پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان آسو
یکی از جذاب ترین رمان ها در عرصه عشق است داستان یک سینی بزرگ روبه رویم روی زمین گذاشته بودند. یک بشقاب برنج و گوشت کباب شدۀ گوسفندی
که همین امروز سر بریده بودند
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
35,000 تومان
رمان آسو
برشی از این رمان جذاب در بازار پلاس
دلم سی تو پر میکشه خودت میدونی خوشگله
هرم گرمایی که از تمام تنم خارج میشد را احساس کردم.
سرم را بلند کرد. نگاهمان در نگاه هم گره خورد.
لحظاتی خیره چشم هایم ماند. دستش را عقب کشید. زیر لب
چیزی گفت و پشت به من کرد.
-عجله کن آسو، نمیخوای که تو تاریکی بیرون بمانیم.
راه افتاد و مرا که لحظاتی خیرۀ رفتارش مانده بودم بر جا گذاشت.
با قدمهایی بلند خودم را به او رساندم و پشت سرش راه افتادم. ده
قدمی رفته بود که برگشت. هرنگ دقایقی پیش نبود. دوباره
صورتش شاد شده بود و انگار نه انگار که کمتر از پنج دقیقۀ قبل
نزدیک بود کنترل خود را از دست بدهد. دوباره شروع به خواندن
کرد. من هم دانسته بودم بهترین راه گریز از
هرم وجودمان این است که نسبت به هر اتفاقی که میافتد بی تفاوت
باشم و آن را نادیده بگیرم.
مثل دفعۀ قبل پشت تخته سنگ ها پناه گرفتیم و قوچ ها را تماشا
کردیم و مثل دفعۀ قبل از دیدن هر کدامشان به وجد آمدیم.
یک رمان جذاب دیگه بهتون معرفی بکنم رمان ما دیوانه زاده می شویم اثر یگان اولادی
در مسیر برگشت، هرنگ برایم از
روزهای خوبش حرف میزد. از قوچها، از مرالها و از صحرا.
از روزهای کودکیاش. حتی یکی دو باری به برادرش اشاره کرد
و بردارهای من. به اینکه رابطه شان خوب بود، فقط کلکل پسر
خان بودن را داشتند. و من در تمام مدت در سکوت به حرف هایش
گوش میدادم. خندید و گفت:
-تو بگو دختر خان!
شانه باال انداختم و گفتم:
-اوووه که چه تعریف ها نبود از دختر مرتضی خان، اونوقتچی بگم؟
میگی چی بگم؟
خندیدم و گفتم:
-بد یا خوب؟
-بدی هم مگه تو وجود تو هست؟
دوباره خجالت کشیدم. به قهقهه خندید.
-انقدر که هر کی دلش میخواست داماد مرتضی خان بشه، مونده
533
بودم چه لعبتی باید باشه.
-شاید، اما میدانم هر کی تو رو میدیده دیگه به خاطر خودتبه خاطر من نبوده، به خاطر مرتضی خان بوده.
میخواسته. میدانی ماهمنیر چقدر از تو تعریف میکرد همیشه؟
با تعجب گفتم:
-ها، همین ماهمنیر. چقدر تو گوشم میخواند بگیرمت. میگفتماهمنیر؟
پنجۀ آفتابه، خری که لگد به بختت میزنی.
پشت سرش را خاراند و ادامه داد:
-خر بودم، میگفتم نه، من زن نمیخوام. دختر مرتضی خان که
اصال نمیخوام.
خندیدم. نگاهم کرد و گفت:
-دوست نداشتم چشم کسی دنبال زنم باشه.
لبخند روی لب هایم ماسید.
-نبود.
-میدانم.
534
خندید و گفت:
-نمیفهمیدم دیگه. فکر میکردم همه دلشان میخواد آسو رو
بگیرند پس چشمشان دنبالشه.
به طرفم چرخید و گفت:
-شاید اگر سرنوشت اینجوری باهامان تا نمیکرد االن هر کی
سی بخت خودش رفته بود.
در چشمانش خیره بودم. لبخند محوی زد و گفت:
-شایدم بختم همین بود و بشش لگد زدم.
سر به زیر انداختم. خندید و گفت:
-گمانم آسو نتانه تو چشمای من بیشتر از سی ثانیه خیره بمانه.
-کی گفته؟
-من!
-اصال هم اینطور نیست.
-میتانه یعنی؟ میتانه تو چشمای من زل بزنه و نگاهش رو ندزده.
-میتانه.
-شرط میبندی؟
اسم رمان: آسو
ژانر: #عاشقانه
👩🏻💻نویسنده: نسرین سیفی
📃تعداد صفحات: 1064
یک سینی بزرگ روبه رویم روی زمین گذاشته بودند. یک بشقاب برنج و گوشت کباب شدۀ گوسفندی
که همین امروز سر بریده بودند. یک تنگ دوغ و یک لیوان بلوری هم توی سینی بود و رویش را با تور
قرمز رنگ پوشانده بودند. گرسنه نبودم. یعنی هیچ حسی نداشتم. ذهنم آنقدر آشفته بود که نمی
توانستم روی چیزی تمرکز کنم.
هر از چند گاهی لای در اتاق باز میشد، یک نفر سرش را می آورد داخل، نیم نگاهی به من میکرد
، سری به تأسف تکان میداد و میرفت. از عصر تا حالا آنقدر صورت جور واجور دیده بودم که شمارش
از دستم در رفته بود. نه اینکه من اینجا غریبه بودم، نه! همه آسو، دختر مرتضی خان، را می شناختند.
با بعضی-هایشان سر یک کلاس درس خوانده بودم تا تصدیق ششم بگیرم و بعضی هایشان را سر قبر
آقا علی عباس دیده بودم.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.