پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
کتاب قدرت بی پولی یک کتاب برای افزایش خودباوری وتلا شدر عرصه های مختلف زندگی این کتاب
حتما بخوانید
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
25,000 تومان
خرید کتاب قدرت بی پولی یک کتاب قدیمی وبه سبک خود باوری است
مشکلات را به راه حل تبدیل کن
ِجی آبراهام (ABRAHAM JAY(
مدیرعامل، مشاور، سخنگو، مدرس بازاریابی مستقیم
«جی آبراهام» یک مشاور پیشگام در بازاریابی، راهنمای پانصد شرکت
برتر، نویسنده ی پرفروش و پرطرفدارترین متخصص استراتژی رشد است.
به همین خاطر هیچ وقت فکر نمی کنید از صفر شروع کرده باشد. ولی او با
افتخار می گوید پدرش فروشنده بوده و در یک خانه ی سه خوابه ی کوچک در
ایندیاناپولیس بزرگ شده که جلو آن سنگریزه بوده و پارکینگ نداشته است.
بیست بلوک تا مدرسه پیاده روی می کرده و تا دیپلم هم بیش تر درس
نخوانده است. در هجده سالگی ازدواج کرده و در بیست سالگی دو فرزند
داشته. در بیست سالگی نیازهایش شبیه یک مرد چهل ساله بوده و هیچ
وسیله ای برای برآورده کردن آن ها در دوروبرش نمیدیده است.
تنها چیزی که داشت، انگیزه بود. البته خیلی باهوش بود. اگر با او هم صحبت
شوید یا یکی از کتاب هایش را بخوانید، متوجه این موضوع خواهید شد. ولی
تا مدتی از این استعدادش استفاده نکرد. باهوش بودن همیشه باعث
نمی شود، کار پیدا کنید. فقط باید در زمان مناسب در جای مناسب قرار
بگیرید و شاید لازم باشد دیگران را متقاعد کنید مهارت های کافی دارید.
ولی مشکل این جاست که این کار به حرف، آسان است!
«جی» درباره ی اولین باری که دنبال کار می گشت، می گوید، «برای دنیا هیچ
اهمیتی نداشت. نمی توانستم کار پیدا کنم. تنها کاری که به من پیشنهاد
می شد، کار پشت میزی بود. گاهی وقت ها حتی میزی هم در کار نبود. در
یکی از این شرکت ها به من گفتند محصولات شان را بفروشم و کمیسیون
بگیرم. هیچ چیز تضمین شده نبود. وقتی زندگی خود و فرزندان تان به
درآمدتان بستگی دارد و تنها درصورتی چیزی برای خوردن دارید که درآمدی
داشته باشید، خیلی زود متوجه می شوید چه کاری موفقیت آمیز است و چه
کاری نیست، چه کاری نتیجه ی بهتری می دهد و چه کاری نمی دهد. این ِ اول
آموزش بازاریابی من بود».
یک واقعیت درباره ی قدرت بی پولی: «اپرا وینفری» قبل از این که به یکی از
محبوب ترین چهره های تلویزیونی و الگوی عموم مردم تبدیل شود، یک
روزنامه نگار تلویزیونی بود و به خاطر این که او را برای کار تلویزیونی
نامناسب می دیدند، از کارش اخراج شد… بعضی وقت ها افراد آگاه واقعا
آگاه نیستند. موفقیت تان در دستان خودتان است، نه در وهم و خیال
دیگران.
«جی» چیزهای جدید را سریع یاد می گرفت، ولی سرعت یادگیری اش کافی
نبود. از اولین کار خود (کار بدون دستمزد!) اخراج شد و باید از نو شروع
می کرد. خیلی خلاق بود و همیشه اولین گام را موفقیت آمیز برمی داشت.
یکی از گامهای اولیه اش این بود که چندین کارت ویزیت بزرگ چاپ کرد.
البته فقط شماره ی تلفن روی این کارت ها بود؛ چون «جی» هیچ
کسب و کاری نداشت که درباره ی آن صحبت کند. عبارت های مختلفی روی
این کارت ها می نوشت، مثل این، «جی آبراهام، یک کارآفرین جوان و
سخت کوش که به عفونت حاد سینوسی مبتلاست». هر چیزی که بتواند
نظر مردم را جلب کند روی کارت ها می نوشت تا قبل از این که آن را دور
بیندازند، بار دیگر به آن نگاه کنند
آن جا کار می کردم، مطالبی نوشته ام، در گروه های کسب وکاری و
دانشگاهی هم در مورد آن صحبت کرده ام. بعدا در همین کتاب هم داستانی
از آن زمان تعریف خواهم کرد؛ ولی فعلا می خواهم داستان «جیجی» را
متوقف کنم و درباره ی این حرف بزنم که کار کردن در این سطح پایین برای
شرکتی مثل «ردلابستر» که آن قدر بزرگ و محبوب است، چه قدرتی دارد.
واقعیت این است که وقتی در آن جا مشغول صحبت با این و آن هستی و
بین میزها رفت وآمد می کنی، مثل بقیه ی رستوران ها به نظر می رسد. ولی
اگر به صحبت ها گوش کنی و حواست به اتفاقات دوروبرت باشد، چیزهایی
یاد می گیری. در رستوران های زنجیره ای مثل «ردلابستر»، دستورات به
صورت زنجیره ای از مقامات بالاتر به گارسن ها، پیشخدمت ها و آشپزها
صادر می شود. «جیجی» خبر نداشت، ولی او در آن جا فقط یک گارسن
نبود، بلکه داشت فوت وفن کار کردن در صنعت خدمات غذایی، یک مجموعه
با سیستم فرانشیز و یک برند ملی را یاد می گرفت. البته می خواست پول
کرایه ی خانه را دربیاورد و برای پیگیری موسیقی، زمان داشته باشد؛ ولی
علاوه بر آن درباره ی کار کردن در یک شرکت موفق که به خوبی اداره
می شود، درس هایی یاد می گرفت. بدون این که خودش متوجه باشد، در حال
گذراندن دروس کسب وکار بود.
یک واقعیت درباره ی قدرت بی پولی: شصت ونه درصد کارآفرینان موفق
بیش از ده سال به عنوان کارمند در شرکت های دیگر کار کرده اند…
تجربه کسبکردن در کسب وکار دیگران، وقتی می خواهید از اشتباهات تان
درس بگیرید، به نفع تان تمام می شود.
«جیجی» در ضمن می توانست با افراد ارزشمندی ارتباط برقرار کند. چون
در نشویل بود، بیش تر مشتریانش ستاره های موسیقی کانتری و
دست اندرکاران ضبط موسیقی بودند. با تلاش زیاد توانست به چند موفقیت
کوچک دست پیدا کند. کار کردن «جیجی» به عنوان گارسن باعث شد
کسب وکار تمیزی منازلش هم رونق بگیرد. او منزل «لیان رایمز»، «تیلر
سویفت» و چند هنرمند معروف دیگر را که به رستوران آمده بودند، تمیز
کرده بود. وقتی آن ها به رستوران آمده بودند، موقع خدمت رسانی با آن ها
حرف زده بود. کسب و کار تمیزی منازل «جیجی» آن قدر پیشرفت کرد که
دیگر نمی توانست به تنهایی از عهده اش بربیاید. به همین خاطر افرادی را
استخدام کرد که کمکش کنند. در ضمن همچنان شبها و آخرهفته ها
خوانندگی می کرد.
بالاخره در سی سالگی، «جیجی» از رویایش دست کشید. می گوید،
«می دانستم دیگر به آن نخواهم رسید. خودم را مسوول این شکست بزرگ
می دانستم. تنها چیزی که همیشه می خواستم این بود که یک خواننده و
آهنگساز شوم؛ ولی آن قدر تا سه صبح روی صحنه خواندم و برای چندرغاز
انعام کار کردم، که رویایم جذابیتش را برایم از دست داد».
از این خانه محافظت کن
کوین پلانک (PLANK KEVIN(
موسس و مدیرعامل شرکت آندرآرمور
دوست من، «کوین پلانک»، وقتی در اواسط دهه ی ۱۹۹۰ در دانشگاه مریلند
فوتبال بازی می کرد، ایده ای بزرگ به ذهنش رسید. البته این ایده در ابتدا
کوچک بود و روزبه روز بزرگ شد. این ایده امروز به شرکت «آندرآرمور»
تبدیل شده است که یکی از بزرگ ترین عرضه کننده های صنعت پوشاک،
کفش و لوازم ورزشی ست. قبل از «کوین» عرضه کننده های بزرگ دیگری
هم در میدان حضور داشتند.
ایده ی «کوین» چه بود؟ یک تی شرت کاربردی تر می خواست که بتواند آن را
زیر لباس فوتبالش بپوشد. ایده اش در ابتدا فقط همین بود: می خواست
زندگی خودش را کمی بهتر و راحت تر کند. مجبور بود در اواسط بازی یا
تمرین، تشک محافظتی و تی شرت نخی خیس و خاکستری اش را دربیاورد،
بار دیگر لباس ورزشی اش را بر تن کند و به زمین بازی برگردد. این کار،
زمانبر و آزاردهنده بود. می گوید، «فقط من نبودم. همه همین کار را
می کردند. صدها ورزشکار در نیمه ی بازی به رختکن می رفتند، لباس
خیس شان را در می آوردند و مجددا لباس ورزشی شان را می پوشیدند.
مسوولان تجهیزات از این سو به آن سو می دویدند، مربی ها سعی می کردند
درباره ی بازی با بازیکنان صحبت کنند. خلاصه آشوبی به پا می شد».
«کوین» توانست از آن آشوب یک برند بسازد که امروز سه میلیارد دلار
درآمد دارد.
داستان من و «کوین» خیلی به هم شبیه است (ما کسب وکارمان را به یک
شیوه راه اندازی کردیم). به همین خاطر وقتی همدیگر را دیدیم، ارتباط
خوبی با هم برقرار کردیم. او نیاز جامعه ای را که در آن قرار داشت،
شناسایی کرد و برای رفع آن قدم برداشت. در آن زمان بازیکنان فوتبال
آمریکایی روی تجهیزاتی تمرکز داشتند که روی دست یا سر بازیکنان قرار
می گرفت تا ایمنی آن ها را حفظ کند. برندهای لوازم ورزشی کم کم داشتند
به طراحی کفش توجه نشان می دادند. مثلا کفش های کمی سبک تر با گام و
ظاهری متفاوت و بهتر طراحی می کردند. ولی تلاش هایشان به همین جا
محدود می شد. هیچ کس به عملکرد این پوشاک توجه نمی کرد
| فایل |
پی دی اف کتاب کامل |
|---|
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.