورتم را با احت یاط
.کنار زدم و غرغر کردم: ببی ن چ یکار کردی
دستمالی به سمتم گرفت: در جریان باش اونی که باید االن غر بزنه منم نه
تو. بعدشم ا ینو کوفت نکردم تو چرا ب ی اجازه حمله کرد ی بهش. شاید
اصال چ یز کرده بودم روش باید م یخوردی ؟
.با چندش صورتم را ج مع و با دستمال دستانم را پاک کردم: ای چندش
.اشاره زد: ب یا جلو
!اخم کردم: چ یه؟! کم و کسریت مونده؟
صندلی را جلو کش ی د و دستش را بند مانتوام کرد و جلو کشیدم. دستمال
.درون دستش را مقابل صورتم آورد و با دقت سرم را نزد یک کرد
.غر زدم: اوی دیوونه. گردنم شکست
.دو دقیقه آروم بگ یر کل صورتتو عی ن بچها کاکائویی کردی :_
.سرم را نزدی کش کردم تا بهتر بتواند ببیند
.چشمانش دق یقا خ یره به گونه ام بود
رمان : #ما_دیوانه_زاده_می_شویم
🍀ژانر : #عاشقانه
🍀نویسنده : #یگانه_اولادی
💚
داستان زندگی طلاست دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن
و طلا میمونه و پدرش ، پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد پس طلا مجبوره
تا تنهایی هاش رو تو خونه عموی بزرگش پر کنه خونه ای با یه دختر و دو پسر بزرگ.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.