پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان گیوا داستان با کش و قوسی از خواب بیدار شدم. با حس گوشی زیر دستم
برداشتمش و یاد مکالمه ی آخر شبم افتادم.. فکر کردم خواب
دیدم. همونطور که از جام بلند میشدم قفل تلفن رو باز کردم
دانلود پس از پرداخت
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
24,000 تومان
رمان گیوا
برشی از این رمان زیبا در بازار پلاس
با کش و قوسی از خواب بیدار شدم. با حس گوشی زیر دستم
برداشتمش و یاد مکالمه ی آخر شبم افتادم.. فکر کردم خواب
دیدم. همونطور که از جام بلند میشدم قفل تلفن رو باز کردم و
قسمت تماس ها رو چک کردم.. نه خواب نبود. دیشب کیوان
پنجاه و نه دقیقه پشت خط بود! باورم نمیشد.
با لبخند کمرنگی که رو لبم بود رفتم تو آشپزخونه و صبحونه چیده
شده روی میزو خوردم.
امروز روز اول کاریم بود و شوق وصف نشدنی داشتم. مانتو و
مقنعه ی اتو شدمو پوشیدم و کیف دوشی عسلی رنگم که با کفش
کالجم ست کرده بودم، پوشیدم.
مهرو
مامان مثل روز اول مدرسه ها از زیر قرآن ردم کرد و برام آرزوی
موفقیت کرد.
سرحالتر از همیشه از خونه بیرون رفتم و برای اولین تاکسی دست
بلند کردم.
با وارد شدنم به شرکت، منشی به طرفم اومد و احوالپرسی گرمی
باهام کرد. کارمو توضیح داد و اتاق شخصی کوچیکی رو بهم
نشون داد و گفت از این به بعد اینجا دفتر کارمه.
بعد از اینکه از اتاقم بیرون رفت، رو صندلی چرخدار نشستم و کش
و قوسی به بدنم دادم. سرخوشانه همه ی وسایل روی میزو نگاهی
انداختم که با تقه ای که به در خورد سر بلند کردم. سرایدار برام
چای آورد و گفت:
_ خوش اومدین. آقای محجوب تو اتاقشون منتظرتونن.
_ نمیدونین چیکار دارن؟
مهرو
با لبخندی که فکر کنم همیشه رو لبش خونه کرده بود جواب داد:
_ نه دخترم من چه میدونم!
بی وقفه از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقش.
امیرعلی با کت توسی رنگ و پیراهن سفیدش، شیکتر از همیشه
پشت میزش نشسته بود و خیره نگام میکرد.
بعد از سالم و احوالپرسی پرونده ای رو بهم داد و با روی خوش
گفت:
_ این پرونده زیر نظر خودم مورد بررسی کامل قرار گرفته، بهتره
یکبار دیگه تو چکش کنی و نقصاشو بهم بگی.
_ یعنی نقصی داره و قراره محکم بزنی؟
_ تو همین مایه ها!
لباش به لبخند کش اومد و به فرمم نگاهی انداخت. موذب خودمو
جمع و جور کردم. انگار این مردی که روبروم نشسته بود، همون
مهرو
امیرعلی همیشگی نبود. همونی که با پیرهن گلگلی کوتاه جلوش
ظاهر میشدم و عین خیالم نبود!
حرفش باعث شد از شرم گونه هام گل بندازه!
_ چقدر با این فرم و مقنعه متین و باوقار شدی!
سرفه ی کوتاهی کردم و از جام بلند شدم.
از اتاقش که بیرون رفتم، منشی به طرفم اومد و با استرس گفت:
_ عذر میخوام، یه آقایی اومدن و رفتن تو اتاقتون.. هر چقدر گفتم
باید منتظرتون بمونن توجهی نکردن !
مهرو
اخم ریزی کردم. ذهنم به سمت شهاب کشیده شد.. این مرتیکه
اینجا چه غلطی میکنه. قرار بود شرش رو کم کنه ولی هنوزم مثل
کَنه اینجاس.
سری تکون دادم و با سرعت وارد اتاقم شدم. با دیدن کیوان که
خیلی ریلکس رو صندلی پشت میزم نشسته بود، جا خوردم.
پوزخندش رو اعصابم رفت ولی سعی کردم خودمو خونسرد نشون
بدم.
_ مهرو خانوم شیوه ی پیشرفت تو زندگی رو یاد گرفتن! شغل
پشت میزی در قبال چی؟
صورتش جدی و خشن شد:
_ در قبال عفت و شرافتت؟ ارزشش رو داره
رمان: #گیوا
🍀نویسنده: #راحلهdm
🍀ژانر: #عاشقانه #هیجانی #بزرگسال
💚
یک رمان زیبا دیگر رمان مهرو اثر شقایق رضایی
گوهر زنی چهل ساله که بعد فوت شوهرش تو مجازی با پسری آشنا میشه که همسن دخترشه ….
گوهر محبت ندیده به حدی دلبسته شاهرخ میشه که متوجه نیت اون نمیشه و پای شاهرخ
و تو زندگی خودش باز میکنه..
همه چی از جایی شروع میشه که شاهرخ دلبسته گیوا(دختر گوهر) میشه حماقتی که تبدیل شد به
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.