پشتیبانی۲۴ ساعته:
8360379
-0915
رمان حریر سرخ داستانی مهیج با شخصیت های متنوع است این رمان عاشقانه همراه با پس لرزه های
بعد از عشق است
با پست پیشتاز
و ۷ روز هفته
و تضمین اصالت
افتخار ماست
19,000 تومان
رمان حریر سرخ یک رمان زیبا و جذاب است اثر نویسنده خوش سخن کوثر این رمان رو ایشون طراحی
کردند وروش خیلی زحمت کشیدند این رمان عصاره عشق وزخم های بعد از عشق است
این رمان باسایر رمان های مشابه در بازار پلاس مانند رمان مهرجان شباهت های زیاده دارد
🍀نویسنده : #کوثر_ب
🍀ژانر : #عاشقانه #خونبسی
💚
من بیگناه مجازات شدم! به خاطر خطای برادرم رضایت دادم به یه خطا . به من میگن عروس
خونبس! وارد عمارتی شدم که همه ازم متنفرن و ترسناکتر از همهی اونا مرد جذاب و بیرحمیه
که حکم همسرم رو داره… اون فقط هدفش شکنجهی روحی و جسمیه منه تا از این راه
انتقام خون خواهرش رو بگیره … یه مرد مغرور و جذاب! ثروتمند و مقتدر! بیاحساسه اما
با زنهای مختلف رابطه داره از یه جا به بعد زندگیش به هم میریزه…
صدای در ِ اتاق گریهاش را تشدید کرد … بوی عطرش خبر از حضورش میداد .
مرد با اخمهایی در هم کشیده و حالتی متفکر نگاهش میکرد…
_گریههات رو باور کنم یا غلطات رو ؟
لب روی هم فشرد و نفس لرزانی کشید : من…مجبور…بودم…
پوزخند زد ودست به سینه به دیوار تکیه زد : چرند نگو دختر…هیچ کس مجبور
نیست تنش رو واسه بقیه به حراج بذاره…مگر اینکه خودش اینکاره باشه…
خودش اینکاره بود ؟
قلبش فشرده شد از قضاوت بیرحمانهاش !
هق زد و بیانکه سرش را باال بیاورد دوباره تکرار کرد : مجبور بودم…
رستاک با کینه نگاهش کرد : حاالم مجبوری…
میدانست بازندهی این بازی خودش است پس تسلیموار سر تکان داد.
مرد خوبهای زیر لب گفت و آمرانه لب زد : لخت شو…
لحن و نگاهش بیپروا بود.
از تخت پایین آمد و شروع به در آوردن لباسهایش کرد.
در مقابل چشمانش کامالعریان شد . با دستهایش سعی میکرد خود را بپوشان ََّد.
_قوز نکن…صاف بایست…
با حرص لب گزید و چند نفس عمیق کشید تا اختیار زبانش را از دست ندهد …کاش
آن نمایش مسخره را تمام میکرد!
حریر سرخ
175
صاف ایستاد…بیحرف و بی هیچ اعتراضی!
با رضایت لبخندی زد . نیم نگاهی بهسر تا پایش انداخت و در دل اعتراف کرد او
بینقص است…از دیوار فاصله گرفت و با چند قدم کوتاه دقیقا پشت سر دخترک ایستاد
. انگشتان مردانهاش بر روی کش موی دخترک نشست و موهای بلندش را از اسارت
رها کرد…فر های ریز و درشت موهای شب رنگش زیبا بود.
پلکهایش را بر روی هم فشرد و با غم پرسید : امشب چی میشه ؟
بیپروا دستش را از پشت جلو آورد و بر روی شکم تخت و سفیدش نشاند . او را به
خود چسباند و سر خم کرد و زیر گوشش نفس کشید : خیلی چیزا عوض میشه…
_نمیخوام…
سرد لب زد : خواستن یا نخواستن تو اهمیتی نداره…
عاصی شدهحلقهی دستانش را از دور خود باز کرد و به سمتش چرخید . بی اهمیتبه
برهنگیاش با چشمهایی که از اشک تار میدید نالید : من آدمم و حق انتخاب دارم…
مرد با ابروهایی باال رفته نگاهش میکرد . انگشت اشارهاش را بر روی سیبک گلوی
دخترک کشید : تو هیچ حقی نداری خواهر حنیف…
اینگونه صدا زدنش را دوست نداشت…یک طور بیرحمانه و یک نگاه آمیخته با کینه!
مرد آمرانه لب زد : شروع کن…
با درماندگی و غم پرسید : چی رو ؟
انگشتش را نوازش گونه باال آورد و روی لبهای سرخ و کوچکش مکث کرد :
دلبری کردن رو…
مور مورش شد…خودش را عقبکشید و با لحنی تند گفت : من بلد نیستم…
حریر سرخ
176
عصبی و پر غیظ غرید : عقب نکش…بیا نزدیک…
با لجبازی سر باال انداخت و با بغضی که گریبانش را گرفته بود فریاد زد :
نمیخوام…داری با این کارات تحقیرم میکنی…بدون اجازه و میل من داری به حریمم
دست درازی میکنی…اگهاسم این کار تجاوز نیست پس چیه ؟ پشت دست مرد که
بر روی دهانش نشست صدایش در نطفه خفه شد.
| فایل |
پی دی اف کامل |
|---|
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
حذف فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.