پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان حافظه شخصی یک رمان عاشقانه مخصوص عاشقای رمان دانشجویی این سبک رمان ها
از جذابیت فوالعاده ای در بین اقشار دانشجو ودختران برخوردارد هستند
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
24,000 تومان
رمان حافظه شخصی از رها امینی نویسده خوش ذوق ایرانی است این رمان زیبا
رو می تونید با
یک قیمت باور نکردنی از ما بخرید واز خوندنش لذت ببرید این رمان زیبا عاشقانه
در سبک دختر دانش
جو ها و عشق دانشگاهییست این رمان جذاب و رمان مشابه رمان حریر سرخ جز
پر فروش ترین
های بازار پلاس هستند
🍀نویسنده : #رها_امینی
🍀ژانـر:#عاشقانه #اجتماعی #معمایی #رئیس_کارمندی #دانشجویی #پلیسی
💚
رها عاشق هم دانشگاهیشه آریان
بعد پسره بی تفاوته و اونم به جواب خواستگاری یکی دیگه بله میگه و نامزد
و صیغه محرمیت
بعد یه دفعه نامزده غیبش میزنه و مدت صیغه هم سرمیاد و پیغام میده برو
دنبال زندگیت
حالا بعد دوسال همون پسری که عاشقش بوده از اول(آریان)، باهاش همراه
و همکلام و
همکاره…ودختره احساسش نسبت به آریان بیدار شده…
ساعت طرف های چهار بود که ازم خواست بریم خونه ما تا بتونه راحت
تر حرف بزنه و االنساعت هشت بود. نزدیک به سه ساعت روی همون
مبلی نشستیم که آخرین بار، شب تولدم هردومون روش نشسته بودیم
اما این بار با فاصله… فاصله ای که به چشم فرهاد اومد و باعث شد با
ناراحتی نگاهش رو به زمین بده.
سه ساعت تمام حرف زد و گفت و گفت و من سنگین بودم از حرف
هاییکه شنیده بودم. حرف هایی که هنوز هم نتونستم هضمشون کنم و
سرم به دوران میفته وقتی یادشون میفتم.
حرف های فرهاد که تموم شد به هوای درست کردن قهوه، یک ربع توی
آشپزخونه خودم رو حبس کردم تا بتونم به مغزم استراحت بدم اما
توفیری به حالم نداشت. با سینی قهوه ی شیرینی که میدونم دوست
داشت برگشتم توی سالن. فرهاد وسط سالن ایستاده بود و خیره به پله
های منتهی به باال بود. من رو که دید تلخ لبخند زد و آروم برگشت و روی
مبل نشست. با نگاهی عمیق و شاید حسرت دار به پله ها نگاه کرد و
انگار که خاطره ها براش کم نبود و دردش هم…
قهوه ای که روی میز گذاشته بودم رو برداشت و مزه کرد. باز تلخ لبخند زد
و تلخ گفت خیلی وقته قهوه رو تلخ میخوره…
-دیرت شد ببخشید.
حافظهی شخصی
نگاهی به نیمرخش انداختم. آروم تر شده بود. چشماش کمی نور گرفته
بود و هنوز گردنبند اهلل ش میدرخشید.
-فرهاد بابت حرفایی که زدم…
-بهت حق میدم رها. حتی همین االنم بهت حق میدم اگه حرفایی که زدم
رو باور نکنی. روش فکر کن و خواهشا بهم فرصت بده تا این چیزی که
ازم تو ذهنت ساختی رو خراب کنم. درستش کنم. این حق منه که تالش
کنم تویی رو که به زور ازم گرفتن دوباره بدست بیارم. میدونم سخته و
شاید ناشدنی اما من بهش امید دارم و همین امیده که منو زنده نگه
داشته حتی اگه هزار بارم بگی مایی دیگه وجود نداره. فقط رها… این
دیدارها بین خودمون بمونه.
بیقرار دستش رو روی فرمون مشت کرد: دلم برات تنگ میشه اما هروقت
که فرصتش بود میام دیدنت. نمیتونم ریسک کنم و بهخطر بندازمت.
حقش بود… یه لبخند حقش بود.
حقش بود وقتی میدیدم تمام تالشش رو میکنه تا خودش رو تبرئه کنه.
شاید تمام حق رو بهش ندم، شاید اون تمام ماجرا رو برام نگفت تا به
قول خودش من صدمه ای نبینم، شاید با بغض صداش زیادی خودش رو
محق نشون داد اما الاقل یه لبخند برای تمام تالشش حقش بود. از
ماشین پیاده شدم و سمت پنجره ی نیمه باز خم شدم و لبخندی که
حقش بود رو زدم.
348
[ T y p e h e r e ]
حافظهی شخصی
-کنجکاویم برطرف نشد که هیچ، صد برابرم شد! هروقت صالح دیدی من
منتظرم که برام بگی. البته ایندفعه تمام ماجرا رو…
خیره به لبخندم، لبخند زد. این بار تلخ نبود: تمام تالشمو میکنم خیلی
طول نکشه.
صاف ایستادم و براش دست تکون دادم. دستش آروم باال اومد و
تکونش داد. شیشه ی ماشین رو باال داد و لب هاش تکون خورد.
نگاهش رو ازم گرفت و سریع ماشین رو روشن کرد و رفت. به مسیر
رفتنش خیره شدم و نفسم رو سنگین دادم بیرون. شنیدمقبل رفتنش
گفت مراقب خودم باشم و اینکه هنوز دوسـ…
-رهـا!
با تعلل برگشتم به پشت سرم. چند متر اون طرف تر مردی با چشمان
نگران شب رنگش ایستاده بود و… چه خوشتیپ شده بود!
با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و بازو هام رو محکم گرفت: خوبی
رها؟ کجا بودی؟ اون ماشینکی بود؟
قدمی به عقب گذاشتم. هنوز هم خجالت میکشیدم از شبی که باید
فراموش میکردم اما نکردم. نگاهم لحظه ای در نگاهش خورد و دلم
ریخت. تمام مدت زمانی که با فرهاد بودم این چشمان مشکی لحظه ای
از جلوی چشمانم کنار نرفت و لعنت به شبی که فراموش نشد و نمیشه و
مطمئنمکه نخواهد شد
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.